پیدا





ادامۀ اشعار الف بائی دیوان اشعار حک شده از دو حرف جیم و چ

درخواست حذف اطلاعات


ند :
1 - جمع کینه و بید بینی
2 - جواب ابلهان باشد خموشی
3 - جبر و اختیار
4 - جوانان بیائید با هدف زندگی کنیم
5 - جد ما با یک اشتباه رانده از بهشت شد !
6 - جوانان آینده را بسازید
7 - جایگاه شکر
8 - جایگاه حضرت علی (س)
9 - جلال الدین مخولوی
10 - جایگاه خود را در بهشت دید
11 - جواب سلام را بده
12 - جان کندن راحت
13 - جوانان عزیز پرواز کنید
14 - جلوی آب را نمی توان گرفت
15 - جبر وخیار کدام ؟
16 - جهنم عدل و بهشت رحمت است
17 - جوانان عزیز زمان را پاس دارید
18 - جوانان گرامی
19 - جانشینان خدا روی زمین 20 - جسارت انسان یا کدام بیشتر است ؟ 21 - جانشین خدا رحمن الرحیم خدا کجاست ؟!
اشعار آغازی با حرف چ :
1 - چرا سیخ ؟!
2 - چرا عبوسی ؟!
3 - چشم تا چشم !
4 - چرا دنیا را دوست داریم ؟!
5 - چرا از همه طلبکاری ؟!
6 - چرا می نالی ؟!
7 - چرا سبحان الله خدا با دو گفتار ؟
8 - چرا دلهره داری ؟
9 - چرا نباید بفهمیم ؟!
10 - چه نسبتی بین امر خدا به و زکواة می توان یافت ؟
11 - چه ی می تواند مدعی شود ؟
12 - چه ی می تواند جانشین خدا شود ؟
13 - چهرۀ دنیا
14 - چرا می گوئی چرا ؟!
15 - چرا خود کشی کردی ؟!
16 - چرا از مرگ گریزانی ؟!
17 - چرا توجه نمی کنی ؟!
18 - چه تفاوتی با حیوان ؟!
19 - چگونه به کمال می توان رسید ؟
20 - چه می نویسی ؟
21 - چه بر کردار نیک حاکم است ؟
22 - چرا به گفته عمل نمی کنی ؟
23 - چرا خدا منت می نهد ؟
24 - چرا آغازی با نام خدا ؟
25 - چرا جهنم ؟
26 - چه کشیدم من زِ سایتم ؟!
27 - چرا پیران و نه جوانان ؟!
28 - چرا گاهی نگرانیم ؟!
29 - چرا ان امی بودند ؟
30 - چشم باید بست و پایدار ماند
31 - چه زیباست آتش !
32 - چرا می گویند زن است ؟!
33 - چروک صورت پیران
34 - چرا علی ؟!
35 - چرا حیوان تکاپوئی در حد نیاز وانسان فرا نیاز خود دارد ؟!
36 - چرا در تمرکز نداریم ؟!
37 - چه جو داری ؟
38 - چشم به هم داریم
39 - چرا بهشت را دوست داریم ؟
40 - چرا ایمان به تمام ادیان ؟
41 - چه سرُی است ؟!
42 - چه کاره ای که دم از دین می زنی ؟!
43 - چگونگی برخورد با کینه
44 - چه فکر می کنی ؟
45 - چشم عضو بینائی
46 - چه تفاوت بین بندگی و بردگی 47 - چرا باید از خدا بترسیم
………………………………………………


اشعار آغازی با حرف جیم :
1 - جمع کینه و بد بینی !
کینه و بدبینی با هم، دانی چه آرند به بار ؟!
کمترین بارآن نفاق است، دوستی سازد تیره تار
هرکدام بیماری روح، بایدش آری شمار
گرکه جمع بینی دو در ، چه مصیبت ها به بار !
آورد بربی گناهان، بی خبرازهرخطا
آن مریض سازد خطائی، خود نسازد زآن رها !
بی گنه درآنی بیند، دربه چنگ دشمنی
با شگفت گوید خدایا، چه خطا دید از منی ؟!
من که با نیت پاکی، نزد این دوست آمدم
چه خطائی کرده ام من، که چنین ساخته بدم ؟!
حرفی ازدل هم نراند، تا من هم گویم سخن
تا که درد دل خودرا، بی ریا گوید بمن !
کینه اش آن سان گرفته، روح او کرده زبون
که توان آن ندارم، ازدل آرم آن برون !
ساخته است افسرده حالم، هرچه هم گوشه زنم
مصلحت بیند نگوید، که چه خواهد ازتنم !
چاره جزترکش نبینم، که خود آغازی است به زار !
دوستی قطع گردد ازآن گه، که بد آید زآن به بار !
دربه هرلحظۀ عمرش، کینه و بدبینی اش
آن چنان سازد سیه روح، کنده ازبن بینی اش !
درهمان لحظۀ آغاز، بی تفاوت شو جدا
مدتی هم وانمود کن، نیستی ازکارها رها !
درغیابش کن تو تعریف، ازصفات خوب او
تا به گوش او رسانند، تا به هُش آید زِ خو !
دربه خود هم رو بین ، بین چه کردی تو به او
شعله ورساختی تواورا، این چنین دیدی زِ رو !
گر که یافتی چیزی ازخود، گونه ای آن را رسان
که به واقع تو نداشتی، ازبدی قصدی ازآن
تا که ازبد بینی اورا، سالم سازی ازروان
زآن پسش بینی زِ کینه، گشته آسوده به جان !
اما گاهی سخت مریض است، لا علاج است ازروان
بایدش ترکش کنی تو، راحت سازد خود زِ جان
چون زمان حلالی باشد، همه چیز را محو کند
با فراموشی که سازد، بربدی ها خط زند !
گرکه این بیماری آید، درمیان قوم و خویش
چه مصیبت ها که بارد، که دل آرد آن به ریش
صلۀ خویشی بُرَد آن، که خود این دارد وبال
بی ی را مایه سازد، که سزد گریی به حال !
حال انسان های بی ، کمترازمرده بدان !
