پیدا





ادامۀ اشعار دیوان حک شده از دال و ذال

درخواست حذف اطلاعات


اشعار آغازی با حرف دال : 1 - داستان رریاهای درهم 2 - درتوان هرچه که داری در ره حق گیر به کار 3 - درمان غم و اندوه 4 - در شگفتم ای خدا ! 5 - دنیائی از خلاء
6 - دوست گرامی من فراموشت ن 7 - دقت کن چه فکر می کنی ؟! 8 - دوستان نانی و جانی 9 - دفاع از دین و وطن 10 - دل به دل راه دارد 11 - در یک مشاجره گفته شده 12 - دوزخ نشانۀ عد الهی است 13 - در جامعۀ مادی 14 - دو تبه کار 15 - در مراسم چله 16 - دنیا وآ ت از دو دیدگاه 17 - در ره عمره 18 - در ره عمرۀ دیگر 19 - درخت گریان 20 - دوست خدا دشمن دوست خدا نمی شود 21 - دعا یا نفرین ؟! 22 - دنیا خج آوری ! 23 - دست خالی از دنیا می رویم یعنی چه ؟ 24 - درب ها را بر هم مبندید 25 - درد دل با کی بگویم که بود راز دار من 26 - دوست عزیز چگونه خدا نشناس شدی ؟! 27 - در چه خیالی هستی ؟؟ 28 - دشنام یا ن یش 29 - داوری کنید که چه ی مقصر است 30 - دانائی یک امر نسبی است 31 - داوری کنید 32 - در بند شه 33 - در بزرگداشت خلیج فارس 34 - درخت نفاق 35 - در شناخت علی 36 - در گرفتاری برای دیگران دعا کنید 37 - دین ستیزی 38 - دموکراسی در 39 - دین را شکاری 40 - دوستی دنیا 41 - دوران عبرتت 42 - دعا آری نفرین نه ! 43 - دامنۀ الضرورات تبیح المحظورات 44 - در بند بی شعوری اشعار با آغازی با حرف ذال 1 - ذکر دو واقعیت در اهواز 2 - ذلت و عزت
.....................................................

