پیدا





ادامۀ اشعار دیوان حک شده از دو حرف ح و خ

درخواست حذف اطلاعات

اشعار آغازی با حرف ح : 1 - حکمت صبر خدا 2 - حیف از نعمت خدا 3 - حق به جانب اوست 4 - حیوانات را کم مگیرید 5 - حسن خلق 6 - حاجات بندگان 7 - حکمت 8 - حکمت سیزده به در 9 - حسود و بخیل 10 - حکمت یا جوهر 11 - حیفم آمد که نگویم 12 - حرمت قلم 13 - حروف کلمۀ مادر 14 - حج تمتع 15 - حاصل بازی های تاریخی بازیگران 16 - حساب زندگی دستتان باشد 17 - حاکم جان دان که عقل است 18 - حکمت 19 - حیوانات را زبان بسته مخوانید
20 - حق الناس در دایرۀ الهی
21 - حق الناس چیست ؟ اشعار آغازی با حرف خ : 1 - خدایا گردهی عمر ابلیس به آدم 2 - خواب های شوم 3 - خانه از بنیان مریزید 4 - خنده چه ممیزه ایست ؟ 5 - خدا دوست دار ماست پس چرا باید ازاو بترسیم ؟! 6 - خود باور 7 - خدایا چرا ترسم کم است ؟ 8 - خواهشی درخانۀ خدا 9 - خاطره ای از سال 1334 10 - خدا از شکر بندگان سودی ندارد 11 - خانۀ تضاد ها 12 - خود کشی مکنید 13 - خیری که به خانه رواست، مسجد حرام است ! یعنی چه ؟ 14 - خدا شاهد است که من سعادت همه را می خواهم 15 - خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو ! 16 - خدا شناسی 17 - خود را فراموش مکن
18 - خدایا پدر و مادرم را بیامرز
19 - خوش به حال آن ان با کم علف در روزگار !
20 - خدا شاهد است که من جز نیکی برایت نخواستم
21 - خدا ارحم الراحمین است
22 - خدا چه نیازی به یاری و قرض دارد ؟!
23 - خدایا مهربانی یا قهار ؟
24 - خواب حکیمانه
25 - خاطره ای از یک شهر
26 - خطاب به اشرار خیابانی
27 - خواب اکرم (ص) امر به جهاد
28 - خانۀ درب گشوده رزق است
29 - ختم قرآن یا خدمت به مردم : کدام ؟
30 - خدا بمن سوگند یاد کرده است
31 - خلائق هر چه لائق
31 - خاطره ای از یک بازرگان ترک
32 - خدایا مگر ؟!
33 - خدا با ی لج ندارد !
34 - من از کرگی دم نداشت !
35 - خدا را سپاس که فریب نخوردم !
36 - خوشه های زندگی
37 - خدا خود خواهان را دوست ندارد
38 - خج به کش
39 - می گوید : با بدی نامم مگو !
40 - خطاب به انسان ها 1- حکمت صبر خدا! دو مثل دارم به یاد، از صبر ایزد در جهان صبر چهل سالۀ او، یا دیر چو شیر گیرد زِ جان حکمت صبر خدا، بر جور ما بر بندگان در چه باید دانی آن، با ظلم و افساد در جهان؟! بندگان بر جان هم، افتند چو گرگان بر بزان صبر خالق بهر چیست، مر نه از او هستیم زِ جان؟ گر که روح او نبود، ما هم نبودیم در جهان چون دمید آن را به گِل، در این ج هان گشتیم عیان او کرامت داد به ما، تا ما بداریم پاس آن پس چرا راضی شود، افتیم به جان هم چنان؟ گر که گوئی دوزخی، دارد برای کفر و ظلم عمر تباه چرا، از دست ره یابان گم؟ کرد ندایم آن عزیز، شه بهتر کن در آن در به هر کاری بدان، حکمتی دارد در جهان من به قرآن گفته ام، گر بر خطا گیرم ان نماند بر زمین، چون بی خطا نیست در آن زین دهم من مهلتی، تا خود بسازی در جهان از خطا دوری کنی، جبران کنی بدهای آن پس زِ صبرم این بدان، دارد حس بس گران در پس آن آتشی است، در این جهان و آن جهان پس به تو صبر می کنم، تا آزاده باشی در جهان نکنی ظلم و ستم، نی ظلم پذیری از بدان مهلتم از بهر تو، خود آن جزائی است در جهان در پسینت هم بدان، داری حس خاص آن! اما ای ظالم بدان، داری تو جنگ با من خدا! لحظه های مهلتم، دانی چه داری زآن جدا؟! من رها تو را، تا مانی غافل در جهان به هوای نفس کنی، آنچه که دل خواهد از آن ولی چون نوبت رسد، بر من که دادم مهلتت وای به حال زار تو، چون سر رسد آن قدرتت!!! تو چه داری از گمان، این سان کنی ظلم و ستم؟! گر که گوئی خوش بدی، راحت بدی عاری زِ غم دان همان است مایۀ، غفلت در این دار فنا که بدان پنداری تو، هستی به کام و با غنا! شادیت نوشی است زِ زهر، در دم رسد بر جان تو هر چه کاشتی خشک شود، آتش زند بر خان تو! در پسینت هم منم، دیدار شومی در کمین که به هر لحظۀ آن، باشی به دنبائی غمین تو زِ مفهوم عذاب، پنداری داری در جهان آ نچه از من خواهی دید، فرق است زمین تا آسمان! سوز آتش در جهان، آب ولرمی است در پسین این تصور از من است، چون بینی گوئی هست بقین! پس بدان آن مهلتم، صبرم به تو در این جهان در به هر لحظۀ آن، عمری پر از قهر و فغان دانی عمر سر می رسد، نی هست گریزی بهر چون از آن راحت شوی، جائی روی نی پیش و پس! این همان جائی است که من، گفتم به هش باشید ازآن مست و غافل م تو، داغ آتشی کن نوش جان تو خیار داری در این، گیری یکی از این دو راه رهی با دوستی من، با دشمنی کافتی به چاه من امید دارم که تو، دوستی گزینی با خدا دوستی با خلقش کنی، خیر از خدا ی ندا! آمین! 2- حیف از نعمت خدا دسته ای بودند ز مردم، که بدند مشغول کار بعضی می کندند زمین را، زان محل نی کردی بار تا که دوم دسته آرد، لوله هائی در زمین سومینش خاک کنده، دادی در جایش مکین دومی در کار لوله، کردی امهالی در آن که در این بین سومینش، ریختی خاک ها را آن مکان این چنین است کار بعضی، که د نارند به کار عمر خود با دیگران را، با خسارت در گذار 3- حق به جانب اوست در سفر بودم با همسر خویش مردمانی دیدمی خارج ز کیش عزم داشتیم که بیائیم زان دیار کهنه پوشاکی بداشتیم ما به بار همسرم گفتا ببخشیم این به گفتمش دانی که باشند؟ کن تو بس گفت دانم که ز کیش آنان دَرند لیک دانی هر کدامین یک سرند؟ که خدا روزی دهد هر یک سری دین و مذهــب را نباشد زان دری تو دم دین را به آنان می زنی رحمت خالق ببارد هر دمی آنچه را بخشی همان رزقی است از او گر نه این باشد جوابم را بگو 4 - حیوانات را کم مگیرید بنا بر عادت ایام، برفتم گه سرِ کارم کنم آغازِ زودی من، که کاهم قدری از بارم در آن گه چیزی را دیدم، که عبرت ی من حاد ضرورت دارد آن گویم، که چیزها گیری تو زان یاد سگی چند دیدمی ه، برون از پنجره آرام درون شد توله ای ناگه، شدند سگ ها بر او یک دام ب د حمله از هر سو، زبون م ز هر چاره که دیدم یک سگی ه، پرید از خواب بیک باره نهیب دادی به هر یک سگ، کز آن د رها آن را که توله هم رها شد زان، چرا بد گوئی حیوان را از این صحنه شدی آشکار، دو تا از پر ز مغز رازی یکی زانها عطوفت بود، که سگ پیره نشان دادی دگر از آن بزرگی بود، که سگ ها امر آن بردند از آن سگ پیر ان بود، چو گفت برگرد چنان د 5 - حسن خلق حسن خلق از روح پاک است و بلند که ز آدم نی رسد هرگز گزند حسن خلقی گر تو را آید به رو روح شادی خواهی ی تو از او حسن خلق چهره کند چون حور عین چون بر آن نوری بتابد از یقین حسن خلق ف محمد مصطفی است که بدان مردم کشید در راه راست تو از این بد خلقیت بردی چه سود؟ که همه ر ز خود هر چه که بود؟ 6 - حاجات بندگان هر چه را خلقت تو کردی، مطویاتند در یمین بنده ای چون من در آن ها، چون حساب آید در این این چنین ذرۀ نا چیز، خواندت در شب و روز تازه گوئی تا بخوانیم، بی زبان و لب به دوز قدرتی این سان بجز تو، در تصور نی توان زین که اللّه باشد اکبر، برتر اللّه هم مدان زین ز تو حاجاتی دارم، بهرِ مخلوقان خدا جزئی از آنم شمارش، که بر آری شان بجا 7 - حکمت من طمع خدایا، که دهی حکمت به من چون بگفتی در به قرآن، خیری دارد پر ثمن ره نمودی آن تو بر من، نی بگردم از درت هر چه که بخشی خدایا، نی بکاهت از شهت اندکی بیشتر نخواهم، بخشی از حکمت به من با عنایت بخش به من آن، تا بماند در زَمن 8 - حکمت سیزده به در من به سال نو روم در، روز سیزده ای خدا تا برون از خانه گیرم، در به سبزه من زِ جا سبزه ها را مکتبی دان، در مسیر زندگی تا فرا گیری از آنها، درس پاک بندگی سبزه ها کینه ندارند، گر چه گیری زیر پا چونکه برداری تو پایت، شادی بینی زوبجا گویدت راحت به زی تو، از خطایت بگذرم چون هنوز جانم به جای است، تا نیاری بد سرم پس تو هم میهمان سبزه، این چنین سر بر زمان تا بمانی شاد و سر سبز، دیگران هم در امان ما همه مخلوق یاریم، ره به امیدش بریم با امید حق توانیم، کینه از دل بر کنیم با دلی عاری زِ کینه، همه را گیریم به بر تا از این بر بهره زاید، برَد اندوه را زِ سر چونکه اندوه رخت به بندد، شادی بینی جای آن با چنین شادی توانی، راحت مانی در جهان پس برو سیزده به در کن، من دعایت می کنم تا کنی غم را به در تو، شادی بینی در تنم 9 - حسود و بخیل از پلیدی بخیل، آمد سخن در این میان در به مقیاس خسیس، دان انگلند در این جهان اما از فرد حسود، کو هم پلیدی است در به ناس او به خود نی بنگرد، چشمش به عام است نی به خاص گر به مال و مکنتی، بیند ی را در جهان روح او میرد زِ تن، چون نی توانش دید آن ور خبر این سان رسد، او هر چه داشت رفت از میان او نگنجد از خوشی، گوئی گرفته تازه جان ای حسود غافل مباش، هر بی رهی راهی است به باد که به نالی از خوشی، و از ناخوشی تو شاد این جهان دان فتنه است، آزمون بود بهر پسین پس فقط بر خود نگر، تا بد نبینی بر جبین! گاهی عزت ذلت است، گه تنگی و عسرت جز این تو فقط بر خود نگر، دید از دگر کن زِ بین عقل خود را بر به کار، بین زین حسادت چه بری؟! جز تباهی در به روح، وآن هم زِ بی راهه دری بخدا آن می برد، وآن هم به حسرت زین جهان آن گهت خواهی تودید، چون کشته داری در نهان! که دگر دیر است زمان، پس هش به دار در این زمان رو شکر خدا، با کمترینش در جهان به یقین این را بدان، مردم همه دانند که ای! در غیابت حرف زنند، فهمیدی یا هم بچه ای؟! 10 - حکمت یا جوهر آنچه آوردم سخن، بی هوده نی دان ای جوان رو بخوان بنگر درآن، دریاب درآری به از آن گفته هایم حکمتند، یا که جوهر از کلام عَرَضند از بهر تو، گیر این عرَض رو کن تمام آنگه آن جوهر زِ توست، باشد عرَض بهر دگر تا توان ی م به دهر، زآن که کنونت نیست نگر غرۀ ح مشو، ریز از درونت هر چه هست مگو پایان یافته است، تا هستی این را گیر تو دست خود را کوچک مشمار، گوئی چه هستی در به کار؟! روحی داری از خدا، رو سوی آن آری زِ بار گاهی بینی عالِمی، جز چند کتاب نی هست زِ بار بینی از جوهر تهی است، جز از عرَض نارد به کار همه اش بینی که او، گوید که این را گفته اند عَرَضند اینها همه، از جوهری که سفته اند در مثل بینی که او، میوه د بهر فروش هنر از آنِ ی است، زحمت بستان است به دوش پس عزیزم ای جوان، هر چه که خوانی رو بخوان اما آن را بذری کن، پاشی به بستان جهان تا که بینی بذر تو، گشته درختی بس بلند آن چنان دارد توان، کز هیچ نبیند آن گزند جوهری است ازروح تو، بهره رساند درجهان پس بخوان شه کن، تا گیری بذرهائی ازآن گر که دعوی کرده ام، جوهر رساندم از کلام خودستائی این مدان، جز این ندانم من زِ نام جوهری گر گفته ام، پایه نهادم بهر تو تا بسازی روی آن، بنیانی محکم وآن زِ نو 11 – حیفم آمد که نگویم! من همین امشب به تهران، در مسیر خانه مان کرد او آغازی به گفتن، راننده در این میان از دو مرد داشتی سخن او، که زِ مردم خوردی مفت یکی زآن دو بود برادر، وآن دگر آشنا که گفت: آن برادر با شناسم، با مقامی بس بلند با حقوقی هر چه گوئی، مردم هم بگرفتی بند هر ی کاری که داشتی، مزد از او خواستی جدا از به خواربار بهر خانه، هر چه دیگر بی صدا مالی اندوختند فراوان، یک ریال نی خوردی زآن بازنشست گشتند هم