زین خدا لعنت فرستد، هرکه رو کرده به آن
2 - جواب ابلهان باشد خموشی
من خدا را شاهد آرم، بین چه می گویم جوان
گر سخن گویم زمانی، نَی رسد پاسخ از آن
دل بدان باور بدارم، که بگویند ابلهم
که جواب ابلهان را، جز خموشی نَی دهم
باز هم جواب ابلهان باشد خموشی
هر سؤالی را جو است، ابلهان را ده خموش
ی کز منطق به دور است، بایدش باشد بهوش
گر سخن گفتی به جمعی، نَی شنیدی زان جواب
دان تورا ابله شمارند، زان کلام نا صواب
نه که پنداری که داری، دانشی زانان فزون
زان ندارندت جو ، مانده اند در آن کنون
پس تو را فرض است زاوّل، تا به سنجی خود در آن
تا یقین ی چه گفتی، در جهانی بی کران
بهتر است بندی زبان را، تا که پرسندت سؤال
گر بدانی ده جوابش، تا نمانی زان کمال
3 - جبر و اختیار
از آیۀ ۱۵۵ سورۀ الاعراف چه می فهمی؟
«...ان هی الا فتنتک تضل بها من تشاء و تهدی من تشاء...» این جز فتنه و آزمایش تو نیست، که با آن هر که را بخواهی گم راه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می کنی
گر سخن گویند برایت، تا به آ کن تو گوش
نَی سزد گیری تو بخشی، بخشی دیگر نَی به هوش
لا اله بینی تو جائی، بعد از آنش بین چه هست
جز خدا آید پس آنش، ور نه حق رانی ز دست
در به قرآن هر کلامی، با کلام ها کن نظر
نَی سزد تنها تو بینی، چون نه بینی زان ثمر
آن چه در عنوان بیامد، بُد زموسای کلیم
حق نی مر روی تو، در به قرآن کریم
آیه های بی شماری است، تو به شش تا کن نظر
خواهی ی که خدایت، بَد نیارد او اثر
بقره بیست شش نظر کن، ماندۀ پنجاه و یک
یکصد و هشت از همانش، با یقین بین نَی به شک
آیۀ نوزده ز توبه، بیست و چهار باز از همین
ابراهیم بیست هفت نظر کن، رسی راحت بر یقین
خواهی دید ایزد چه گفته، در هدایت یا ضلال
که به هر نَی رسد آن مر به حق از ذوالجلال
فاسقان و ظالمانند، که ضل هست مسیر
باختیار آن ره گرفتند، پس هدایت لا یسیر
وقتی پشت کردی به ایزد، ایزد هم رانَد تورا
بَهرِ آدم ره نهاده، هر رهی نَی هست که راه
گُمرهی راهی است که ابلیس، گفت کنم بر بندگان
ایزد گفت رو با انت، آ آن بینی چسان
اختیار حقی است که داده، خالق ما در جهان
ره او خواهی روی رو، یا که هر راهی جز آن
پس مسیر را خود گزینی، انتظار از او مدار
چون نخواهی راه او را، شر به خود آری تو بار
4 - جوانان بیائید با هدف زندگی کنیم
فرق آدم با دگر خود، در به ظاهر بس کم است
آن خورَد خوابد شب و روز، آدم هم در این غم است ا
در غرائز فرقی نَی دان، در تکاپو بهرِ نان
گر که گوئی هر دو حیوان، به گزاف نَی گفتی آن
آنچه آدم را جدا کرد، از بهائم در جهان
خلقت اویست به عالم، که جدا گردد چنان
روح ایزد هست در آدم، تا همان سان چون خدا
مبتدع باشد به دنیا، تا شود زان یک جدا
زین سزد از خلقت خود، بهره گیریم در جهان
آنچنان گیریم زبهره، که امان گوید زمان
نَی توان آئی در این ره، مر برون آئی زخود
وقف کنی خود را در این ره، سان بزرگ مردان بکُرد
تا که در تاریخ عالم، سر بر آری بس بلند
آنچنان شایسته گردی، که نبینی زان گزند
آشیان ی به دلها، دل مردان جهان
همه را در دل بی ، نَی جد نی از آن
آن مقام طوری بلنداست، نَی بدست آید چنان
که خوری خو به راحت، غافل از این مردمان
پس بیائید ای جوانان، عهدی بندیم با خدا
که نگیریم جز رهی را، که نباشد زو جدا
هدفی را پیشه سازیم، که به شأن ما سزد
ره چنان پیمائی داریم، که به مقصد آن برد
بَرَدَت جائی که اویست، جای خالق ذو الجلال
آنچنان نیرو تو ی ، که نه بینی جز کمال
در به کار هر که باشی، چه حکیم یا ده کار
با هدف خواهی توانی، آن بیاری در به دار
5 - جد ما با یک اشتباه راندۀ از بهشت شد ؟!
جد تو کرد اشتباهی، رانده شد از سو خدا
توبه را گر او پذیرفت، کرد زخود او را جدا
از بهشت سوی زمینش، رانده شد با یک زنی
بین چسان د گذر عمر، عمری بگذشت هر دمی
و هر دو بودند، بی پنه گه بر زمین
بستری بر این زمین و، هر یکی سوئی غمین
هر کدام سوئی روان بود، بی خبر از همدگر
چاره ای جز با طبیعت، نَی بُدی آرند به سر
تا که رحمت را قضا شد، روزی را آرند به سر
همدگر بینند به صحرا، مرد و زن گیرند به بر
سالیان عمر خودرا، گذران داشتند چنان
تا بشد تاوان کرده، راند به ذلت از جنان
اما تو فرزند آدم، در زمانی این چنین
که زمینت گشت بهشتی، مر ندانی کیست کمین
این همه امر خدا را، گیری بازیچه به دست
راحت از خلقش بگیری، گوئی هم این است که هست
لحظه های عمر خود را، جز تباهی بر زمین
نَی گذر داری به دوران، در چه فکری این چنین
لحظۀ آ سر آید، که بوَد پایان کار
کان به امر کردگار است، که سر آید روزگار
آن گهت خواهند برندت، جائی بی پایان از زمان
خورد آتش می دهندت، که مدام گوئی امان
آتشی کز شدت خشم، خشمی که بودی کمین
آن چنان حار است که گوئی، آتش دنیاست یخین
رو هر کاری خواهی، لحظه است بر بندگان
لحظه هائی که برایت ، آتشی کارد به جان
مستی از بهر مقامی ، یا زری آری به دست؟
طعم مستی خواهی دیدن، که نهایت آن چه هست
آنچه آوردم به نظمش، گفته از غیبم نبود
واقعی است باید بدانیم، گر ز عقل گیریم زسود
وا أسف باید بگویم، چونکه گمره گم ره است
اهرمن دامی نهاده، جای هر دو یک چه است
6 - جوانان آینده را بسازید
ما که پیران زمانیم، عمری را کردیم گذر
در فراز و هر نشیبی، بردیم این دنیا بسر
ما زپیران گذشته، از به نزدیک و کهن
مایه ها ساختیم ز دانش، وآن نبودی بی مِحَن
هر چه را گفتند گرفتیم، شد همان مایۀ کار
پرور م ما همان را، تا که شد این روزگار
روزگار ما نه آنست، که بُدند اسلاف ما
بل چنانش ما بکردیم، تا که این اخلاف ما
مایه اش گیرند به دوران، تا برند پیش این جهان
آن چنانکه بدوزند، این زمین و آسمان
گر جزاین آریم گذر عمر، چون وحوشیم در جهان
که طبیعت هر چه خواهد، بهره گیریم ما از آن
پس به تنها گفتۀ من، تکیه نَی باید زنی
باید آن را مایه گیری، تا که جهل را بر کنی
آنچه نا گفته است بگوئی، تا پس از تو هم چنین
آورند نا گفته ها را، عالمی بینند بهین