اشعار آغازی با حرف دال :
1 – داستان رؤیاهای درهم
در کنار کلبه ای، رودی گذشت داشتی مدام
صاحبان گله ای، چوپانی داشتند چون غلام
در به بامداد هر گهی، گله را بردی زد به آب
به فضائی پر علف، جائی نبودی از تراب
با درختانی کهن، افراشته سر بر آسمان
پرورش دادند به روح، یافتی مضاعف از توان
روزی از روزهای سال، چوپان شدی خسته زِ کار
سر نهاد بر مرغ سرد، باد هم وزیدی چون بهار
در به ژرف خواب خود، طوفان گرمی در وزید
گرمی آن صورت، چوپان خواب را بد دمید
وحشت اورا بر گرفت، فریاد کشیدی از جگر
چشم گشود شیری بدید، ایستاده بود بالای سر
نفس گرم از به شیر، طوفان گرمی بود به خواب
که زِ ترس نعره کشید، شیر هم نیاوردی به تاب
شیر زِ ترس نعره ها، پا آن گذاشتی به فرار
چوپان از پی می دوید، دید به سویش بی قرار
پیر سالخورده ای بود، با موئی افشان و بلند
هم چو برف بود آن سفید، شیری به پی داشتی به بند
چون رسید پرسید زِ حال، پرسید کجایم گو پدر ؟
گفت کمی آرام بگیر، گویم چه آمد بر تو سر
گفتم آرامم پدر، گو این چه شیری است تو که ای ؟------
گفت همان شیر است که بود، من هم همانم که توئی !
یکه ای خوردم از آن، دیدم که او رفت از نظر
من بماندم چون هم او، پیرموئی افشانی به سر!
در شگفت ماندم که من،چوپانی بودم بس جوان
من کنون در جنگلم، بی گله و شیری چنان !
باورم شد او منم، آن واقعم بودی به خواب
در به جنگل رفتمی، آرام وشیر هم داشتی تاب
چیزی نَی بگذشت زِ راه، دیدم درِ دروازه ای
چون رسیدم دیدمی، شیرم به داد آوازه ای
آن در از جا کنده شد، پرواز کنان رفت در هوا
جنگل هم از دید برفت، از دور شنیدم یک نوا
که نوا زآن پیری بود، من گشته بودم جای او
متحیر ماندمی، گر من نَی ام پس او که کو ؟!
دمی چند بگذشت از آن، دیدم ی نیست جز خودم-----
که نوا از خود بُد آن، ترسان شد ولرزان شدم
شیر در بندم بگفت، ترسان ولرزانت چه بود ؟!
که از این گفتار آن، خوردم زمین گشتم چو دود
دود سبزی بودمی، پروازی داشتم در سما ء
در نوردیدم جهان، بالا زمین خورشید و ماه
در مسیرم باز همان، پیر را بدیدم در مریخ
گفت بس است دیگر بیا، آرام برفتم تا به بیخ
در بیک لحظه دیدم، گشتم چو سنگی از مریخ
گفتم این ح چه هست؟ سنگی شدم گیر هم چو میخ
گفت مگر من تو نه ای؟ گفتم چرا من تو بُدم !
اما اکنون بینمت، پس من زِ تو افسون شدم !
گفت مگر نَی سنگی تو ؟ گفتم کنون من سنگ شدم !-----
دودی بودم در فضا، با دید تو این رنگ شدم !
گفت به هش باش من تو ام، جسمی و من روحم بدان-----
جاگزینی شد کنون، گشتی تو جسم ومن روان!
گفتم این بازی چه بود ؟ چوپانی بودم در جهان
در به در کردی مرا، خانه و کاشانه چنان !
مال مردم مانده است، در جنگل و گرگان کمین
تو به بازی دانی آن، من یک امینم بر زمین !
گر که روحم باشی تو،مسؤول توئی من بی گنه
تو رها خواهی کنی ، تا من بمانم بی پنه ؟!
گفت زِ چه ترس داری تو ؟ من آن خدای خالقم
گفتم گر خالق بودی، باشی چرا تو هالکم ؟!
خالق جان و جهان، جز نیکی نَی فرمان دهد
تو ره کژ می دهی، چون تواند زآن رهد ؟!
من یقین دانم منی، اما زِ نفس اماره ای
که چنین ره می بری، دان تو کنون بی چاره ای!
گم شو کم کن روی خود، لعنت به تو نفس پلید
آن چنانت می زنم، بد بخت تر از تو ندید !
در به یک آن دیدمی، او شد چو سنگی من چو دود
ضربه ای کوبیدمش، از خواب پ من به زود !
دیدم که خو بود آن، در مرغزار با صفا
مدتی حیران بودم،که آمد صدائی از قفا
گرگی دیدم ندید، با هیکلی چون نره شیر
کردی آغازی به سگ، گردن گرفت و بردی زیر
کرد و آن بکشت، رفت سوی گله همچو تیر
در به یک لحظه بکشت، یک بز دگر بردی به زیر
ده زِ ان بکشت، با یک پرش گشتم سوار
بر سرش کوبیدمی، با سنگ و هم هوار
آن زِ ترس پا به فرار، بگذاشت نماند در جا قرار
که زِ پشت افتادمی، با ح ضعف و نزار
من زِ هوش رفتم زِ ضعف، دیدم همان پیر در کنار
گفتمش باز هم توئی ؟ بگذار مرا گیرم قرار
گفتچسان خواهی که تو، ازخود کنی دور روح خویش-----
گفتمش دانم که ای، روحی پلیدی و آن زِ پیش !
با چنین گفتاری او، پرخاش کنان بر من پرید
با فشار او بمن، من چیزی دیدم ندید !
با دو چشمی پر زِ خون، دندان تیزی همچو شیر
گازی زد بر دست من، آن سان که گوئی خورده تیر !
با فشار درد آن، خوردم تکان واز به زیر
من پ خواب بودم، دیدم که در بندم اسیر!
هر طرف نظر، چیزی ندیدم جز سراب
در شگقت مانده بودم، شاید که باز باشم به خواب !
در چنین حالی بودم، دیدم که آن پیر پلید
در کنارم آمد او، دیدم چو ماری می خزید !
دست من بودی به بند، چاره ای در راهم نبود
تا رها یابم از او، هر کار من نَی داشتی سود !
گفتمش ای مار پیر، ننگی تو هستی رو کنار
او بگفت گیر از نفس، محکوم مرگی در به دار!
در جواب گفتم به او، رو هر غلط خواهی تو کن
دان خدای من تورا، از ریشه خواهد کند زِ بن
گفت کنون خواهی تو دید، من خالقم یا دگر !------
که از این گفتاراو، طاقت من آمد به سر
که زدم نعره زِ دل، یا رب جو ده شدید
دیدم با نعرۀ من، آتش گرفت و رفت زِ دید !
در همان حال همسرم، دادی ندا برخیز زِ خواب
دیر به گله شده است، باید روی آن سوی آب
که پ من زِ خواب، دیدم همه رؤیا بُد آن
شکر رحمتِ، آن خالق جان و جهان !
2- در توان هرچه که داری درره حق گیر به کار
ازتوان هرچه که داری، درره حق گیربه کا ر
چه توان فیزیکی باشد، چه زِ دانش چه زِ بار
گرکه بینی دربه قرآن، ازبه مال تنهاست سخن
نگرت دان ژرف نبوده، که چنین گوئی بمن
گربه تن داری توانی، ضعیف بینی زیربار
دان که آن بار بار او نیست، بارتوست درروزگار
دست یاری برتو دارد، تا که گردی یاراوی منت هم براو نداری، تا رسانی آن به کوی
یا اگردرزیرظلمی است، تو توان داری برآن
باید ازظلمش رهانی، حق اوست این را بدان !
قدرت تو ازخدای است، تنها ارآنِ تو نیست
نا توان حقش درآنست، تا توان داری به زیست
دربه دانش حکمی این سان، رانده است برما خدا
گربه گوئی خود بخواندم، دارد آثاری جدا
یکی بینی عمری خوانده، ازبه درک و فهم فقیر
یکی با چند سالی تنها، بینی گشته سر دبیر
پس به علم و دانش هم دان، حقی دارند دگران
باید آن حق را دهی تو، هرچه هم باشد گران
۳ـ درمان غم واندوه !
گهی آید که تو نا گه، بینی غمناکی درآن
یا که شادمان بینی خود را، تازه بینی خود زِ جان
شادی را ازخود مکن دور، با به راهی ازخیال
تا ازاین ره روح خود را، دهی نیرو پروبال !
تا به پروازت درآرد، ازس آرد برون
چون دنامیک وجودت، آتش افروزد درون
که همان نیروی روح است، گیرد و بازپس دهد
گر تداوم بخشی برآن، جان زِ هرکژ می رهد !
گهی بینی غمی اندر، وآن ندانی ازکجاست !
گرتداوم یابد این حال، بینی بد ازچپ و راست !
تو دراین شوم گاه خود رو، د ی یک چاره راه
این چه اندوهی است که آمد، کرده است جانم تباه ؟!
پس به فکر پایه اش رو، ازکجا ریشه گرفت
ازبه امروز یا که دیروز، مانده درجا شده سفت ؟!
یا که ازکاری است که فردا، یا پس از آن داری کار-----------
نا خود آگاه جا گرفته، غم کنون آورده بار ؟!
همه را درمان توان کرد، ازگذشته که گذشت
و آنچه هم اکنون تو داری، زآن به شه به رست
که زمان داری برآنش، چه فرج هاست درزمان
و تو تا الآن نداشتی، غصه گشتی بی امان ؟!
گاهی اصلا غم ندارد، پایه ای ازپس وپیش