اکنون، مانده اند بی خورد و نان زر و مالی که نهفتند، آن چنان دارد توان گر خورد صدها از آنش، کم نه بینی تو در آن محنت آنان در این است که نبود عادت در این که از آن مال چیزی گیرند، تا که هستند بر زمین بین که آن دو مانده اکنون، چشم به راه دگران دگرانی که نه بینند، جز پسین روز از جهان مال مانده گردد آتش، مردمان فریاد ن بارالهی آن دورا گیر، بین چه د در جهان از مواجب بهره بردند، در به س ه مردمان بی خبر از حال مردم، بین چه د آن زمان آنگه دانی که چه گوید، مالک یوم الیقین امر کند تا که بگیرند، از به مو و از جبین وآن که دادی و گرفتی، وای بر آنکه برد وهشت گنجی از آتش یده، در آزاء آنچه کشت 12 - حرمت قلم در شب تار زمستان، رفتم از خانه به در بی هدف بودم از این کار، بی خبراز خیروشر چیزی نگذشت از مسیرم، وآن مسیر بی هدف خود را دیدم پای کوهی، از سفیدی چون صدف گفتم این کوه از چه باشد، خود نماید هم چو روز متحیر مانده بودم، دستم افتاد آن به سوز سوزش آن از قلم بود، که فشار آورد به دست با زبان بی زبانی، گفت مرا کردی تو پست! گفتم از چه این توگوئی، من زِ تو دارم امید جز د کز تو تراود، نتوان از تو دید گفت من از تو پیشه گیرم، جز جمادی من نی ام این چه آغازی است که کردی، خواهی سازی از پی ام من همانم که خداوند، خورده سوگندی بمن پس مقامم دان نه آنست، گیریم در بی ثمن چون به خونم هم خداوند، خورده سوگند هم به نون نونی کز آن نور و نظمش، در جهان بینی کنون پس نگه دار حرمتم را، نه کنار کلک رازِ دست تا نیفتی در به دامی، بینی کردی خود تو پست! 13 - حروف کلمۀ مادر مهر یزدان میم مادر شد به تقدیر خدا قدر مادر نداند تا شود از او جدا آتش عشق را الف دان بعد میم مادران او به سوزد بهرِ فرزند اخم به رو نارد از آن درب رحمت را خدا هم در به دال دادستی جا گر کنی خدمت به مادر باشی در أمن خدا روشنی چون نور خورشید راء مادر داردی گر به راهش ره سپاری خیر و رحمت باردی 14 - حج تمتع - میهما ن عزیز خدا ماه ذی حجه بیامد، آ ین ماه از قمر ماه بیعت با خدای است، تا بگیریم ز ان ثمر مستطیع را واجب آمد، رودی سوی خدا لبیک گوید او خدا را، خدا هم او را جدا بر تنش احرامی پوشد، در به میقات خدا هفت طواف بر کعبه آرد، نشود از حق جدا این طواف را بیعتی دان، تا رود راه خدا از کژی دوری گزیند، تا نه بیند زان جزا در به ابراهیم مقام هم، رکعتین آرد بجا تا کند قسمی ز عمره، راضی گردد زو خدا سعی نماید در صفا و، مروه هفت بار با همان آنچنان هاجر بکردی، وان بم در زمان از پی سعی لازم آمد، تا کند تقصیر مو وز به ناخن هر چه خواهی، کم زیادی زان مجو زان پسش واجب شده این، هفت طوافی از نساء با ی جا بیارد عمره اش گردد رسا نهم ذیحجه باید، عرفات گیری مکان ذکر حق گیری به دستت، تا شب آید از زمان سوی مشعر شب به هنگام، ره همی باید سپرد تا برای جنگ ، سنگی چند زانجا ببرد در پگاه دهمین روز، ره بری سوی منا صد هزاران تن تو بینی، تا کنند فنا از برای چنگ ، زنند اردو در منا تا سه روز آنهم پیاپی، کنند جنگی را بنا دهمین روز جنگ اول جنگی باشد بس بزرگ بر سر ابلیس بکوبند، گوئی میشی است بهر گرگ جنگ با از آنست، چون برون کرد از بهشت آدم و حوا به افسون، کینه را آنسان بکشت اولین جنگ چون سر آید، دست به قربانی زنند سنتی واجب بود آن، تا خدا راضی کنند گر که لطف حق نبودی، ذبحی آرند در منا هر ی را واجب آمد، کند فرزندی فنا این چنین قربانی گشته، عید با ارجی به دین تا به یاد لطف ایزد، کنیم شادی بر زمین زان پسش تحلیقی باید، که تراشی مو ز سر تا دگر گونی تو بینی، راحت از خود آئی در آنگه خواهی خود شناسی، ضیف یاری در جهان زان بگیری اهرمن را، جنگ دو روزی بی امان از منی ره، کعبه گیری، تا به عمره ا ی دگر سپر آری با متانت، با خدا گردی به دهر آنچنان بیعتی آری، بیعتی با استوار که بجز راه خدایت، رهِ دیگر نی به کار دان که از این کار وزارت، کرده ای غمین زین تو دان او بی قرار است، دم به دم هست در کمین تا که از ره او کشاند، سوی راهی جز خدا تا که دنیا و پسین را، بد تو بینی از سزا پس سزاوار است که داری، هوش خود را به، به کار تا که در راهی که رفتی، کژ نری در روزگار راه مولایم علی را، بایدت گیری به کار تا نگردد آن به آتش، آنچه آوردی تو بار آن ی که ، او به در جای غدیر هر را مولا که هستم، جای من هست این این چنین روزی به عالم، شده عید شیعیان که درِ علم ، شده بر مردم عیان زین که پاس باید بداریم، با سلام و صلوات بر رسول حق محمد، در عیان و خَلوات خانه حق را به رفتی، پس برو سوی نبی معتکف شو در به مسجد، گر توانی چند شبی با تنی آراسته زان پس، باید آئی سو بلاد خاطر بیعت بداری، در به گردن چون قلاد تو بدی میهمان الله، با مقامی زان بدان قدر آن باید بدانی، تا نه کاهی تو از آن زین تورا گیرم به سوگند، دان نگاهش هست خدا که به هر لحظه عمرت، نه کنی بیعت رها تو به میقاتی که رفتی، بستی احرامی سفید بسی رازها زان میانش، گشته است بر تو پدید و به لبیکی که گفتی، دادی ایزد را ندا دانی در آن تو چه گفتی؟ راز دل را با خدا گفتی امرت را مطاعم، اهرمن از دل برون طاعتی به، دارم از تو، از توانم زان فزون و به آن دور و طوافی، که به کعبه داشته ای و به آن سنگ سیاهی، چشم بدان به، داشته ای و به آن ارکان کعبه، بدی ملبوس با حریر و به آن عشاق زائر، که ز دیدن نی به سیر و به ناودان طلایش، راه آب رحمتش که چو بارد بر سر ما، رو پذیرا منّتش و به حِجر مادری که، با پسر دارد مقام کعبه را در بغل خویش، گوئی با مهری تمام وان مقام پدری که، رو به درگاه خدا با صفائی جا گرفتی، داردی امری جدا و به آن قبله عالم، هر جهت دارد می توان خوانی ی، جای خاصی نی نیاز به صفا ومروه آن، سعی هاجر بهرِ آب تا به آن پورِ صغیرش، دهد آید او به تاب و به آن زمزم پر آب، که ز کوبیدن پا پای اسماعیل کوچک، که زِ آب نی بدی جا و به آن شبهای تیره، و اذانهای گهی و به آن جماعت خلق، کز میان ن رهی به وقوف عرفاتت، که به یاد آوردی آن حوا و آدم که ر ، حقتعالی از جنان و به مشعری که رفتی، چیدی سنگی دم به دم تا زنی بر فرق ابلیس، زان رهائی خود ز غم و به روز عید قربان، و به آن دشت منی و به ذبحی که به کردی، جای فرزندی وفا و به جنگی که به کردی، اهرمن گشته غمان و به آن طواف آ ، حاجی گشتی بی گمان و به آن وداع مکه، و به آن عید غدیر و به آن امر محمد، که علی گشتی و به آن رسول احمد، و به مسجد نبی و به آن حریم یثرب، همه جا دارد گپی و به حق ذوالجلالش، به جهاد نفس برخیز دان که ابلیس در کمین است، داردی با تو ستیز 15 - حاصل بازی های تاریخی بازیگران مردمان غافل از آنیم، که شدیم بازیچه ها آن چنان بازیچه گشتیم، که شدیم از خود رها! این رهائی هم چنان است، که نداریم زآن خبر می برند هر جا که خواهند، جائی که نیست زآن مفر آن چنان جائی است که گوئیم، این همان جایگاه ماست هر چه گویند که نه جاست آن، دروغ پنداریم نه راست این همان بندی است به تاریخ، که به بندند پای ما باور هم جز آن نداریم، گوئیم این کاری است به جا اثرات سوء آن را، می بریم در عمر خویش دمی هم حاضر نگردیم، نگر اندازیم به پیش که چرا کارها کشیده، به چنین روزی سیاه همه را جز خود مقصر، دانیم که د تباه بدتر از این حق بدان هست، هر که از عقل مانده دور خورد و خواب انگیزه داند، تا رود او سوی گور پس بیا تاریخ نویسیم، از نو از قرن های پیش تا به واقع رو کنیم ما، که بی م راه خویش اجنبی را طرد کنیم ما، با سیاست درجهان آن چنانی ساخته ما را، بی خبر از خود نهان یعنی ازدست دادن هویت قومی یا ملی! 16 - حساب زندگی دستتان باشد پول در آرید هر چه خواهید، اما این را هم بدان بهر چه پول را تو خواهی، تا کنی این همه جان؟! گر تلاشت بهر آن است، پر کنی گنج ها کنار وقتی مرگ آید سراغت، همه ماند آن به دار حسرتی ماند به دل زآن، که بریم ما آن به گور زآن پس هم آتش شود آن، آید بر دل ها چه جور! ماندگان هم از چنین مال، بهره ای نی می برند چونکه باد آورده باشد، که به آتش می زنند اما گر آری به دست آن، هر چه هم خواهی بیار بری در گردش تو آن را، در به هر کاری زِ کار هم خوری هم خیر رسانی، مستحقان را از آن آن گه آن م بود مال، خیر دهد هر دو جهان بعد از مرگ هم آن چه ماند، ماندگان دارند حساب در رهی گیرند به کارش، گوئی هیچ نی رفت به آب 17 - حاکم جان دان که عقل است اصل برآن است که بگوئیم، هیچ خدا نیست جز خدا خالق و مکان است، هر چه گوئی و آن به جا چشم و گوش راهی ندارند، تا شناسند آن وجود چون فرا سمع است و دید است، زین دوره ن تو سود اما ابزاری دگر هست، تا بدان ی خدا در وجودت جا گرفته، هر جا دیگر هم جدا این چنین ابزاری عقل است، که بدان خواهی شناخت او وجود لا یزالی است، که جهان را او بساخت حاکم جان دان که عقل است، داوری با اوست بدان از اثر پی به مؤثر، می برد آن در جهان پس اگر این عقل فرو ماند، در شناخت آن وجود از دو حال خارج مدان آن، که توان گفت که چه بود یا علیل است این چنین عقل، که حرج بر آن مدار اُفت خلقت آن شمارش، به حسابش آن میار اما بینی نه علیل است، بل تواناست در به کار بی حساب گیرد رهی را، پس حساب نارد به بار وقتی که گوید زِ هیچی، همه چیز آمد پدید دان چنین حکمی خلاف است، بد بیارد در حصید 18 - حکمت در به هر دین هست ی، و آن به امر کردگار تا به امرش چون درآئی، بهره ها آری به بار! بهره های این ت، در یکی دو آن مدان بهره هایش بی شمار است، تا بگیری تو از آن من یکی آرم از آنش، تا بماند آن به ذهن که به کار آید همان هم، در به هر حالی و سن در تمرکز گوش فرا ده، که چه ها آرد به بار مثلی آرم در این ره، تا بگیری آن به کار در مثل روزی روانی، بهر حاجت نزد در تصور باش چسان تو، روی باید آری بس باادب باید روی تو، کنی تعظیم و سلام با شمرده گوئی گفتار، با تمرکز در کلام ی غیر او نبینی، در به ذهن با اوست کلام در بیان در حد حاجت، تو کنی گفته تمام آدمی! او آدم است هم، برتر از خود او مدان که چنین است او مخاطب، پس تو با خالق چسان؟! از درونت آگه است او، که سخن رانی چسان غیر از او در چه خیالی، بهره چون خواهی از آن؟! از تمرکز خواهی ی ، سلطه گشتی بر روان با چنین سلطه تو ی ، که چه هستی در جهان! خودشناسی چیزی نیستی، ذره ای در کائنات ذره ای با روحی چون کوه، از به توحیدی به ذات چون به این پایه رسی تو، خودشناسی با خدا همه را ی چو خود هم، که از خدا نیست جدا! زآن شوی عاشق مردم، خدمتی با دل و جان کنی و راحت کنی زی، این بود راز نهان! با بینی که داری، با خدایت گفتگو پس نی ترسی از ، گه که بینی رو به رو همه را چون خود شماری، بی جدا آنهم زِ تن زین تو خواهی یافت توانی، از توان هر بدن همه را در خود تو بینی، چون تو هستی در خدا از به کثرت وحدت آری، که از خدا نیست جدا! پس چرا افتیم به جان همدگر در این جهان در به چشمان وجودی، نفرت دارد او از آن پس را رو بخوان تو، تا شناسی خود که ای! آنگه هم خواهی شناسی، که خدا را بنده ای نه که هر مالی دارد، یا مقامی در جهان همه هم آ شوند نیست، و آی به حال بردگان که شوند بردۀ مخلوق، شاید کمتر از خود هم