همه یک دل زی کنندی، چون یکی هستیم ز اصل
و آن همان باری است به عالم، نَی سزد گردیم به فصل
7 - جایگاه شکر
بار الهی هر سپاسی، ارزشی دارد چنان
قدر آن گوید آن را، نَی از آن بیش دانم آن
هر ی هم خود شناسد، بهتراز هر دگر
من شناسم که چه بودم، داری تو بهتر نگر
هر سپاسی ارزشی راست، قدر آن گوید آن
قدر هر در کمال است، که چه کاشته در زمان
قدر آدم نَی به مال است، نَی مقام و منزلت
بل شناختش از خدای است، زو چه داری در دلت
گر دلی آلوده باشد، چون خدا را جا دهد؟
که تو سبحان هستی یا رب، چون تو را در آن نهد؟
ذکر تو در قلبی آید، که صفا باشد درون
کان صفا هست از وجودت، که کند ضدش برون
پس اگر دل با صفای است، عاری از غش آن بدان
در چنین قلبی خدا را، به مدام بینی در آن
که سپاتسی از چنین دل، ارزشی دارد چنان
که ملائک آن بدارند، در مکانی چون جنان
این چنین قلبی کجای است، در درون چون منی؟
تا که از عشقت شود پر، از سپاس گردد غنی
من مدام گویم سپاست، با سپاسی بی کران
لیک ز ظرفی آن در آید، که کمالی نیست در آن
آرزویم آن کمال است، لیک ز پایه هست چنان
که ز جز تو توان نیست، پایه ریزد از میان
پایه ای آنسان بریزد، با جداری از وجود
که نفوذی نَی پذیرد، جز وجودی از ودود
8 -جایگاه حضرت علی (س)
زادۀ خانۀ کعبه، ای علی مرتضی
ساقی آن حوض کوثر، وای عزیز کبریاء
ای پسر عم ، یار با مهر و وفا
در شب هجران گرفتی ، جای پیغمبر تو جا
آیه ای آمد ز سوی، مالک الیوم الیقین
جانشین گشتی ، گفتی اکملت به دین
قلعۀ خیبر گشودی، در به جنگ شیر خدا
کردی دشمن را رها تو، تا کنی کینه جدا
پدر زینب تو بودی،وآن شهید کربلا
همسر دخت ، مادران اولیاء
بُدی با جدۀ سادات، آن عزیز اولیاء
با و دو پورت، پنج تن آل عبا
تو مؤمنانی، عارفان با خدا
قرآن گویائی هستی، در به کیش مصطفی
تو بزرگ مرد که نداشتی، نه تکلف نه ریا
شهرۀ عالم تو بودی، در عد به قضا
در کلام داری مقامی، جائی دارد خود جدا
که سزاوار است بگوئیم، هست پس از آنِ خدا
در فصاحت و بلاغت، نَی توان آوردی تا
دریای علم و کمالی است، که به داد او را خدا
دوست و دشمن را تو بودی، رهنمونی بی ریا
به کمال حق رس ، گفته های انبیاء
می بگفتی که سلونی، تا نرفتم از شما
تا به پرسندت ز علمی، که خدا داده بما
آنچنان روحی تو داشتی، بس بلند و نَی به تا
که بگفتند تو خدائی، عقلی داشتند نَی به جا
چه بسا گنج بودی دستت، ای علی مرتضی
در حساب آنسان تو بودی، که برادر گشت جدا
بودی ایتام را پدر تو، بیوه ها راهم جدا
در به تاریکی شب تو، رفتی دادی تو غذا
تو جوین نانی و شیری، بهر خود داشتی غذا
از همه گنج ها نکردی، بهر خود ز آن ها جدا
من ز اوصاف جزئی گفتم، پور عم مصطفی
زین خدا دانست کی هستی، که گزیدت او به جا
تا شوی مولای ما تو، تا به یازده تا دگر
آ ین حجت حق است، تا جهان آید به سر
زین ولایت باد مبارک، برتمام شیعیان
سر بلند گردند هم آنان، این جهان وآن جهان
9 - جلال الدین مولوی
ای جلال الدین بلخی، یا که رومی یا زدو
تو از آنِ هر دیاری، ف دنیا هستی تو
تو زکثرت دل بریدی، سوی وحدت کردی جا
مردمان را یک تو دیدی، همه از روح خدا
دوست مردم بودی آنگه، هر زبان و هر نژاد
به کرامت داشتی پندار، که خدا مارا به داد
در زمان رحلت تو، در به تشییع آمدند
از مسلمان و نصاری، با یهود هر که بُدند
گر ز کثرت سوی وحدت، مردمان آرند نگاه
همه را پرتوی بینی، در به خلقت آن به گاه
همچو خورشید چون بتابد، در به هستی در جهان
تابش نور خدای است، کز به آدم شد عیان
پس سزاوار است که با هم، ره سپاریم آن چنان
در موازی آینه هائی، خود چسان بینی میان
بی نهایت می نمائی، از همان فردِ میان
خلقت آدم چنین است، از به اول در جهان
گرکه رنگ ها بینی درآن، ان ار است آن زِ نور
چشم عبرت باید آید، گر نباشد آن به کور
10 - جایگاه خود را دربهشت دید
مردی از مردان اللّه، هم سری دادی به من
چون حبیب حق به کردی، کاسبی او در زَمَن
چون قضایش سر رسیدی، تا رود سوی خدا
او نمودی را نمودی، که ز غیب دادی ندا
هم کلام شد او به جمعی، که اجل آمد
من کنون نَی زنده هستم، دان که هستم آن سرا
دست به دور از من بگیرید، چون بوَد غسلی بر آن
در چنین گفتاری بودی، تلفن شد از ان
هم سرش بودی که خواستی، گیردی جویای حال
با تبسم خواستی گوید، در جهانی است با کمال
نوه ها خواستند نگوید، واقع امر را به او
خطر آن را بگفتند، پس از آن خواستند مگو
این چنین ح گرفتی، ساعتی چند از زمان
که اکیپی از پزشکان، آمدندی آن مکان
از همه حالات حالش، بررسی د یگان
جز سلامت نَی بدیدند، که پدید آید ازآن
متفق بودند به گفتار، که عجائب شد پدید
هر ی گفت من م ، چون چنین ح بدید
در چنین حالاتی بودی، که دگر ر سخن
گفتی اکنون زنده گشتم، که چنین آمد به من
در جهانی رفته بودم، با جمالی با صفا
هر چه گویم کم بگفتم، وِه چه خوب بود آن فضا
بر خلاف طبع آرام، سخن آن گونه براند
در حرارت دربه تعجیل، گوی پرسش را ستاند
در میان گفته هایش، خبر از بعد ها بداد
که چنین کردید برایم، بین چسان م به یاد
گفتی جایم آن چنان بود، که نیاید بر زبان
حیفم آمد که به رفتی، تا چه خواهد این زمان
در چنین گفتاری بودی، که به رفتی او زِ هوش
او سه روزی آن چنان بود، که قضایش شد به نوش
روح پاکت را سلامی، من بدارم دم به دم
تا دعاهایت بسازد، نیکی آید بر لبم
من به نظم آوردم این را، تا بماند ماندگار
راه حق را ره سپارید، تا نکو آرید به بار
بهرۀ هر کار نیکت، جز به تو آن نَی رسد
پس بکار تا می توانی، بهره ی در حصد
11 - جواب سلام را بده
امر حق آمد تو را،تا در جواب هر سلام
پاسخی را رد کنی، با نیکو وجهی از کلام
گر نکردی رد نما، آن را به قدر آنچه داد
چون حساب هر ی، نزد خدایت هست به یاد
مر نه دانی که خدا، بر بنده اش دارد سلام
تو چرا در پاسخش، شرمت بوَد آری کلام
می تو پنداری در این، از خالق خود برتری؟
وای زِ روزت در حساب، بینی چه سان داری بری
12 - جان کندن راحت
شب و روز در فکر آنم ، که چه پوشم چه خورم!