آدم بیند خود درآنش، گیرد آسایش زِ خویش !
که زِ بیکاری تو دان آن، چاره اش هم ساده دان
با زمان بندی به کارها، گذر آور تو زمان
چون س ازبهر آدم، همچو آبی است درس
گربماند گنده گردد، بینی این حال کنون !
پس بپا خیزید به جنبید، از ذات خداست !
این چنین عمر را گذر کن، تا زمانی که به پاست
۴ـ در شگفتم ای خدا !
درشگفتم ای خدا، برخود چسان حکم می دهی
گهی خود م م کنی، آری زِ رحمت تو رهی ؟!
جای دیگر بینم آن، آتش زنی برجان ما
دربه خلقت هرکه را، را نباشد زآن رها !
این تضاد ازبهرچیست، زآن رحمت و ازاین غضب
گو مرا آرام تو کن، زین دو بسی دارم عجب؟!
چون تو هرکاری کنی، از حکمت نَی باشد به دور
حکمتت دراین تضاد، چیست که زِ عقل هستم چو کور!
ازقلم آمد ندا، بنویس زِ حکمت هست چسان
که تضادی نیست درآن، و آنهم زِ خالق جهان !
غضبش دارد حساب، برمردمان بی حساب
تا ببینند درجهان، و آن د سینش هم عذاب !
اما رحمش بر ی است، که او رحم کند برحال خویش----
قدرخود داند چه هست، بیهوده نَی راند به پیش !
که خدا رحم برچنین، را نوشته برخودش
تا که در گاه غضب، چشم بندد ازکاربدش
پیرو حکمی که او، صادر نموده بهر ما
که خلاف آن مجو، هرکاری را آرد بجا
چونکه در گاه غضب، آنسان دگرگون است به رو
ترس و وحشت بارد آن، گوئی که رحم دراو مجو !
پس تضادی نیست درآن، وآن حکمتی است خاص خدا----
پس شگفتی بهر چیست ؟ از خود تو کن آن را جدا !
که به ذات دان که خدا، ذاتی است زِ خاصِ خود او
دربه گاه غضبش، مهری تو بینی که مگو !!!
۵ـ دنیائی از خلاء
آن همه بینی به دنیا، جزخلاء آن را مدان
مادۀ خالص به دنیا، جز غشائی نیست ازآن
بالنی را درنظر گیر، با چه حجمی بینی آن
که سوارگردد برآن ، بینی اش درآسمان
گرتهی گردد زِ هلیوم، چیزی نَی ماند ازآن
گر که سوزانی تو مانده، ارزش برمانده مدان
که همان ذرات مانده، پوسته اند در شکل جسم
گرخلاء گیری از آنها، چیزی نَی بینی به چشم
پس اگراین کائنات را، از خلاء سازی برون
جمع از مادۀ مانده، چیزی نَی بینی کنون !
این همان است که خداوند، دربه قرآن ا مر
شصت وهفت از آیۀ آن، گفته است گیرد به بر
هرچه هستی راست به دنیا، هم چو طوماری کند
به یمین گیرد هم آنرا، مهربایگانی زند !
۶ـ دوست گرامی من فراموشت ن
من فراموشت ن ، چون به دل داری تو جا
آرزو دارم که گیری، دستم نَی گردی جدا
از توان آن درونت، بارشی بارد برون
معرفت ی م از آن ما، بهره ها گیریم فزون
من قلم گیرم بدستم، تو دمی روحی در آن
که از آن دو شعله هائی، سر کشد تا آسمان
کز فروغ آنچنانی، تابد آفت نوین
ره نماید راه نیکان، همه هم راضی از این
۷ـ دقت کن چه فکر می کنی ؟!
آغازی را با آیاتی مرتبط از قرآن کریم می کنیم :
آیۀ 61 از سورۀ النحل « ولو یؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترک علیها من دابة ولکن یؤ هم الی اجل مسمی، فاذا جاء اجلهم لا یستئَ ون ساعةً ولا یستقدمون – اگر ( قرار باشد که ) خداوند مردم را به خاطر ظلم و ستمی ( که بهم دیگر) می کنند، بگیرد، جنبنده ای بر آن ( زمین ) نخواهد گذاشت . لکن آنان را تا زمانی که مقدر شده است، به تاخیر می اندازد . و چون زمانشان فرا رسد، یک لحظه تأ و تقدمی نخواهند داشت »
آیۀ های 7 8 از سورۀ ا له « فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره – هر ذرة المثقالی خوبی کند، اجر آنرا خواهد دید » و « ومن یعمل مثقال ذرة شراً یره –وهر ذرة المثقالی بدی کند، بدی آنرا خواهد دید »
آیۀ 5 سورۀ فاطرذ « یا ایها الناس، ان وعد الله حق، فلا تغرنکم الحیواة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور – ( هشدار به جهانیان ) ای مردم، وعده ای که خدا داده است حق است ( به دو آیۀ بالا توجه کن ) پس ( به هش باش ) زندگی ( مال ومنال وجاه وجلال) دنیا شمارا مغرور نکند . غرۀ ( رحمت ) الهی هم مشوید »
حالا به دو آیۀ زیر توجه و دقت فرمائید :
آیۀ 71 سورۀ مریم « و ان منکم الا واردها، کان ذالک حتما مقضیا – وهیچ یک از شما نخواهد ماند، مگر اینکه باید وارد آن ( جهنم ) شوید . و این امری حتمی است که به تقدیر درآمده است »
آیۀ 72همان سوره « ثم ننجی الذین اتقوا، ونذر الظالمین فیها جثیا – سپس ما پرهیزکاران را نجات خواهیم داد، و ستم کاران را درآن خواهیم گذاشت تا درآن آتش به زانو درافتند »
پس :
تو به این آیات نظر کن، بین چسان گردی رها
همه گفتار خدایند، گر دهی بآنها بها؟!
گرخدا خواهد که گیرد، از گناه این بندگان
نماند بر زمینش، تهی سازد این جهان
در به هر مثقالی ذره، شر رسد گر شر کنی
بهمان نسبت رسد خیر، که از آن گردی غنی
جای دیگر گفته آمد، غرۀ دنیا مگرد
غرۀ لطف خدا هم، چیزی نَی کاهد زِ درد
زین بگفته هر ی را، در جهنم جا دهم
بعد از آن آرم برون من، اهل تقوی وآن زِ غم
تو چه ی زین گهرها، از خدای ذو الجلال
هر که طعمی از جهنم، بایدش ناور ملال
باب توبه بهر اینست، تا رهی از شر بد
رهی از دوزخ بمانی، در به جنة تا ابد
این جا این سؤال پیش می آید که ابد چیست ؟ برای یافتن پاسخ به آیۀ زیر از قرآن کریم توجه فرمائید :
آیۀ 104 سورۀ الانبیاء «یوم نطوی السماء کطی السجل، کما بدأ نا اول خلق نعیده وعدا علینا انا کنا فاعلین – روزی که آسمان هارا مانند طوماری درهم پیچیم وبه حال اول که آفریدیم، باز گردانیم . این وعدۀ ماست که البته انجام خواهیم داد » یعنی از هستی دو باره به نیستی که از نظر علمی هم ثابت شده است .
پس :
ابد هم دارد زمانی، چون رسد عمر جهان
هستی گردد باز به نیستی، آنچه اول بوده آن
باز خدا ماند به تقدیر، که چه ها خواهد پس آن
گردشی از نو بیارد، یا جهانی جز جهان ؟!
من به خود گفتم که بس کن، جای گفتن نیست دگر-----
هر چه گوئی جز تصور، بهره ای نارد به در!
آنچه مانده باب توبه است، چون کند دردی دوا
که رها ی م زِ دوزخ، آن بهشت باشد روا ؟!
پس به چند آیه نظر کن، تا که گیریم اختیار
زآن به راحت عمر رسانیم، در جهان بد بیار
اما آیات :
آیۀ 53 سورۀ ا مر « قل یا عبادی، الذین اسرفوا علی انفسهم، لا تقنطوا من رحمة الله، ان الله یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم – بگو ( ای ) ای بندگانم، انی که بر خود زیاده روی ( در ستم ) کردید، از رحمت و آمرزش خداوند نا امید مباشید که خداوند تمام گناهان را می بخشد، چون او آمرزنده و مهربان است »
گر که می خوردی به روزی، یا که سوختی منبری
ستمی است برخود که کردی، داری در بخشش دری
اما گر بر بندگانش، ستمی آری روا
انتظار از چه تو داری، ی از دوزخ رها
آیۀ 54 سورۀ الانعام « واذا جائک الذین یؤمنون بآیاتنا، فقل سلام علیکم، کتب ربکم علی نفسه الرحمة، من عمل منکم سوء بجهالة ثم تاب من بعده و اصلح فانه غفور رحیم – و هر گاه انی که به آیات ما ایمان آورده اند، نزد تو بیایند، پس بگو سلام بر شما، پروردگارتان بر خود ( تکلیف ) رحمت و بخشش کرده است، هر از شما به جه و نادانی مرتکب کردار زشتی گردد، سپس بعد از آن توبه کند ودر مقام اصلاح ( کردۀ خویش ) بر آید، همانا که او بخشنده و مهربان است »
گر خدا تکلیف رحمت، کرده بر خود در کتاب
به نادانی کند بد، خود بسازد با حساب
ور نه در کردارسوئی، گر بداند آن خطاست
آن برون گردد زِ رحمت، انتظاری نا رواست