که بدان فرجام این ، چیزی نیست جز بار غم! 19- حیوانات را زبان بسته مخوانید! گر بگویم که به خلقت، کند شکر خدا یا که هر حیوان دیگر، پرسی چون آرد بجا؟! آنکه را ما بسته دانیم، تا کند شکر با زبان بینی سر بالا برد آن، آنگه آرد شکر بیان دانی حیوان همچو آدم، رزقی دارد از خدا چون رسد بر روزی خود، شکری آرد آن بجا زبان حیوان نفهمیم، نه به امواجش توان گوئیم که بسته زبان است، چون که باشد حیوان آن زبان بسته نباشد، ناتوانیم ما بر آن آنچنان که ناتوانیم، از زبان دگران پس زبان بسته مدانید، خلقتی است چون ما هم آن خلقتی است پای بند تکلیف، نه چوِ بعض مردمان بینی استرمی کشد بار، کاهلی هم نیست به کار هرچه از مزدش دهی تو، شکر حق آرد به بار اما گو ای آدمی تو، چون کنی شکر خدا در به این قرن خوب تو بینی، چه خدا داده بما! این همه داده خدایت، خون هم دیگر خوریم بهر هیچی هم که هیچ است، عمر چسان سر می بریم؟! گر سلیمان آید اکنون، در شگفت می شد از آن بهره می گیریم زِ هر چیز، وآن به غفلت در جهان! پس جوانان هش بدارید، بخورید با نوش جان هرچه را هست آن به دنیا، از زمین تا آسمان اما آنگونه نباشد، خوری از حق دگر تا خدا را پاس تو داری، زی کنی راحت به دهر 20 - حق الناس در دایرۀ الهی مردمان را حق چه باشد، از کجا آمد به بار که به شرع آن یافته پیوند، گو چسان گیری به کار؟ پاسخت را با مثالی، می دهم گوشت بمن تا که حق را بینی آن چیست، چون درآید در زَمن در به قتل عمد نظر کن، که دو حق ظاهر شود اولیاء را حقی باشد، با قصاص آن بر دهد ذی دیگر جامعه دان، در به اخلالش زِ نظم با سقوط اولین حق، نتوان آئی به رحم جامعه را حق در این است، گیردش دربند خویش تا که عبرت گردد این کار، باز نیاید آن به پیش حق الناس این است که دیدی، در به قتل باشد چنان در به شرع هم دان چنین است، از گذشت ها در جهان پس به هر حقی ، گر کنی در این جهان گر گذشتی پی در آید، منفی اش بینی تو آن در اقل از اعتبارت، بینی که رفته به باد که شرف از اعتبار است، گر بیاریم آن به یاد پس بدان در نفس کردار، بازت راست به تقدیر ل خواهد درآید، در زمانی دور و زیر این همه آسیب که بینیم، ار بلاها در جهان یا غمی آید سراغت، یا که دردی و آن به جان یا ش تی در تجارت، یا به هر امری دگر دان همه آثار شومند، این چنین آیند به سر پس مگو خوردند و رفتند، با چنان هم بی خیال از کجا دانی چه آمد، بر بدان از هر وبال؟! حکمت است تا ما ندانیم، از به رنج کژ روان تا که خود ما چون گزینیم، زآن چه بینیم در جهان! چون بهر آزمون، آفریده گشته ایم خود خیار داریم گزینیم، بینیم آنچه کشته ایم 21 - حق الناس چیست؟ حق الناس دانی چه هست، ای آدم یزدان پرست؟ ذره ذره در حساب، گیرد خدایت آن بدست آنچه در روز پسین، گیرند حساب از مردمان حق الناس است نه ، یا گیری روزه این بدان حق الناس این است که تو، داری به گردن در جهان به خلائق هر که هست، ده تا رها ی از آن حق الناس این نیست فقط، گوئی که خورد مال ی در به باطل هر رهی، یا در اداء دیر و پسی گر که مال و مکنتی، داری و آن هم از حلال حقی دارند مردمان، باید دهی نی با ملال گر که داری دانشی، آن که محروم است از آن بر تو هست تفهیم آن، گر خواسته اش باشد بدان یا به هر کاری که تو، داری توان آن کنی ناتوان را بر توهست، تا سازی او را زآن غنی هرچه از ریز و درشت، از منفی و مثبت به کار آیدت لازم شود، مردم از آن گیرند زِ بار بر تو هست آن سان کنی، تا رفع حاجت زآن شود ورنه تا ذرات آن، در آن پسین دان بدرود هر که در حد توان، از آن چه دارد علم بر آن باید آن را پس دهد، چون حقی دارند مردمان پس تو گیر مردمی، تا زنده ای در این جهان فکر بیهوده مکن، گوئی رهی راحت از آن اما در امر ، یا که صیامت در جهان گر که کوتاهی کنی، امکان عفوت هست از آن چون و روزه ات، پیمانی باشد با خدا از حساب کرده ات، دارد حس آن جدا اشعار آغازی با حرف خ : 1- خدایا گر دهی عمر ابلیس به آدم! گر دهی عمری به آدم، عمر ابلیس در جهان تا کنی خشمی بیک دم، بی جهنم بهرِ آن دوستیت با ما خدایا، لطفی دارد خود جدا چون به عدل حکم رانی دوزخ، هم در آن دارد صفا گرچه دوستان را تو بخشی، آتش بر آنان حرام به قیاس گفتم من آن را، دوست نیندازی به دام دوستان هم جز ره تو، نی روند راهی دگر ناخدا جز تو نگیرند، زین امان یابند زِ شر تا که شر بر نرانند، شر نه بینند از ی بگذرد این عمر کوته، خیر زِ تو بینند بسی 2- خوابهای شوم! گاهی از خوابهای شوم، هشداری باشند این بدان تا به حکمت رو کنیم، بد ز آن نیاریم در جهان خواب شوم گاهی دهد، پندی که گیریم آن به کار تا به حزم و احتیاط، ما سر کنیم این روزگار گاهی تقدیری است به شوم، هیچ ندارد زآن گریز ل باید کنی، صبری و اشکی هم مریز! پیش از آنکه آید آن، خود را سپار دست خدا ناخدا دان تو خدا، سازد زِ طوفانت رها! در چنین حالی دهد، نیرو به روح آدمی که در آن طوفان بد، بد بگذرد هم چون دمی! صدقه در این میان، باشد حصاری بر بلا بده مسکینان خورند، تا از بلا ی جلا! 3- خانه از بنیان مریزید! گر فرو خواهی بپاشی، خانه ای را تو زِ بن دست ببر در پایه هایش، د و ویران آن توکن خانه ها بینی به پای است، اما خالی است از درون امیدی بر ماندنش نیست، که بریزد از برون آنچه آوردم مثل بود، تا بگیری آن به کار در به هر ساختار دیگر، این پی آمد هست زِ بار در به هر خانه و جمعی، تو بزرگان پی بدان گر بخواهی ریزی آن را، از بزرگان گیر تو جان آنچنان گیر جان آنان، گوئی مردند زندگان! گریه دارند آن جوانان، که بمانند بعد از آن! بعدی را باقی مدان تو، از زِ پایه خالی دان که بریزد در به تاریخ، نامی نی ماند از آن! خانه از بنیان مریزید، چون بریزد بر سرت رحم تو بر خود کن نه بر من، چون زِ خیر بندی درت! 4- خنده چه ممیزه ایست؟ تو نی هیچ زِ حیوان، خنده ای آرد به رو یا که باسم بینی رورا، چون چنین باشند به خو خنده را دان خاص آدم، که نشانی است از روان و آن نشان از شادی باشد، گر نخندد نیست چنان پس بدان خنده نشانی است، از سلامت در روان گر که بیمار ب آن را، خنده نی ی در آن گه جنون بیماری باشد، گه بلای روزگار که نه خنده نه تبسم، می نیارند آن به بار اما گر بیمار نباشد، ترشی دائم زِ چیست؟! روح آن مرده دان تو، گرچه باشد در به زیست! پس به خلقی چون محمد، رو تو سر کن روزگار تا از آن شادی رویت، بهره ها آری به بار 5- خدا دوستدار ماست . پس چرا باید از او بترسیم؟! ترس از خالق جانان، و آن عزیز مهربان از چه باشد در شگفتم، نتوان جمع کرد میان در چنین شه بودم، که به داد اویم جواب ذوالجلالم ترس از آنست، گیری بر خود چون حساب؟! ترس از آن داری مبادا، بد کنی چون بینمت چون یقین داری که هستم، زآن فرا گیرد غمت این چنین ترس است زِ ایمان، گر نباشد در ی در خفا هر کاری آرد، راحت است از رسی! پس که ترست از خدای است، از مقام و ذات اوست چون که او بر ما محیط است، هر چه هم باشد که دوست 6- خودباور بداشت پر ادعائی، در به ایمان به خدا باورش بود او به ایمان، تافته ای بافته جدا او قراری بست به کاری، شد امین در روزگار بی تأمل نقض عهد کرد، بی توجه در به کار چشم و گوش را بسته داشتی، غافل از قول و قرار هرچه گفتی او دگر گفت، از حقیقت بد فرار آیه آوردم زِ صف دو، که گنه کردی به کار سودی از کارت نگیری، بل که خسران داری بار گر که ایرادی بگیرم، من به کار این ان ترس از آن دارم که گردم، من بدان سان در جهان گردد عادت آن برایم، که ببندم من قرار غافل از امر الهی، بشکنم من آن به زار مر که کار نیک و بد چیست، تا نکو گیری به کار؟ نقض گفتار دان زِ بد هاست، در به اعم به دار و آن دگر تکلیف و امر است، نه که نیکی در به کار رو به تکلیفت عمل کن، تا نگیرندت به زار روزی لاتنفع بنونی، نه که مالی در حساب تو مباش غفلت زِ کرده، همه بینی در کتاب آن گهت گوئی که ای کاش، خاکی بودم نی به زاد این بود معنای خسران، همه بینی رفت به باد 7- خدایا چرا ترسم کم است؟! دانم ای یا رب کی هستی، ای عزیز کبریاء لیک ترسم نی چنان است، که به حق باشد روا در تحیرم خدایا، به چه دارم من امید که رها گردم ز قهرت، روئی یابم من سفید بی خیالی گیرم آنرا، یا امید درگهت؟ بی خیالی در سرم نیست، یا امید رحمتت بل به عمر وابسته ام من، تا بسازم خود چنان که رهی باشد برایم حصه یابم از جنان گر امید دارم در این دان، که رسد رحمت مرا در پسین عمر ره نماید، تا بهین یابم سرا گر مرا کشته نباشد، چون بخواهم از حصاد بهره ای یابم ز عمری، که به دادم آن به باد 8- خواهشی در خانۀ خدا گر خدا خواهد بگیرد، هر ی را از خطا نباشد که به جنبد، بر زمین از سو خدا رحمت حق است که مانیم، تا رضا آرد قضا آنگه هم داریم حس ، هر خطائی را جدا پس محال نی دانم آن را، که بگیری در حساب ذره ها را در به مقیاس، هر چه داریم در کتاب زین ز تو خواهم خدایا، گر که آتش هست نصیب امر کنی سرد و سلامت، گردد آن آتش لهیب 9- خاطره ای از سال 1334 در به سال سی و چهار، بودم به کار روستائی دور مردمی تازی زبان، بودند که زی کردی به زور زندگی توفیر نداشت، سالی هزار پیش از زمان خاطره دارم از آن، بین فرق ما با آن ان! روزی از روزهای کار، مأموری با ی به قید دست او دیدم برَد، پاسگاه که گوئی کردی صید من به گفتم چرا، ی کنی حیف است زِ تو! تو تنومند سالمی، پی کاری سالم گیر و رو در جواب گفت دم زِ کار، چون می زنی آنهم بمن تازی مردی هستمی، بد از خیال بر من مزن نه سواد دانم چه هست، نه کار و ب در روزگار این چنین بارآمدم، خیر چون بیارم من به بار؟! زآن پسش او گفت بمن، ی چرا تو می کنی؟! در شگفت ماندم از این، گفتار به بیگانه منی! از سکوتم ره به برد، گفتار بیجا گفته است زین بگفت با تو نی ام، گفته به نوعت رفته است نوع تو راحت خورند، خوابند زِ پول مردمان رشوه می گیرند به کار، و آن هم زِ مردم از امان! باورم کن این سخن، مغزم گرفت در خود به بند بیست به سال بیشم نبود، روحم برون از تن د! با زبانی بی کلام، این تازی بی سواد درسی داد درسی عجیب، نی داشت نظیری از جواد زین اگر گویم که او، بودم معلم در زمان به گزاف نی دانم آن، دارد خدایش در امان که به واقع گفت سخن، بیچاره بود در روزگار حقی داشت محروم از آن، کان سان بیامد او به بار که به روز واپسین، باشد طلبکار آن زمان از انی که خورند، حق از همه گیرند امان آن گهی است خواهیم که دید، ان بسی رفتند بهشت و آن نگون بخت با ، در دوزخ است زآنچه که کشت امروزم آمد به یاد، آن درس بزرگ که به بازار دیدمی، بهر پول بودی چو گرگ! بی محابا می بگفت، غافل زِ گفتارش بمن شب عید را بهر چین، تاخیری دانست از زَمن! این چنین مردم بدان، بیهوده اند در روزگار انگلند در جمع مال، غافل زِ کار کردگار! 