وآی از آن روز که بیاید، از همه چشم به برم !
پس نکو باشد تو از حال که برون آئی از آن
عاشق جان گردی نَی تن، تا که راحت کَنی جان
13 - جوانان عزیزم پرواز کنید
من نگویم به گزاف، هیچ وقت سخن در روزگار
با حساب گیرم قلم، خورده قسم پروردگار
که به نون و به قلم، به آنها خدا داده ثمن
پس به آنچه آورم، از او در آیند نَی زِ من
از به پرواز خواهمت، دائِم به شه شوی
در به اه ی بلند، تا عرش الله ره روی
با چنین پروازی تو،دیدی فرا دید خواهی یافت
آن چه خالق بیند آن، خواهی تو دید بی کم و کاست
گر طبیبی مرده را، زنده زِ گور آری برون
ور باشی تو، زی کنی بالا با فنون
س ه نَی گیر این سخن، هستی تو جزئی از خدا
پس به پیوند با د، تا که نگردی زو جدا
آن گهت خواهی تو دید، با وحی او ره می روی
تا بدانجا می برد، تا در زمین چون او شوی
زین بفرموده خدا، می آفرم بر زمین
تا چو من حاکم شود، چون من کند و آن با یقین
14 - جلوی آب را نمی توان گرفت !
با زدن سد توان بست، آب جاری ازروان
اما بستن حدی دارد، بیش ازآن را نتوان
آب جاری، جاری گردد، هرچه خواهی تو
چون طبیعت نَی پذیرد، کَنی آن را تو زِ بن
گربه هرلحظه زنی چنگ، جنگ با حق است بدان !
رو سیاهی دارد این جنگ، و آن به زودی درجهان
پس بیا جاری بسازیم، آب رحمت راروان حرف حق را هم چنین دان، چون به حق دان آن به پاست
تشنگان سیراب شوند زآن، بهره ها ی م ازآن هرچه هم خواهی تو روکن، چون که آن خواست خدا ست
بهرۀ رحمت تو دانی، که چه باشد ازخدا ؟
دوستی اورا بی م، دانی که حاجت رواست
هم دهد عزت به دنیا، هم پسین روز یاوراست
گرچه جزحکمت نراند، ولی رحمت آوراست
15 - جبر وخیار کدام ؟!
گربخواهی آن شود، یا رب نخواهی نَی شود
هر کدام را حکمتی است، نَی زاختیار بیرون رود !
گر ی را پرسشی، باشد کجای است اختیار ؟
هر چه او خواهد شود، نَی ی چیزی جز زِ یار
می دهم آن پاسخش، گر گیرد شه به کار
در به هر کاری توئی، آغازگرش در روزگار
چه به تکلیف چون ، یا ضد آن در حق ناس
تو خیار داری کنی، یا نکنی چون دل بخواست !
زین به آزمونت کشد، خالق به عمر در روزگار
تا به کاری بهر خود، از کشته ات ی تو بار
باری پر ی پسین، یا سوخته بار از روزگار
زآن تو چینی بهره اش، خوب و بد از پروردگار
چون خیار داری بدان، مسؤول کردار خودی
خوب کنی خوب بینی زآن، از هر بدی بینی بدی
پس به عقل دان که خدا، کارت ندارد در عمل
کشتۀ خود بدروی، آنچه که کردی در عجَل
اما در خواست خدا، باز هم به خواستت حکم کند
گر که داری باورش، دان که تورا نَی گم کند
آنچه داند خیر توست، بر تو رساند در به کار
غیر آن را رد کند، تا شر نیارد آن به بار
اما گر دوری ازاو، او هم زِ خود دورت کند
با چنین دوری تورا، از راه خود کورت کند
پس چو خواهدآن شود، ربط است به خواه تو بدان
این چنین است راز حق، آن خالق و مکان
این چنین داده نظر، مولای من در عمر خویش
که به نظم آوردم آن، محکم کلامی است در به کیش
«به بخش سوم از باباول درآمدی بر مفاهیم نظری مراجعه فرمائید »
16 - جهنّم عدل و بهشت رحمت است
عدل حق را دوزخش دان،رحمتش را دان بهشت
در مثل آرم جهان را،ازبه کارها خوب و زشت
هر ی د ر بین مردم ، کاری کرد پر ما جرا
سوی عدلش می کشانند،گو که کردی آن چرا؟
ور که نیکی پیشه گیرد، بهره اش باشد امان
چیز خاصی نی دهندش،بهره گیرد در جهان
پس قیاس باید بگیری،زین مثل ازاین جهان
که زعدل خیزد جزای،کرده این مردمان
زین بهشتی را که ایزد،داده است در آن جهان
بهر کارهای نکوی است،پس زرحمت آن بدان
17 - جوانان عزیز زمان را پاس دارید!
گفته هایم دربه سایت، نا گفته اند در روزگار
تا که با هم خوانیم آن، بهره ازآن آریم به بار
باری را آنگه دهیم، کزبا جدل آید برون
که جدل خود بردهد، برمغزآدم در درون
چون به مغز نیرو رسد، روح هم فرا ره می رود
زآن فراهاست که بشر، از هرکژی هم در رهد
چون رها ی م زِ کژ، آن هست صراطی مستقیم
که خدا هم ره ماست، وآن حکمتی است ازآن حکیم !
۱۸ـ جوانان گرامی
از آیۀ 105 سورۀ یوسف چه می فهمیم ؟
و کأین من آیة فی السموات و الارض یمرون علیها وهم عنها معرضون – چه بسیار نشانه هائی از قدرت الهی در آسمانها و زمین وجود دارد که بر آنها می گذرند، ولی آنان از آنها روی گردانند و حاضر به تفکر درآنها نمی باشند !