آیا از آیات زیر امیدی می توان داشت؟


آیۀ 82 سورۀ طه « و انی لغفار لمن تاب و ءآ من وعمل صالحا ثم اهتدی – همانا که من بسیار بخشنده ام، از برای ی که برگردد، ایمان آورد و نیکی کند و سپس هم هدایت شود »

آیۀ 68 الفرقان « الذین لا یدعون مع الله الهاً آ و لا یقتلون النفس ی حرم الله الا بالحق ولا یزنون، و من یفعل ذالک یلق اثاما – انی که با خدا خدائی دیگر نمی گیرند، و نفسی را که خدا حرام کرده است نکشند، مگر بحق ( و با محاکمه ) و نکنند. و ی که این کارهارا د به مجازات کردار خواهد رسید »

آیۀ 69 همان سوره « یضاعف له العذاب یوم القیامة و یخلد فیه مهانا – عذاب اوارا مضاعف خواهد ساخت، و با خواری در عذاب ابدی خواهد ماند »

آیۀ 70همان سوره « الا من تاب و ءآمن وعمل عملا صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات وکان الله غفورا رحیما – مگر ی که برگردد و ایمان آورد وکار نیک انجام دهد، که خدا اعمال بد آنان را تبدیل به نیکی می کند، و خداوند بخشندۀ مهربان است »

آیۀ 71 باز همان سوده « و من تاب و عمل صالحا فانه یتوب الی الله متابا – و هر که توبه کند و کار نیک انجام دهد، البته توبه اش توبه اش به درگاه الهی خواهد رسید »

گر جدا از آنچه آمد، دانی آن را از خدا
جز بشارت نَی تو بینی، حکمتی دارد جدا

اما با توجه به دو آیۀ 15 سورۀ اللیل « لا یصلاها الا الاشقی – به آن (دوزخ) نرسد مگر گردنکش ( از امر خدا ) » و 17 « وسیجنبها الاتقی – و از آن مؤمن نجات می یابد » مارا به این نتیجه می رسیم که مؤمن و خدا ترس مانند حضرت ابراهیم از زبانه های آتش در امان خواهد ماند .

ما از این دو آیۀ حق، این بشارت می رسد
کاتش دوزخ به مؤمن،نَی بسوزاند جسد

بل چو ابراهیم به آتش، مدتی ماند در آن
تا رهد از هر گناهی، زآن رود سوی جنان

پس اگر حتمی است به دوزخ، نَی بمانی بی قرار
بل نجات ی از آتش، تا که برگردی به دار

در تأئید مورد باز می توان از آیات زیر بهره گرفت :

1- آیۀ 56سورۀ الدخان «لا یذوقون فیها لموت، الا الموتة الاولی، و وقاهم عذاب الجحیم – درآن ( یعنی جهنم که مورد سخن ماست ) طعم عذاب مرگ را ( ماندن در دوزخ را ) نخواهند چشید، جز ذائقۀ مرگ اولی (که آدمی میمیرد ) و ( خداوند ) از عذاب ( آن گاه دوزخ ) محفوظ می دارد »

2 – آیۀ 18سورۀ الطور « فاکهین بما آتاهم ربهم، و وقاهم ربهم عذاب الجحیم – از آنچه خه خدا به آنان داده است، شادمانند . و خدای آنان از عذاب ( آن گاه ) دوزخ محفوظ می دارد »

3- آیۀ 11سورۀ الانسان « فوقاهم الله شر ذالک الیوم، ولقاهم نضرة .وسرورا – خدا آنان را از شر آن روز ( ماندن در دوزخ ) محفوظ می دارد، وبه آنان ( در بهشت ) روی خندان وشادمانی عطا فرمود »

پس بدان آتش نصیب است، اما امید هست از آن
که رها ی درونش، از عذاب بی امان

اما حکمت دیگر این امر مقضی !

گرچه حق است آن جهنم، کنیم آغازی در آن
حکمتی دیگر در آنست، ی م قدر آن جنان

ازجهنم چون در آئی، ره بری سوی بهشت
آنگهت خواهی بدانی، معنی آن خوب و زشت

در مثل از قعر چاهی، گر به در کاخی بلند
ناز و نعمت جا گزینی، آنگه قدر دانی که چند!