10 - خدا از شکر بندگان سودی ندارد بخوبی دانم این را من، به هر شکری که جا آرم نگردد کم از آن دَینم، بل آرد آن فزون بارم به هر شکری تو هم منت، نهی بر بنده ات یا رب که رحمت دارد هر شکری، برای یک تکان لب مگر خالق ز شکر تو، چه سودی دارد ای آدم و با غیر خدایت هم، چه نفعی لو از آن یک کم نگفتم این که غم گیری، تو هوده نی بدانی آن که شکرت معنی ها دارد، کز آن روحت بگیرد جان چو جان گیرد چنان روحی، بگیرد بال و پرواز آن به پرواز در همی آید، به سوی خالق جانان که این خود رحمت اویست، که بر ما او همی بارد همان هم از کمال باشد، که سودش هم بما آید خدا از آن کمال تو، شود سند که هست خواهان شوی آن سان که در خلقت، گرفتی جان شدی جانان 11 - خانۀ تضاد ها در به رازهای حیات، دیدم زِ واقع زآنچه بود مردی در باغی که داشت زحمت کشید و آن دادی سود گونه هائی با تضاد حیوان به داد آنجا مکان دادی عادت آن چنان، راحت بدند از ترس جان همه با هم بی خطر، داشتی حیات با عیش و نوش نی تضادی در میان، با هم بدی در جنب وجوش موش سرِ گربه سوار، مرغ داشتی با رو به مزاح همه با هم در به باغ، در هر شبی تا به صباح روزی مردی رفت به باغ، کردی نظاره بر وحوش متحیر شد از آن، گفت این چه گربه است و آن چه موش ما ز نسل آدمیم، درگیری داریم تا به جان این وحوش با این تضاد، آرام تو بینی گو چِسان؟ داد مربی پاسخش، داری چرا از من سؤال گر به تدبیر رو کنی، در هیچ رهی ن وبال 12 - خودکشی مکنید گر که بینی این جهان، در کام تونی آیدی روزگار روشنت، ظلمت چو شب زان زایدی نی سزد زاری کنی، آرد فزون بر ظلمت آن عمر بدان سان سر کنی، تا سر رسانی این جهان رو به شه نگر، تا پرتوی ی از آن ره بی زان چراغ، پایان رسانی آن خزان گر جز اینت ره روی، خواهی رسی جائی کز آن آرزویت این بود، پایان رسانی این جهان ره سپاری سوی مرگ، تا عمر به پایانش رسد و آن پسین بینی چه ها، از بد به بینی بد زِ بد خودکشی باشد گنه، آنهم گناهی بس بزرگ که خدا گیرد تو را، در انتقامی بس سترگ گر نداری باور آن، بنگر اگر باشد چنان راه برگشتی نی است، چون رخت تو بندی از جهان آنگهت گوئی چرا، شه ناوردم به کار آن زمان نی سر رسد، هر دم توبینی زان تو زار پس از آنش درگذر، تا پای جان خود را بدار شایدت در این گذر، شه را آری به کار ۱۳ـ خیری که به خانه رواست مسجد حرام است! یعنی چه؟ گر بجا آری ِ، عصری پیش از ظهر آن هر دو را باطل تو کردی، به یقین این را بدان پس که اولی دان که ظهر است، تا شوی فارغ از آن تا زِ تو ساقط نگردد، بعد از آن ناید میان در به انفاق هم چنین است، دان اقارب را توپیش گر نیازمندی ندیدی، رو گذر از قوم خویش گر رها کردی تو خویشی، رفتی ساختی مسجدی حق خویش را بردی مسجد، به حرامی دست زدی پس بدان هر چه حس ، داردی نزد خدا مصلحت آن نیست که خواهی، از خدا رو گیر ندا! ۱۴ـ خدا شاهد است سعادت همه را می خواهم مردمان از هر نژادی، از بزرگ و کوچک آن های تن بدانم، نی به فرقی در میان فکر و شۀ آنان، نی به تأثیر است در آن آرزوی من در این است، که به ره آیند بدان تا همه در راه یزدان، ره به رانندی به پیش خیر یکدیگر بخواهند، که جز این نی هست به کیش ۱۵ـ خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! گر روی در بین جمعی، بینی غوطه در فساد حکم تو باشد که گیری، راهی که آن جمع به داد؟ ترس تو باشد از اینکه، طعنه ها بر تو زنند یا که در راه حیاتت، چَهی از چه ها کنند؟ پاسخ من نفی آنست، حکم عام نی گیر از آن بلکه آید آن به جائی، که به طبع ناید گران جمع فاسد چون تو بینند، گرچه با هم یک دلند ولی دانند که ز کرده، از ره واقع ولند زین اگر در بین آنان، حاضر گردی با دلی مملو از ایمان به واقع، دستت آیند چون گِلی که تو با نرمی توانی، راه خود گیری به راست از همان جمع هم بخواهی، هر چه را دل آن بخواست چون فساد ریشه ندارد، از درون هست هم تهی پس ز جمع شه در کن، ذرّه دان گه هست کهی ذره ای باش کز همانت، روح ایزد از درون شعله ور گردد بتابد، ره نماید در برون از فروغش ره بی ، ره بیابند دگران تا که بینی جمع حاضر، منفعل گردند چسان ۱۶ـ خداشناسی مردمان خواب ها به بینند، خبر از غیب آورند گاهی شر بینی از آنها، گه که شر از سر برند حکمت آن دو روان است، که زِ ماده آن جداست از تکامل نی بود آن، دان که آن کار خداست پس ز انکار وجودت، بهره ن در جهان در حقیقت رو نظر کن، تا که بینی خیر آن خیر دنیا را به بینی، در پسینت هم جدا این چنین گفتار حق را، هم خدا داده ندا ۱۷ـ خود را فراموش مکن نی فراموش کن چه بودی، در گذشت روزگار تا نیفتی در به چنگ، آن عزیز کردگار جبر حاکم این چنین است، گر شوی غافل ز خود بی پَنه گردی به دوران، گردی بدتر ز آنچه بد پس برو کن شکر نعمت، یادت آید آن زمان تا بمانی در به یادِ، حق و باشی در أَمان ۱۸ـ خدایا پدر و مادرم را بیامرز رحمت مادر پدر را، تو بگفتی که بخواه زین ز تو خواهم خدایا، بری اری از گناه آن دو را کن غرق رحمت، که سزا جز این نی است که چه زحمت ها کشیدند، گفتی این حق را پی است ۱۹ـ خوش به حال آن ان با کم علف در روزگار! آدمی دارد حساب، اندر جهان و در پسین عمر گذر دارد چنین، باشد خدایت در کمین دان که خشم کردگار، آرد بلا در روزگار در پسینش هم چنین، گیرد ز آدم او قرار زین مرا باشد ز تو، ترسی فزون اندر درون که ز عقل ماندم به در، از این حساب خود کنون چاره ای جز توبه ای، نی دارم من آرم در این تا پذیری آن ز من، یا باز گردانی چو طین پس عزیزم هش بدار، عبرت بگیر از روزگار اهرمن ران از دلت، تا شر نیاری تو به بار شر تو ریزد به هم، آسایش این مردمان زان خدا گیرد تقاص، اندر جهان و آن جهان 20 - خداشاهد است که من جز نیکی برایت نخواستم گر بگویم که زِ سگ، آموخته ام درس وفا به گزاف آن را مدان، چون ز آدمی دیدم جفا که سگی با لقمه ای، جانش فدایت میکند آدمی جان کن فدا، جایش جفایت میکند چه بسا بنمودمی، از دل علاج کار او کمین بگرفت به دل، تا کارم آرد بن به بست بی خیال از دانشم، بر کار و کردارش چه هست چون حماری بل اضل، در حال خوردن هست و مست بی خبر از خالق است، کاین کرده اش دارد حساب باید آن را پس دهد، راه گریز نی هست زِ باب ب که آغاز آن، آغاز عمر است در جهان دوزخش پایان بود، آنکه نباید رفت جنان پس مشو غافل ز خویش، بین در چه حالی هر زمان چون گذر داری تو عمر، تا مانی از حق در امان؟ پس دقت کن تو ز نیکو از سخن، خواهی چه گویندت ان حرف دل گویند به تو، یا نی به دل داری از آن عیب تو دارند نهان، وز گفته هایت در جهان صحه بر کردار تو، آرند و گویند نیست جز آن آ الامر آن شوی، بینی تهی هستی ز بن آن که هم سو با توبود، ی که خائن بودی آن دوست توگوید ز عیب، در گفته، کرده هر چه هست تا بسازی خود از آن، بی پایه نی گردی تو مست پس نظر دارم در این، نیکو سخن را آن تو دان که خلاف دل بود، تا آری شه در آن زان پسش بینی که مغز، با این خوراک روزگار آنچنان فربه شود، بس معجزه آرد به بار ۲۱ـ خدا ارحم الراحمین است قصه ای آرم به نظم، از روزگاران کهن مردمی را زی بدی، در عهد موسی در زَمن قحطی و خشک سالی شد، اندر زمین آن دیار تا به جائی آن رسید، را نیافتی او ز بار ستم از هر سو شدی، فریاد به اوج خود رسید قحطی از سوی دگر، بس ناله ها آورد پدید شکوه بردند مردمان، در نزد موسای کلیم تا بخواهد از خدا، آنان رهاند از سقیم رفت به کوه طور و خواست، موسی ز ایزد حاجت آن پاسخ آمد از خدا، اینست قضایم در جهان پاسخ ایزد به داد، بر مردمان آن دیار همه نالیدند از آن، از نقمت پروردگار چاره در این دیده شد، با هم مدارا سر کنند خوردنی هر چه که هست، از توی انبار در کنند تا به خورد هم رسد، آرام بگیرند مردمان خطر مرگِ همه، برداشته گردد از میان مردمان آن دیار، د چنانکه گفته شد زان رسید آرامشی، ازآنچه سالها کشته شد مردمان یک دل شدند، جان را فدای یکدگر ظلم و بیدادگری هم، از بین آنان رفت به در نکشید طولی از آن، ابرها بپوشید آسمان آن ببارید از سماء، سالی ندیدند آنچنان زان به موسی گفته شد، گفتی خدا گفت نی کنم این تناقض چیست بگو، گفت نی خلافی حرف زنم چون که می کردید ستم، رحمت نیافتید از خدا که ستم کردید رها، حکمی رسید از آن جدا مردمان با یکدگر، رحم و مروت پیشه ساخت دان خدا ارحم تر است، در نیکی نی ی تو باخت ۲۲ـ خدا چه نیازی به یاری و قرض دارد؟! گر نظر آری به قرآن، چیزها بینی در آن که ز گفتار الهی، چون درآید در جهان؟ دانی که او یار مای است، یاری گیرد از تو او؟! رزق و روزی هم از اویست، از تو قرض خواهد چه سو؟! در به شه نظر کن، پاسخ آسان ی زان هستی ما از خدای است، همچو اوئیم در جهان حرمتی داده به ما او، داند از خود نی جدا زین اگر یاری رسانی، دانی خود را از خدا یا اگر قرضی دهی ، دادی آن ا ز سوی او بندگی کردی از این ره، بینی پاداشی نکو که خدا خواسته از این ره، گیری جایش بر زمین ز آنچه او باید کند آن، تو کنی آن با یقین این سؤال آمد برایم، که چرا خود نی کند یاری را او خود رساند، یا که قرض را او دهد در جواب رو تو نظر کن، هر ی راست اختیار چون به روزی میرسد او، یا کجا دارد قرار؟ گه د دارد به دوران، گه به تدبیر نی به کار زین میان مردمان تو، بینی فرق آرد به بار یا حوادث بینی آرد، چه بلایائی به بار زین که باید تو بخیزی، همتت آری به کار آنچه داری در توانت، گیری دست ِبانیاز تا از این انفاق و قرضت، بهره ها بینی تو باز قرض و انفاقت به دوران، بذری باشد در به کار رویشِ پر باری باشد، که زیان نارد به بار ۲۳ـ خدایا مهربانی یا قهار؟ آتشی آماده کردی، بهرِ ما ای مهربان تا چو بد کاریم به دنیا، گیری ما را بی امان مهر تو بهر انی است، بد ببینند در جهان از تبه کاران به دنیا، که فساد د در آن گر چنین قهری نبودی، مهر چه ارزش داشتی آن ضد مهر در خود نمودی، تا دهی ارزش به جان جانی را کز خود دمیدی، قربی دارد بس گران آنچنان کز خود بر ، ابلیس انسان از جنان با چنین مهری نه تنها، قهری آری آنچنان بلکه باری بر سر آن ، بد بکردی در جهان مهر توبینیم در اینجا، در پسین هم بی کران قهر هم این سان خواهد آمد، نی فقط در آن جهان ظاهراً راحت نشستیم، غافل از دشمن کمین آنچنان او در کمین است، طرفة العین از زمین یا به آتش یا به آوار، یا به هر نوع دگر گویدت برخیز تمام شد، تو چه کردی خیره سر؟! نه از آن مالی که داشتی، یا بناهای بلند گفتی دارم هر چه خواهم، نی ببینم من گزند رو به تاریخ کن نظر تو، بین چه ها بودند چه شد! گر که عقل داری چو آدم، بین چه ها د به خود آنچه می آرم به نظمش، در کلامی گونه گون سوزشی است از بهر مردم، نی برای ظالمون 24 - خواب حکیمانه همسرم بودی به خواب، وحیی بر او آمد چنین لب به خاموشی بدار، دان این جهان باشد چنین گر که تعبیر خواهی زان، گوشت نکو باشد به من بین جهان چون در فساد، راهی گرفته در زَمن که تلاش تو در این، باشد به طوفانی غریق نی دهد راه نجات، چون نی تو ی زان طریق پس تو در ساحل ن ت، شه گیری در به راه که ز غرقاب چون رهی، نی افتی از چاله به چاه ۲۵ـ خاطره ای از یک شهر شهری دیدم که زمانی، جنب و جوش بودی در آن مردمان زی داشتی شادان، نه بد باشد غمان هر ی در مال دنیا، گفتی من هستم بهین در چنین شه ای او، بی گمان داشتی یقین مال بی ارزش در آن شهر، داشتی معیاری مکین هر ی آن را بداشتی، گفتی من هستم چنین گر یکی آینۀ قد، در به منزل داشتی آن ف بدانست آن بر آن ، که نداشتی آن زمان همه سرگرم این چنانی، زندگی کردی گذر گفتی دنیا و پسین است، که بداشتی آن به بر سالی چند ب?