به این قطعه شعر دراین زمینه توجه فرمائید :
خواب و بیداری تو بینی، چه بسا چیزهای خاص
ساده منگر تو به آنها، خدا آرد بهر ناس
تا به شه در آیند، آن چه بوده این چه هست ؟!
نه که گوئی آن همان است، جیزی نارد آن بدست
هر چه را بینی به دنیا، هر کدام دان دفتری است
باید بینی و بخوانی، تا بی زآن بری
تو به شب خو و بینی، چیزی که بعدا رسد
نتوان گفت این زِ مغز است، و انفعالی است از جسد
خاطره ای دارم از خود، بیش از پنج ده سال پیش
تلوزیون که نبودی ، رادیو بود کم و بیش
روزی در اخبار بیامد، که دو تیم دارند جدال
ورزش فوتبالی بود آن، تا بگیرند زآن مدال
چند نفر بودیم نشسته، منتظر از آن خبر
خسته بودم که به رفتم، من به خو پر ثمر !
خواب من طولی نداشتی، که بدیدم من بخواب
یکی زآن دو بود برنده، دو به صفر وآن به حساب
که پ من از آن خواب، اعتراض چرا
که گذاشتید من درآن خواب، غافل از این ماجرا ؟!
در جواب گفتند که چیزی، نگذشته از زمان
بازی آغازی نداشته، اندکی ده تو امان !
گفتم بازی که تمام شد، تیم x برد صفر به دو
گفتند خو بود که دیدی، مس ه کردی برو !
چیزی نگذشت که شروع شد، بازی بین ان دو تیم
در نهایت آن همان شد، در به خواب وآن شد ختیم
این چنین خوابها نه یک دو، چه بسا بینیم از آن
همه را گیریم تصادف، غافل از راز جهان !
یا که در بیداری گاهی، بینی حالاتی چنین
منتظر هستی درآن گه، آید آن ح به بین
یا که بینی ماه و خورشید، هر کدام را در مدار
بی کم و کاست در تلاشند، تو به راحت در به دار
یا نظام این طبیعت، همه با گوی زمین
همه بینی در به کارند، خوری نانی بی غمین
همه را بینی شب وروز، در به آیند و روند
گوئی چیزی تازه نیستند، گفته هائی است عقل برند !
این همان راز جهان است، که به ازمونی در آن
تا چسان خود را نمائی، در به عمرت در جهان !
دان که اینها نیست تصادف، بل نشانند از خدا
تا که گیری عبرت از آن، یا کنی زآن خود جدا !
پس به تکرار این بگویم، احتمال نَی ده زِ دست
تا نیفتی در به راهی، دهی بر باد هر چه هست !
هر دلیلی که خلاف آن، داری آور بهر من
تا بیک باور در آئیم، یادی ماند در زَمَن !
19 - جانشینان خدایند، همه بر روی زمین !
ع از نظریۀ آورده شده در بخش اول
باب اول درآمدی بر مفاهیم نظرۀ
بین چه می گوید خدایت، گرکه باور داریش
همه تهدیدند به قرآن، تا به یاد آن آریش
همه ادیان خدایند، که خدا جز یکی نیست
این مصیبت های دینی، از چه بینیم بر زمین؟!
در به قرآن گو کجایش، انتحاری هست روا
بی پنه مردم کشی تو، خود در آنش هم سوا ؟!!!
گرخدا را باوری تو، خدمت خلقش
نه که با کشتار مردم، خانه ها ریزی زِ بن !
عالمانه رو بین ، بین خدا از ما چه خواست
خواست که باشیم جانشینش، تا که عمر ما به پاست
جانشین دانی چرا گفت، تا به درد هم رسیم
همه از یک زاده گشتیم، در به واقع یک یم
دین وایمان فرع بر آن است، اصل بنی آدم شمار
پس بدار خاطر بنی را، تا نکو آری به بار
که حساب نیک و بد را، در پسین روز جهان
گر بدی کاری به دنیا، از به دین ن امان
مهربانی خدا را، بر که داری تو نظر ؟
مهربانی ذات اویست، برهمه دارد اثر
همه را کرده امینش، برزمین در روزگار
که به کار هم درآیند، بهر هم هوده به بار
چه خدا بشناسی باشند، چه نباشند در جهان
دست هم باید بگیرند، تا ثمر آرند ازآن
جانشین خالق هستی، ای کشاورز در به کار
یا نگهبانی به کوئی، باید نیکی آری بار
قاضی هستی یا ی، هر مقامی را دگر
جای خالق هستی این جا، هُش بدار بد ناری سر !
چون خدا آزاد تو هستی، اما جز خیر از خدا
تو مپندار گر که بینی، بد حس راست جدا
حکمتی دارد خدایش، سانی که ما در جهان
به عد گیری را، که چرا کردی تو آن ؟!
پس بدان ما جانشینیم، جای خالق بر زمین
عقلی هم داده بما او، خالصا باشیم امین
این سروده نقدی باشد، بر مفاهیمم به پیش
عقل را گفتم دان امانت، گیرم ایراد آن زِ خویش
بین چه ها بارد زِ آدم، این امین کردگار
عنقریب خواهیم چشید ما، زآنچه آوردیم به بار
در پسین بینی خدایت، که چسان گیرد تقاص
هر دم آن بی زما ن ها، آتشی است از بهر ناس !
خوانندگان گرامی : لطفا عالمانه و با دقت بدون پیش داوری در آیات زیر با مقایسۀ دقیق توجه فرمائید :
آیۀ 159 از سورۀ الانعام « ان الذین فرقوا دینهم وکانوا شیعا لست منهم – انی که دین خود را پراکَنَند و درآن فرقه فرقه شوند، تو ازآنان درهیچ چیز ( از افات و بدعت ها ) نخواهی بود. انما امرهم الی الله – عملکرد آنان با خداست . ثم ینبئهم بما کانوا یعملون – سپس به آنچه می کنند ( با مجازات ا وی ) آگاه خواهد ساخت »
آیۀ 30 از سورۀ الفرقان « و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا – و ص ( درمحضر باری تعالی به شکوه در می آید ) و می گوید : پروردگارا امت من پشت به قرآن د واحکام آن را نادیده گرفتند »
آیۀ71 از سورۀ مریم « و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا – هیچ یک از شما ( رد خور نیست ) مگر این که باید وارد دوزخ شود . و این امری حتمی و جبر الهی ( در اصطلاح حقوقی « مشمول امر یا قضیۀ محکوم بها ) خواهد بود » و آیۀ 72 از همان سوره « ثم ننجی الذین اتقوا و نذر الظالمین فیها جثیا – سپس پرهیزکاران را نجات خواهیم داد و ستم کاران را درآنجا خواهیم گذاشت تا به زانو درآیند »
این ها کلام خداست !
خدا هم اصرار وجبری در پذیزرفتن آنها ندارد !