تا در آن ناز بهشتی، از به چند روز گزند
شکر نعمت خواهی آورد، که رها یافتی زِ بند

بنابراین :

چاره ای جز سازی خودرا، نکنی باز هم خطا
به امید حق بمانی، شاید ی زو عطا

آمین

۸ـ دوستان نانی و جانی

دوستی دارم که زدرد، از دل بگفتی این بیان
مردی داشتی پسری، نَی داشتی از اویش امان

دوستی چند داشتی پسر، از خلق و خو فاسد بُدند
در به در د زراست، او را که بعد راحت شدند

هر چه گفتی آن پدر، تا دست کشد از نا ان
نَی پذیرفتی پسر، گفتی یقین دارم ازآن

که فدایم می کنند، جان را به وقت تنگی ام
هر چه خواهم آن کنند، آن همدلان جنگی ام

آن پدر در فکر بُدی، تا راهی یابد زان گریز
که سر انجام آن بدید، بودی زحکمت بس به ریز

سر ی برید، مردی نمایان کردی آن
زان پسر کردی صدا، گفتی که کشتم این بدان

رو به دوستانت بگو، آیند کمک در دفن این
تا رها یابم از آن، از بند و و زکین

پسرک گفتی روم، یاری بخواهم از ان
تا چه ها بینی کنند، دوستان خوبم در جهان

بی درنگ رفتی پسر، آن ما وقع بردی میان
هر کدام عذری بخواست، خود را جدا کردی از آن

آن پدر نالان شدی، یادش بیامد از قدیم
دوستی داشتی مهربان، در راز هم بودند حریم

به پسر گفتی بیا، یافتم ی یاری کند
گر به یادش مانده ام، شاید در این کاری کند

آن پدر با آن پسر، رفتند به کویش بی درنگ
قصه را گفتند به او، یافتی که دوستش هست به تنگ

نَی بکردی گفتگو، فوراً بلند شد از مکان
در میان باغچه اش، قبزی دی بی زمان

تا که آرند مرده را، خاکش سپارند آن مکان
دوست او راحت شود، از هر بلا یابد امان

در چنین لحظه بُدی، کورا صدا زد دوست من
آن چه گفتم قصه بود، تا آن بماند در زَمَن

گر بخواهی ی دوست، باید محک آری براوی
چون وفا ی از او، راهش دهی آید به کوی

گر که بهر مال تو، اخلاصی ی از ان
دان همان دوستان بوَند، راحت زتو گیرند زجان

۹ـ دفاع از دین و وطن

چون وطن را هر ی راست، تا دفاع از آن کند
نگوید بی وطن بود، طعنه بر او بر زند

باورت را دان هویّت، وطنت شاخص برآن
هر کدام از خود کنی در، نَی تو هستی در جهان

۱۰ـ دل به دل راه دارد

دل به دل دارد رهی، زین من در آن دارم سخن
دان که مانده این مثل، آن هم زعهدی بس کهن

مایه دارد این مثل، شه راآور به کار
تا بی که چسان، این امر چنین آمد به بار

روح آدم مایه ایست، سرچشمه اش باشد خدا
که به آدم آن رسید، وآنگه دمیدی آن بما

پس که روح همگان، سر چشمه ای دارد چنان
زین گهی در یک زمان، یک دل شوند آدمیان

شرط آن باشد چنین، دل ها یکی گردد در این
تا از آن آب روان، جریانی بینی این چنین

همچو برق چون در به آب، آید بگیرد آن به کام
هر یکی قطرۀ آن، برقی شود آن هم چو دام

پس به یک دل هر خبر، آید چو برق گردد روان
به دگر دل می رسد، آگه شود آن هم زمان

۱۱ـ در یک مشاجره بین مدعیان عقل سروده شده است تا از هیچ گذشت کنند

چه نکو است آن صبح صادق، که گشائیم چشم به نور-----
چون به نور چشم را گشائیم، نَی سزد باشیم چو کور

چون به نور چشم را گشائی، همه چیز باشد نکو
در به دشمن بهره اش هم، زان تو بینی بس شکوه

زین زیاران در به صبح دم، خواهشی دارم چنین
که به نور چشم را گشایند، همه چیز بینند بهین

یادی نِی آرید ِز ماضی، ما به پیش داریم رویم
ور نه چیزی جز به خسران،با خود نَی خواهیم بریم

۱۲ـ دوزخ نشانۀ عد الهی است

عدل ایزد را بدانم، در جهنم مستقر
چون بهشت جایگه ما بود، کِردۀ ما کرد به در

زان پسش امر کرد به هر ، رهی گیرد راه راست------
جای گهش باشد همان جا، نَی که کم آرد نه کاست

پس قرار حق بهشت است، تا به گردیم ما در آن
و آن دگر فرع است بر آن یک، که نبینند جز بَدان

گر نبودی این جهنم، همه را بردی بهشت
وآنکه نیکی کردی دائم، وآنکه کردی کار زشت

در د چون دانی آن را، گوئی مختار است به کار
یا که چون سبحان تو دانی، این چنین نارد به بار

پس یقین دان عادل است او، فرق نهد در هر دو کار
چون کژی پیشه گیرد،آتشی آرد به بار

زین سزاوار است که گوئی، دوزخ از عدل خداست
هر ی گیرد کژی را، دوزخش مأوی بجاست

۱۳ـ در جامعۀ مادی

عزت آدم به مال است، نه جمال و نَی کمال
چهره ای سازد چو حوری، زان کریه بی جمال

هر چه را گوید چو درّ است، گر چه هذیان باشد آن
راه و رسمش در به دنیا، آفاقِ جهان

همۀ چشم ها به اویست، وآن به حسرت در نگاه
تا نظر آرد بر آنان، زان رسد چیزی ز راه

جامعۀ این چنینی، از به توحید هست به دور
چشم امیدِ انش، از خدا باشد چو کور

مردمان این چنینی، انگلند در روزگار
رو سیه باشند به عقبی، وآن به امر کردگار

من سپاست می بگویم، ای خدای ذوالجلال
در به تنگی نگذاشتی، روحی یابم رو زوال

من قناعت پیشه ساختم، بین کجا کارم کشید
در به تخته شد گذارم، در به تختم آن رسید

آرزو دارم به دنیا، مردمان این جهان
در به کوخ خود بسازند، چشم بگیرند زآن ان

۱۴ـ دو تبه کار

یکی دیدم که دست در قیدی داشتی
بدو گفتم که در دنیا چه کاشتی؟

دگر دیدم که پایش بودی در بند
پسین بفروختی گویم آن بُدی چند؟

بگفت از بهرِ اشکم آن فروختم
که عقبی را زِ بهرِآن به سوختم

بگفتم اشکمت را که خدا بود
دهد روزی تو فکرت در کجا بود؟

بگفت با چشم ندیدم من خدائی
همی گفتم خدا گویم کجائی؟

ندائی نَی شنیدم آیدم زو
تو گو بینم خدا گوئی خدا کو؟

بگفتم معرفت باید براوداشت
بگفت آن معرفت راچون توان کاشت

منی کز هر چه گوئی عاری هستم
چگونه معرفت آید به دستم؟

بگفتم بس کن اینجا تو سخن را
مکن خسته از این بیش این بدن را

تو دانائی چومی گوئی ندانم
تو خود بشناخت ای،آنست از آنم

بسی بینی از دانش پرند بار
جوی از معرفت نَی بینی در کار

چو استر می خورند بیگانه ازیار
زبهره بی ثمر باشند در این دار

تو چون گیرم قیاسی با چنان ؟
بسی داری تو سر بس کن سخن بس

تو داری معرفت از کردگارت
توکل کن که آری زو تو بارت

تو با این دانشت افزون تر از اوی
شرف داری که ی زی در این کوی

برو کن توبه تا این دست و پایت
رها گردد از این ی تو جایت

تو جائی داری جای مردم پاک
خدا با تو بوَد نَی دار از او باک

۱۵ـ در مراسم چله

طوفان غم فرو ریخت، ماه گذشته بر ما
طوفان فرو کشیده، با لطف یاران این ماه

یاران به نوبۀ خود لطفی بما نمودند
کز لطف این عزیزان، غم را زِ ما زدودند

زین خواهم از خدا من، عمری دهد دو چندان
یاران با وفا را، با روزگاری خندان

تا مستمر به شادی، ره در جهان سپارند
ما را در این ره خویش، در جمع خود گذارند

۱۶ـ «دنیا و آ ت از دو دیدگاه

خطاب به هم سفران عمره»