و ی هم حق ندارد، به جبر متوسل شود !
گزینش با ما خواهد بود !
دموکراسی در !
اشعار آغازی با حرف چ :
۱ـ چرا سیخ
هر چه خواهی تو بخوان قران شب و روز از کتاب
یا شب بخوان یا ذکری که دارد حساب
عاقبت دان هیچ کدام جای ستم را نی گرند
که ستم سیخت.کشد در ان جهنم چون برند
پس عبادت بهر چیست با ان نی تو امان
بندگی کردی که چیی.. تا مانی راحت تو ز جان
دان که مشکل از همین بگرفته پا در این جهان
گوئی پیمان با خدا داری که ی تو امان
این چنین شه ها دنیا برد سوی فساد
ان فسادی که خدا فرمان نهی ان به داد
از عبادت هر چه که بنمائی عهدی است با,خدا
داری ایمانی به او زان اری فرمانش به جا
بندگی را ان مدان فرمان کنی در زیر پا
گوئی رستی از خدا شه ایست ان نا بجا
پس بدان هر کار تو دارد حس از جهان
با و روزه ات نی در امان مانی از ان
تا نفس داری برو خود را برئ کن در جهان
شاید ان گامی شود مانی از اتش در امان
این سرودم بهر خود چون یافته ام هشداری زان
پوزش خواهم من ز تو گر خوانی ابن را ان بدان
۲ـچرا عبوسی ؟!
ای که دائم تو عبوسی، خنده را ریخته به دور
تا چه وقت خواهی چنین ماند، تا نهی پایت به گور؟
مر نگفتند که ، داشتی لبخند بر زبان ؟
گر که پای بندی به سنت، در عمل آر نَی زبان
دانی لبخندرابه مفهوم،که به طبعش آنچه هست؟
آن رضا باشد زِ خالق، زآنچه دادت او بدست
داده هایش بی شمار است، پس ترش روئی مکن
نا سپاسی آن شمارد، زآن کَنی خود را زِ بُن
پس به سنت رو عمل کن، با به لبخندی مدام
تا که ابلیس دوری جوید، در نیندازد به دام
لماذا تعتبس ؟
دائماً تعبس لماذا، ب بسم قاهراً ؟
هل ترید تبقی بهذا، حتی تصبح قابراً!؟
دائماً کان النبی ، باسم الوجه بالحیواة
لو بسنة تمشی یا أخ، قبل یأتیک الوفاة
بالمفاهیم بسم، تعطینا معنی الرضا
ترضی من آلآء ربک، بالک عن یصبح قضی
تری لا تُحصَی عطاه، فاترک الوجه من عب
کافراً لو دمت فیها، تری ایاماً اخس
فاذا شئت بسنه، تمشی ما کان النبی
فتبسم فی الایاما، اعلم انک لا صی !
۳ـچشم تا چشم
من بسی چشم دیده ام، بینا ولی کور دربه دید
همه چیز بینند به چشم، اما به دیدن نا پدید !
مردمان بینند به کام، با عیش و نوش در روزگار
بی خیال باشند به دید، گوئی نبود درکنار !
ازنیازبرکمترین، دارند که آرند آن بدست
هرچه هم آید بدست، قانع شوند برآنچه هست
چشمشان جریرخدا، بردیگران باشد چو کور
لحظه هایش نیکی دان، کآن می برند با خود به گور
اما چشم هم دیده ام، مردم فقط بینند به آن
که چه آرند آن بدست، دارند گذر دراین جهان !
آنچه هم آرند بدست، گوئی تهی هستند ازآن
جزبه ذکراین وآن، ذکری ندارند درجهان
بی نیاز هستند به مال، اما به چشم باشند فقیر
که ازاین کِردۀ پست، درجمع کنند خود را حقیر !
نا خود آگه دشمنی، آرند به بار این مردمان
که پی آمدی بجز، نکبت نخواهند دید از آن
پس بنی آدم نگر، با چشم زیبا به خدا
و آن به چشم دید او، تا بینی او هرجا ست به جا!
پس عزیزم چشم ببند، برمن نگاه این سان مکن
چون چنین چشمی کَنَد، بنیاد آدم وآن زِ بن !
زندگی ها عبرتند، تا گیریم ازآن همدگر
که خود این آزمون ماست، تا زآن چسان آئیم به در ؟!
۴ـچرا دنیا را دوست داریم ؟!
هرچه ازنکبت که بینی، دربه دنیاست این بدان !
زجر و بدبختی همه هم، مایه گیرد درجهان
از خوشی بین که چه داری، تا که سنجیم با بدی
خوشی عمری زود گذر هست، بدی عمری ابدی !
خورد وخواب را تو مدان عمر، خوریم تا مانیم به زیست---
--وقت خواب را مردنی دان، گوئی در دنیا که نیست !
پس چرا باید بداریم، این جهان را خیلی دوست
که فراقش را نخواهیم، با بدی ها که دراوست ؟ !
حکمت این خواست نکبت، جز تو عادت آن مدان
چون به دنیا چشم گشائیم، چشم نبندیم ما ازآن !
هرچه هم بینی مصیبت، بارد از آن روز وشب
باز امید داری بمانی، نامش نَی افتد زِ لب !
۵ـچرا از همه طلبکاری ؟!
گر که خوبی آن بمن چه، یا زرنگی هم چنین
یا که با ایمان خاصی، جزتو نیست بر زمین !
یا به کار داری مهارت، یا به دانش برتری
یا به زیبائی و قدرت، از همه داری سری
یا مقام خاصی داری، یا به چیزهای دگر
نَی فرایندی است که گوئی، طلب داری از بشر !
جزئی هستی تو زِ مردم، جزء زِ کل دان کمتراست
هر چه هم در خود تو بینی، دان که بر کل نَی سراست
پس به هش باش از زمانه، روزگاری است در کمین
گیردت آ زمانی، کوبدت سخت بر زمین !
چون به کبر وبار نخوت، با طلب از مردمان
سر رس عمر خود را، وآی از آن روز فغان !
روزی که بینی اسیری، در به چنگ روزگار
که به عزلت می کشاند، نا خود آگه بی قرار
آن گه است بینی که مردم، هر ی دارد طلب
چونکه بهره گیری کردی، شکر نیاوردی به لب !
پس بدان ای آدمیزاد، جزئی هستی در میان
که به کل ب ا تو بودی، ورنه نیست گشتی بدان !
پس که تا زود است برو گیر، راه مردان خدا
تا رها ی زِ نکبت، خود شناسی وآن به جا !
۶ـ چرا می نالی ؟!
روزی دیدم ی نالان، گفتمش نالی چرا ؟!
گفت که ناله نیست زِ حال آن، ستمی بود که مرا
سخت گرفتار کرد زمانی، و آن زِ بیدادی
چون بیاد آرم من آن را، آن گه آید آن به پس !
که کنون بینم در آنم، ضعف فرا گیرد مرا
این همان است که به نالم، این جواب آن چرا !
گفتمش دانی چه گوئی، گنده آبی بود که رفت
تو در این آب زل ، چرا بد سازی زِ بخت ؟!
روزگار هر ی دان، تلخ و شیرین در جهان
هیچ کدام را نَی دان آغاز، نه که پایان گیری آن
پس زِ خوش حالی مشو مست، واز مصیبت نگران
که زمان در محو آنها، در تلاش است این بدان !
ما به سوی پیش روانیم، تو به سوی پس روی !
این چه حالی است که گرفتی، دان که دیوانه شوی !
تو به آینده نگرکن، رفته را رفته بدان
هر چه را سازی تو اکنون، بهر بعدهاست از زمان
بدی و خوبی زِ هر ، سر زند در روزگار
فرقی نداریم، که چه آوردیم به بار !
از کجا دانی ستمگر، راحت مانده بعد از آن
که بدی آرد بدی را، انتقامی است در جهان !
پس به بطلان خطی کش تو، آنچه بگذشت از زمان
گر که گیری راهی جز این، خواهی از دست داد امان !
۷ـ چرا خدا سبحان الله با دو گفتار
دانی در دین نصاری، انتقامی نیست زِ شر
گر خوری سیلی زِ تو، ده زند سیلی دگر
اما در چنین نیست، انتقام را دان رواست
تا بگیری درهمان حد، بیش از آن حد نَی بجاست
حکمت این دو کجای است، هردو باشند ازخدا
انتقام دراولی نیست، دومی هست آن بجا ؟ !
گرجواب خواهی به گوش باش، هر کدام جائی است سوا
قوم عیسی با محمد، یکی دانی ؟ نیست روا!
عیسی آمد درمیان، آن یهودان زمان
تا به ره آرد زِ افراط، درگرایش به جهان
پس که بودند قومی ویژه، حکم آنان بود جدا
از عرب های حجازی، که محمد کرد ندا
تا که بت را نپرستند، دوری از شرک به خدا
قومی بودند کینه توز هم، که زِ حکم گشتند جدا
چارۀ کاراین چنان بود، رو به درمان آورد
زین روا کرد انتقام را، تا زِ دل کینه رود !
اما گفته گر ببخشی، دان خدا بالابرد
تا که با نیروی ایمان، از نه درد
چونکه درکارها به حکمت، رو همی آرد خدا
تا کند درمان دردها، نماند زآن جدا !
حکمت خالق ما بود، برده داری کند زِ بُن
که بدی ف زمانه،راحت از بین بردی ان
۸ـ چرا دلهره داری ؟
دلهره از چه تو داری، ترس زچه داری چنین
عمر هدر داری تو دادن، کن به گفتارم یقین
مشکلی گر داری اکنون، حل آن همت گمار
کن توکل ره خدایت، تا نکو آری به بار
گرکه ترس داری زمشکل، که بیاردروزگار
ترس به موهوم تکیه دارد، زین ز تو گیرد قرار
چون ندانی مشکلت چیست، در به حلش مانده ای
غوطه ور گردی به اوهام، سازی چیز گنده ای
گه تو را انسان بگیرد، که نی چاره ای
دلهره گیرد وجودت، در به فکر آواره ای
روز و شب را تیره سازی، عمر نیکو را هدر
در سر انجام جز سر ، زان نبینی تو به در
پس اگرخواهی رهی زآن، خود به ورزش کن تو شاد
پُر خوری را نه کناری، تا زتن ناری تو یاد
زان روان پر توانی، خواهی دید در روزگار
با چنین روح بلندی، بهره ها آری به بار
روزگاری چو مومی، تو توان آری به کار
آنچنانی که بخواهی، سر کنی این روزگار
۹ـ چرا نباید بفهمیم ؟ !
چوب خوری ازروزگار، غافل گذر داری ازآن
بگمان هم نَی بری، این هست زِ رازهای جهان !
این بدان کاندرجهان، هرچیز زِخود دارد اثر
ازکژی کژ بینی زآن، خوبی درآرد خوبی در
پس اگرنیشی زنی، دان نیش زند این روزگار
تا بفهمی نزنی، نیشی دگر چون بینی زار !
گیردت این روزگار، روزت کند چون شب تار
قهرآن قهرخداست، بدبختی آرد برتو بار
زین که باید فهم کنیم، هربد که آید دربه کار
جای پای ماست همان، این گونه آمد آن به بار!
۱۰ـ چه نسبتی بین امر خدا به و زکواة می توان یافت ؟
در به ادیان الهی، کن نظر بینی تمام
امر حق آمد به آدم، به دو چیز گشته بنام
یکی زآن دو که است، دیگری امر به زکواة
گر به حکمت رو تو آری، بینی در آنهاست نکات
در خواسته نمائی، داری ایمان به خدا
در زکواة م حس است، تا کنی از آن جدا
تا دهی آن را به مردم، که نیاز دارند به مال
پس خواندن به تنها، بالنتیجه لم ینال
با خود را به خالق، با زکواة با مردمان
ی پیوندی به امرش، تا تو هستی درجهان
این چنین پیوند زِ قرآن،خواهی ی هست درآن
اول قرآن به الله، آ ش ناس است بیان
۱۱ـ چه ی می تواند مدعی باشد ؟
آنچه دانش نام گرفته، در جهان از روزگار
همه زائیدۀ قرن هاست، که زِ جمع آمد به بار
جمع میلیونها زِ انسان، در تکاپو است شب و روز
تا که از دریای نیستی، معلوم سازند که هنوز
ذره ای از آنچه مانده، نشده بر ما پدید
تو از این ذره چه داری، آنچه هم نیست آن جدید ؟!
آن تکاپوی انی است، پخته ساختند بهر تو
تا که چینی و خوری آن، چیزی نَی آری تو نو
پس زِ معلوم هر چه ی ، هنری نَی دان تو آن
هنرِ آن شمارش، کان بیاورد به جهان
دانشت بهرۀ او دان، که زِ نیست آورد به هست
تو ازاین ذره چه داری، که چنین گشتی تو مست ؟!
مستی ات این را نماید، که تهی هستی زِ روح
روحی که دریا پذیرد، همچو کشتی بهر نوح
پس برو درفکر این باش، در به مجهول گیری کار
آنگه هم خواهی که فهمی، چیزی نَی آوردی بار !
چونکه روحت بالی یافته، کند پرواز آن چنان
در جهان بی کرانی، که نداند هست چسان !
خود رها سازد به نیستی، با بدستی پر از آن
با چنین پرواز روحی، خسته گردد جسم و جان !