مثلی دارم برایت، نگری دار تو بمن
تا جهان را با پسینش، چون فروشی از ثمن؟

گه فروشی با بهائی، گه دگر ناید به کار
روزگار آدمی را، آن جهان گیرد به زار

در مثل آرم ی را، در به غاری هست وِلاد
زندگی را سر رساند، چیزی جز غار نَی به یاد

چشم او بندند به روزی، تا برند جای دگر
چون گشویند چشم او را، دیدنی بیند به در

از به ازهار و درختان، ور به آبهای روان
نغمه های طائران را، که کند پیر را جوان

هم سفر این است مقامت، از جهان با آ ت
که جهانت غاری باشد، در بهشت ی درت

پس به تقوی ره سپارید، تا برون آئید زِ غار
هر چه را بینی به دنیا، جز به بازی آن میار

تا نگردی چون دگر ، کز میان لاله زار
چشم گشاید خود ببیند، در چهی است زاید زِ نار

آنکه دنیا را پرستد، گویدت این است بهشت
در پسین آتش بچیند، چون به دنیا آن به کِشت

۱۷ـ در ره عمره

سوی تو داریم روان، با چهره ای آنهم سیاه
چهره چون گردد سیه، آدم نباشد بی ریا

دست به هر کاری زند، در راه حق ناید به کار
این چنین کرداری هم، آرد پشیمانی به بار

پس خدایا کن سفید، این چهرۀ ما از درون
تا که در راهت کنیم، طاعات خود را بس فزون

۱۸ـ در ره عمره

سوی تو داریم روان، با چهره ای آنهم سیاه
چهره چون گردد سیه، آدم نباشد بی ریا

دست به هر کاری زند، در راه حق ناید به کار
این چنین کرداری هم، آرد پشیمانی به بار

پس خدایا کن سفید، این چهرۀ ما از درون
تا که در راهت کنیم، طاعات خود را بس فزون

۱۹ـ درخت گریان

در به باغی سر کشیدم، با درختانی کهن
همه داشتی سر به افلاک، چون گذشت زآن ها زَمَن

شاد و خندان ره سپردم، از کنار هر کدام
از نسیم باد آنها، غم برون گشتی مدام

دل نمی کندم از آن باغ، تا رسیدم جائی زآن
که بدیدم من درختی، گریه می کرد آن زِ جان

آن درخت شاه بود زِ میوه، که گل دادی آن
متحیر ماندم آنجا، که چرا هست در فغان

در به سرٌش ره سپردم، تا به رازش پی برم
عاقبت آمد به گفتار، گفت چه آمد بر سرم

گفت بُدم من شاه زِ میوه، شاد بُدند مردم زِ من
هر که بگذشت از کنارم، در به ایام از زَمَن

که بداشتم من زِ تحسین، از تمام مردمان
اینک آن تحسین به لعنت، داده جایش در میان

صاحب باغ میوه ام را، با زدن پیوند بمن
آن چنان کرده دگرگون، عاری گشتم از ثمن

بوی عطر آگین آن را، برده در یک بوی گند
مزۀ بی مثلِ آن را، بد نموده آن زِ قند

من زِ آزِ صاحب خود، در فتادم این چنین
تا زِ پیوند باری آرم، بهره گیرد از زمین

تو به انصاف گو گناهم، در چه باشد در جهان؟
من همان شاهم زِ میوه، که زِ پیوند شد چنان

پس نگاهت بد نباشد، لعنتی بر من میار
لعنت بر صاحب آز کن، که چنین گشتم زِ بار

این مثل آوردم اینجا، تا بدانند مادران
پدران هم این بدانند، که نه کارند آن چنان

که درخت نسل خود را، نه زنند پیوند به بد
تا نه چینند لعنت از آن، تا ابد هست تا ابد

پس خدا یار باش تو مارا، تا نیفتیم در به دام
گر که افتادیم برون آر، تا نبینیم بد به کام

که جهان ارزش ندارد، لحظه ای از لعنتت
پس تو یارِ بندگان باش، وآن زِ بحر رحمتت

۲۰ـ دوست خدا دشمن دوست خدا نمی شود

گر تو داری با خدا، دوستی یقین داری به آن
دشمنی با دوست او، نقض غرض باشد بدان

در مثل گر دوستی را، رنگی زِ رنگ ها گیری سبز
دشمنی گیری سیه، سبز و سیه نَی یک به مرز

آنکه دوست دارد خدا، باید بداریش هم تو دوست
غیر از اینت را چسان، گوئی که دوستی این چه روست؟

پس همیشه دست خود، از بهرِ دوستی کن تو باز
تا که خیر بینی از آن، دریائی حکمت هست و راز

محب الله لم یکن عدوا لاحبائه

لو تحب الله حباً، و لک فیها الیقین
تعتدی الاحباب کیفاً، تنقض الدین والیمین

فی المثل لو أن تظن، اخضر اللون للحبیب
و سِوادٌ لاعتداک، للسواء لا یجیب

فعلیک أَن تحب، من یحب الله جداً
لو تغایرت بهذا، ما لک الا بضداً

فلهذا لا تخاصم، کن حبیباً للانام
حتی تنجح بالایاما، وبخیر تصبح تمام

۲۱ـ دعا یا نفرین

چون دهن بگشائی خواهی، کن تو نفرین یا دعا
هر کدام چون آن نمائی، حکمتی دارد جدا

با دعا امر خدا را، می توان گیری به کار
زآن رسانی خیر به دیگر، روح خود آری به بار

بار مثبت می رسانی، بر روان و روح خویش
از تکامل رمزی باشد، حکمت باری زِ پیش

ع آن نفرین به هاست، یا که دشنام است بدان

بار منفی برتو آرند، بهره نَی بینی از آن

نفرینت بر مردمان دان، به یقین هست بی اثر
چون خدا حاکم به جانهاست، نَی پذیرد از تو شر

دان که دشنام بد تر است هم، چون شده نهی از خدا
چون به نهی اش پا گذاری، لا جرم بینی جفا

عارفان جز خیر نخواهند، بهر دشمن یا که دوست
چون که روح پاکی دارند، که جداست از گوشت و پوست

خوانندگان گرامی : از آنجائی که گروه زیادی از هم میهنان گرامی عرب زبان، و اهل علم و ادب هستند . بنابراین بمنظور جلب توجه آنان به این سایت، و بهره گیری از شه های قرآنی آنان، ای از اشعار را ولو با داشتن اشکالات فنی، به عربی می آورم تا محرکی در جلب توجه گردد، و مطلوب نظر حاصل آید . انشاالله

الدعاء و اللعن

لو فتحت الفم یا مرء، بِهِ تلعن ام دعاء
احدی اثنَی من خیارک، کیف ما تعمل تراه

قدٌر فی کل واحد، حکمةً رب الرحیم
تری خیراً من دعائک، و انت باللعن سقیم

بالدعاء تمشی علی الخیر، تُحصَل خیراً للانام
امَرَ الله بالدعاء، کَی تری روحاً هُمَام

تری ایج ه شحنه، تنفذ بالروح السلیم
هذهِ الآیه تراها، قَدٌرَ الله الحکیم

اما فی اللعن و سبٌاً، لم یری منها ضِرار
من علیه اللعن و سبک، هذا من ربک قرار

لو بَدَأتَ السب یا مرء، ستری الشر یزید
انٌ منهیٌ من الله ، نهاکَ الله العزیز

من یحب الروح لا الجسم، لا یمن الا بخیر
للعدو او کان حبا،لن تری فیه بغیر

سأوصیک حبیبی، فی حیاتک لا تضر
کی تراها فی حیاتک، بعدها من خیر وبِر

۲۲ـ دنیا خج آوری !

تو چه قدر زیبائی دنیا، ولی تف بر روی تو
که صفت اصلا نداری، وآی که گیرد خوی تو

دوستیت با هم رهانت، یک نباشد وآن زِ رنگ
هر دمی را دم زنی ساز، گوئی داری سر جنگ

مردمان با عمر کوته، زِ تو دارند زود گذر
تو چرا گاهی کنی این، مردمان را در به در

تو زِ خو پست و پلیدی، که چنین سازی تو مست
مردمان را در درونت، بهر هیچ هر چه که هست

چهره را زیبا نمائی، واز درون هستی تهی
می زنی برکول یاران، بار سنگین چون کهی

این متاعی که تو داری، بیش از آنکه هست نیاز
می کنی رغبت که گیرند، تا کنند جمع وآن به آز

از چنین جمعی تو باری، می نهی بر نا ان
تا که خود آئی به چنگ، مردمانی این چنان

چون در آئی تو به چنگ، جاهلان این زمان
چهرۀ مستانۀ تو، گیرد از آنان امان

شب و روز نَی در امانند، از به گنجینۀ مال
ترسی دارند فنایش، خود همین است یک وبال

چونکه هر مالی نه مال است، نَی تو دان آن را حلال
مر به انصاف آن بی ، تا نی زآن ملال

گر که جز این ره تو گیری، هوده نَی بینی تو زآن
رنگ ورخسار جهان است، که از آن زاید فغان

هم در این دنیا فغان است، هم به روز واپسین
لا جرم خواهی تو گفتن، تف به روئی این چنین

۲۳ـ دست خالی از دنیا می رویم یعنی چه ؟

مثلی است معروف که گویند، چون که عمر سر می رسد

آدمی با دست خالی، باید از دنیا رهد

واقع امر غیر از این است، که تهی بینی تو دست
ظاهراست این دست خالی، در نهان چیزها که هست !

تو نگر کن دربه دنیا، خالی بینی همه دست
چه توانگر یا که جز او، مردمی بالا وپست

پس به ظاهر داوری است آن، گوئی نَی دارد زِ مال
پیش از آن بارها فرستاد، هرچه داشت سال های سال

نانی که دادی یتیمی، یا نکو خلقی به او
یا که خوردی مال را، و آن نیاوردی به رو!

بار خیر وبار شر بود، که فرستادی تو پیش
که درآن روز پسینت، پر کنی زآن دست خویش

و آن زِ بانگ عدل الله، دفتری ی به دست
به یمین آن یا یسارت، همه در آن بینی هست !

در یمین خیر بینی خیرها، بهره ها بینی فزون
در یسار آن سان که کردی، پس مواظب باش کنون

دست خالی نَی رود ، می فرستیم بار زِ پیش
پس خِرَد گیر در به کارها، نیک به کار از بهر خویش

۲۴ـ درب ها را برمردم مبندید !

من سپاس گویم تورا، یا رب بمن اذن داده ای
تا گشایم درب و رو، بر ضیفِ رو آورده ای

رزق اورا داده ای، پیش ازسلام او بما
زین شدیم مدیون او، با حرمتش ی م رها

گر ببندیم درب براو، این را بدان خود بسته ایم
چون خیار داریم دراین، کوئیم زِ اذن ما رسته ایم

با هزار ویک دلیل،بندی تودرب خانه را
غافل ازکارخدا، باید دهی سر ناله را

که خدایا بی م، را فرست فریاد رسم
من دراین منزل فقط، دیوارآن گشته م

روبه حسرت سربه بر، پنداری که تو زنده ای
دان هنوزهم غافلی، زندۀ هم چون مرده ای !

بستی درب خانه را، تا نیاید زآن درون
پس بشین تا بینی ، سرنا زده وآن از برون

این همان است خواسته ای، بی بمان تا که اجل------
آیدت گوید بریم، وقتی نمانده کن عجل !