که به آنچه دست نیافته، راضی نَی گردد از آن
در تکاپواست تا بیابد، چیز نورا بهرمان
این همان است که جهان را، می برد پیش بهر تو
ادعائی هم ندارد، روحی چون او گیر و رو
۱۲ـ چه ی میتواند جانشین خدا شود؟
خداخلق کرد آدمی، گردد خلیفه بر زمین
تا به جایش باشد او، درهر زمینه اوامین
این سؤال آمد میان، دانی امین او کیست به کار
دان امین باشد ی، پرقدرت وبا اختیار
آن توانی که خدا، دارد هم او باشد چو او
تا شود اوجانشین، چون او کند بی گفتگو
این چنین هست امین، اما امین خاص او
که به اذن حق کُند، حتی کَنَد از جا زِ کوه !
این چنین قدرت فقط، زاید زِ ایمان به خدا
که توان ی چو او، و آن هم مدام آرد ندا !
بندۀ حق زی ، شاد و مکین در این جهان
تا شوی الگو در آن، مردم بگیرند از تو جان
این امین خاص اوست، زآن بگذری عام است امین
که بلا شرط هم نَی است، بلکه رهی دارد باین
در به هر کاری تو باش، تکلیفی داری تو به دوش
که به آن تن بایدت، امرخدا گیری تو گوش
هر ی در کار خود، جای خدای است بر زمین
تا کند خدمت به خلق، نَی گیرد در کار حب و کین
پس امانت را توان، این هم بدانی از خدا
تا که گیری آن به کار،یا رهی گیری خود جدا
که سزای آن رهت، دوزخ بوَد در واپسین !
پس به هُش باش جانشین،تا بدنکاری بر زمین
۱۳ـ چهرۀ دنیا
چهرۀ دنیا نه اینست،که تو داری بینی آن
در حج مخفی مانده،پشت آن گشته نهان
از به چهره بس کریه است، زیور آلات است به رو
گر که زیور گیری از آن، چهره بدتر زو مجو
از توان هر ی نیست، که زند آن را کنار
چونکه دیدش آرد، مستی آرد آن به بار
آن چنان مست می کند آن، تا به اغمائت برد
با همان اغماء عقلت، همه چیز را می درد
از شرف و ذات آدم، همه چیز گیرد از اوی
حیف از آن خوک هم که گوئی، می شود آدم به کوی!
پس عزیزم تیز نظر کن، تا زِ درزی از حجاب
به فضاحت بینی آن را، تا نرفته عمر به آب !
۱۴ـ چرا می گوئی چرا ؟ !
روزی از دست ی، گفتم چرا کردی چنان
زین چرا آشفته گشت، گفت کردی توهین این بدان
هر ی گیرم که بود، مخلوقی بود بر این زمین
ازبه ارزش هرچه بود، ذره ای ساخته شد زِ طین
این بیاد آمد مرا، این ذرۀ گل با خدا
با چرا آشفته گشت، خود را زِ خلق دانست جدا
ما خدا را روز و شب، گیریم مخاطب با چرا
دربه تنگ کار خود، آنهم نه از کارخدا
پس تو ای ذرۀ گل، پندار تو گویم زِ چیست ؟ !
که بیک گفتن چرا، روحت زِ خلق گوئی تهیست !
آدمی مثل همه، گاهی زِ خلق پائین تری
کز چرا آزرده ای، وزحرف حق از جا پری !
این چنین کژ خلقیت، پاسخی دارد وان بجا
وآن زِ درس روزگار، بینی چه ها آرد به پا !
۱۵ـ چرا خودکشی کردی ؟!
تو که از هر چیزی داری، راحتی در زندگی
گر جهان را آب بگیرد، تو مصون مانی یکی
در خی هیچ نماند، همه چیز بینی به کام
خودکشی ازچه بکردی، خیره ماندند خاص و عام ؟!
همه می گویند چه کاری است، که بدان آورده رو
هرچه می خواهد زِ دنیا، آن که کرده رو به او !
ده جوابم راحتم کن، گوچه می خواهی کنم ؟
تا جو را نگیرم، من از این جا نَی کَنَم
در جوابم گفت بگوش باش، وضعی دارد هر سخن
وضعی نَی بینم در آن من، چون بخواهی آن زِ من ؟!
گفتمش مر تو نداری، در دهانت از زبان
چون تو گوئی نَی توان گفت، آنچه داری با بیان ؟!
گفت عجب دارم من از تو، این زبان عضوی است به کار
گر نیابد چیزی از وضع، نَی از آن بینی تو بار
گفتم روشنتر سخن گو، که زِ وضع گوئی سخن
گفت درد من نامی ندارد، تا زبان آرد زِ من
من زِ روح بیگانه هستم، که فقیرم من زیار
یاری جز روح ندارد، تا زِ جسم گیرد زِ بار
آن چه را ظاهر تو بینی، همه بارند بر بدن
گه چنان طاقت بگیرند، تا رسد بر خود زدن
این همان گاه است که دیدی، طاقت ازمن سررسید
آنچه دارند بی نوایان، گشته بر من ناپدید
روحی راحت دارند آنان، بی غمند اندر جهان
این بگفته در نیاید، تا ثمر گیری از آن
جز که گویم من بتو این، روح آرام نعمت است
ورنه دنیا وآنچه فیها، دان که آ نقمت است
۱۶ـ چرا از مرگ گریزانی ؟!
ترسی از مرگ نَی بدارم، چون گریزی زان نَی است
هر که را مادر به زادی، مرگی او را در پی است
تو گمان از مرگ چه داری تا تو را ترس آیدت؟
گذری باشد ز سلطه، که از این راه بایدت
سلطه ای داری ز بنده، در جهان و روزگار
با فرا مرگ می تو بینی، سلطۀ آن کردگار
کردگاری که بداند، تو چه ها کردی در این
تا دهد پاداش نیکی، گذرد از بدترین
پس چرا ترسم زِ مرگش، آن حیاتی است د سین
بایدت سازی تو خود را، در جهانی این چنین
۱۷ـ چرا توجه نمی کنی ؟!
به جهان دانی چسان، آمده ای از آن نهان
دانی هم از این جهان، خواهی تورفتن بی گمان
تو که زرحم، آمدی م در جهان
چونکه مرگ آید تو را، گردی به گوری تو نهان
زان همه مال ومنال، داشتن نیارد به تو سود
جز از آنش که کنی، بر بندگان او تو جود
مال جمع کردۀ تو، دان باشد از آنِ خدا
آن مقام و منزات، از او نباشد هم جدا
آنکه دادستی تو را، جاه و مقامی در جهان
هُش بدار تا نشود، دامی برایت در نهان
رو به تاریخ کن نظر، تا بینی از بگذشته ها
بین ز قارون ها چه ماند، از آن مقام و کرده ها
پس ز مالی که شود، هیزم به روز واپسین
وز مقامی که دهد، خسرانی در روز یقین
دل به آندو نَی تو بند، بگذار کناری هر دو را
خاطر آسوده بدار، راحت گذر خواهی ز راه
۱۸ـ چه تفاوتی با حیوان ؟!
از به حیوانات ی را، به مثل آرم در این
تا میان آ