25 - درد دل را به که گویم، که بوَد راز دار من ؟
درگذرگاهی بدیدم، غم به رخسار ی
رفتم تا گیرم از او دست، که شوم فریاد رسی
چون کنارش من رسیدم، او نگاه تندی کرد
گفتمش من یاری هستم، خواهمت گوئی زِ درد
گفت که درد من چنان نیست، که کنی درمان آن
سوزشی است اندر درونم، که از آن دارم فغان
گفتم از سوزَش سخن گو، تا که آن را سرد کنم
گفت چسان گویم زَ سوزش، آن برون نیست از تنم
در درون کوهی است زِ آتش، شعله دارد تا سماء
چیزی نا مانده برایم، همه رفته بر فنا
گفتمش آنچه به دنیاست، همه گوئی رفت زِ دست
با چنین خسران مالی، در درون، دل هم ش ت
با چنین بش تی در دل، آتشی زآن شد برون
شعله های تا سماوات، بین فروزان است کنون ؟!
گفت که واقع هم همین است، گو که این آتش چسان
می شود خاموش و آرام، تا شوم راحت از آن ؟
گفتم این مشکل زِ دل هست، که ش ت بینی در ان
وآن تهی گشته زِ ایزد، خالق ما و جهان
هر دلی با نور ایزد، پرتوی یابد درون
چیزی کز ظلمت تراود، نَی بیاید زآن برون
آنچه که رفته زِ دستت، آن متاعی بیش مدان
آن متاع ارزش ندارد، جز برای این جهان
گر تو گنج ها داشته باشی، از متاع این جهان
یا که چیزی تو به اندک، داشته باشی از همان
فرقی در زیست تو نه بینی، با دلی روشن به نور
با چنین دل تو خدائی، داری ریزی همه دور
تو خلاف این طریقت، ره سپردی در جهان
دلی را مملو زِ دنیا، کرده ای این را بدان !
از کجا تابد درآن نور، تا بی تو رهی
در ش ت های جهانی، برون از هر چه جهی ؟!
گفت که بیدارم تو کردی،غافل بودم من زِ خویش
همۀ فکرم در این بود، که چه داشتم من بهِ پیش
که زِ دست دادم من آنها، مانده ام خالی زِ دست
غافل از آنکه از آنیم، که از اول بود و هست !
ما همه از آن وجودیم، بنده ایم در ذات او
عارض آن ذات پاکیم، چیزی از خود هیچ مجو
پس سزاوار است به هر حال، در به ذکر حق شویم
تا برون ریزیم زِ دل ها، هرچه باخود نَی بریم !

26– دوست عزیزم چگونه خدا نشناس شدی ؟!
توعزیزم باورت بود، خالقت باشد خدا
گوچه پیش آمد برایت، خود را کردی زو جدا؟!





تو به هر کاری ندایت، با خدا بود نَی دگر
ولی اکنون پشت تو کردی، مرکه با او کردی قهر ؟!
دان که او قهر نَی پذیرد، همه را داده پناه
پس سزاوار آن نباشد، پشت کنی دان هست گناه !
لب گشا با من سخن گو، که چه داری از سخن
گو تو با آن روشنم کن، که چه دیدی در زَمَن ؟!
گفت چه چیزی من بگویم، که تو فهم ی چو من؟!

من ندیده نَی پذیرم، آن خدارا در زَمَن
در به عقل هم آن نیاید، که پذیرم من زِ نیست
آنچه را باور تو داری، از چه ساختی گو زِ چیست ؟!
گفتم من چیزی نساختم، خود شدم ساختاردوست
هرچه را بینی به دنیا، همه را دانم ازاوست
گفت خیالاتی شدی تو، اززِ پنداری چنین
این چنین گوئی زِ خالق، خالق ما واین زمین !
گفتم این باید بدانی، یک زِ صفر ناید پدید
جز یکی را یک بدانیم، که ازل بود نَی جدید !
آنچه بعد از یک بیامد، همه موجودند از او
بی نهایت هم شماری، جزارآن یک آن مجو!
این چنین من باورم هست، به خدای ذوالجلال
توعزیزم بودی چون من، این چه راهی است از کمال؟!
در به کردارت نظر کن، در مسیر روزگار
که شدی غرق در مسیری، غافل ازپروردگار!
تاکنون در روزگارت، تو بُدی در فکر خویش
اندک اندک در به نسیان، بردی آنچه داشتی پیش!
تو عزیزم خوب بدان این، که به عشق ما زنده ایم
عشق بجز یک عشق نباشد، که بدان ما بنده ایم
گه که عشق مال است به دنیا، یا مقام باشد درآن
یا به عشق آن عزیزی است، که بساخت او این جهان
آن جنان بردی به سرتو، آن گران عمر درجهان
چه خوری پوشی وداری، که شدند راز نهان!
با چنین عشقی چسان تو، ره بری سوی خدا ؟!
بهر شه نداری ، فرصتی گیری جدا
در بیک آن چون توانیم، در دو شه رویم ؟!
عمررا جز آنی نَی دان، تا به خالق پی بریم ؟!
پس عزیزم اندکی تو، از خیال روزگار
درگذر رو سوی خالق، بین چه ها آری به بار!
من خورم سوگند به این کِلک، یا به خون ریخته اش------
گر کمی همت گماری، هستی ی ریشه اش !
بینی آن کار همان است، که از او ببریده ای
کز کمال آن رانی ، بل زِ نقص دیده ای!
چون بچرخ تودید را، سوی معشوقی دگر
این چنین پنداری یافتی، عمر کنی بیهوده سر!
ازخدا خواهم به لطفش، بردت درراه خویش
تا به هش آئی بفهمی، ره نبود کآن رفتی پیش !
۲۷ـ در چه خیالی هستی ؟
ی بود در یک گنه، اورا نصیحت ی
درجواب لبخندی زد، گفت توبه دارد هر دمی
ذکری دارم بر زبان، آرم به شب هنگام خواب
ازگنه راحت شوم، از خالقم روز عذاب
گفتمش گمره شدی، غرۀ لطف کردگار
که خدا گفته مشو، غرۀ من در روزگار
رو به احقاف کن نظر، آیۀ نه از آن ببین
که گفته است، من هم ندانم روز دین
برسرم آید چه ها، یا برسر هر یک شما !
پس به هُش باش درخطا، راحت نگردی زآن رها !
عمر به بازی کم بگیر، هرلحظه رفت ناید پس آن
گرکنی عمری چو نوح، بازهم تورا مرگ هست بدان !
آن گهت این خنده ات، گریانی باشد پر زِ خون
من به خود گویم نه تو، تا غرّه نَی گردم کنون !
۲۸ـ دشنام یا که نیش
دشنام بده ولی نیش مزن!
هر دو را نهی کرد خداوند، هی دشنام یا که نیش هر دو را پی گردی باشد، دربه دوزخ کم و بیش

اما سطح هر کدام را، چون توان سنجید ودید
آنکه دشنام جاری سازد، یا که نیشی وآن شدید ؟!
تو بینی در به دشنام، زبان بگشاید به
که ازاو بد دیده باشد، دل کند خالی و بس
این چنین حالی زمانی، سر زند ازآدمی
کز روان ضعف عارض آید، عقل به کار ناید دمی
چونکه عقل آید به جایش،نادم از کردۀ خویش
در مقام آن