پیدا





ادامۀ گنجینۀ اشعار از حرف ب تا حرف ث

درخواست حذف اطلاعات

اشعار با آغاز ی از حرف ب و پ را وارد می کنیم : 1 - بی چاره تر از همه بس کن : 2 - بیائید با هم آشتی کنیم 3 - به چه ی بد؟! اریم 4 - برای چه نگرانیم ؟! 5 - با هوده باش و بی ه.ده کاری مکن 6 - برو اول خود را بشناس - ابداء بالمعرفة نفسک 7 - بزرگوار چرا رنجیده ای ؟! 8 - با خدا نا دیده معامله کنید ! 9 - برای دیگران دعا کنید 10 - بمناسبت بزرگداشت خلیج فارس سروده شده است 11 - بمناسبت رحلت یک قاضی با ایمان شادروان حیدر دشت 12 - برای چه می نویسم ؟! 13 - به یاد کودکی ! 14 - باور کنید 15 - بد ار خوش حساب 16 - با هوده زندگی کنید 17 - بندگی یعنی 18 - بزان درمرغزار 19 - با هدف باشید 20 - بندگی کن چون روح تو بند است به حق 21 - به هش باش درست جواب بده 22 - با هوده باش 23 - بردگی نوین 24 - به هش باش موقعیت خود را نگه دار 25 - بدیهی است یا نه ؟ 26 - به هش باش وغافل مشو 27 - به غیر خدا پناه مبرید 28 - بیم و امید 29 - بهترین شادی 30 - بعد ازمرگم گریه مکنید 31 - بهین روز کدام است ؟ 32 - به هش باش نا کامی ناری به بار 33 - به سوی عرفان 34 - به خود مبالید 35 - با جرأت برو در دل شیر 36 - بشنو از پول چون حکایت می کند ! 37 -بیم از ش ت مدار 38 - برای چه زندگی می کنیم ؟ 39 - بر درختان کن نظر 40 - بلند بگو تا صدایت به عرش برسد چه مفهومی دارد ؟ 41 - برای گفتن چه داری ؟ 42 - به هش باش اشعار با آغازی با حرف پ 1 - پشیمانم ! 2 - پروازی تا هفت آسمان 3 - پروازی تا اقصی نقاط جهان 4 - پرخوری 5 - پائین پا را نگاه کن 6 - پندار نیک گفتار نیک کردار نیک
7 - پندی از یک دیوانه
8 - پندی از یک الاغ !
9 - پاداشی جز نیکی به خویشان نما خواهم
10 - پدر بزرگ مادر بزرگ نگران مباشید
11 - پول هم نعمت است و هم نقمت
12 - پدران مادران به نالۀ فرزندان توجع کنید
13 - پرسیدم از ذخیرۀ مال چه انگیزه ای داری ؟
14 - پر گوئی
15 - پندی از یک لقمۀ نان


اشعار آغازی با حرف ب :


1- بی چاره تر از همه ، بس کن !


تو مگو بی چاره مردم، تو که بی چاره تری
غره ات کرده چه چیزی، که کنی خیره سری ؟!


از شکم بودی تو خالی، صفر تو بودی زِ اعتبار
که به آزمون یافتی نانی، از خدا در روزگار


تا که سیری دیدی در خود، عقل خود دادی زِ دست---------
چون زِدست دادی تو عقل را، بی خبر گشتی چو مست


با چنین مستی فراموش، کردی خود را در جهان
خود ندانی که کجائی ! جسمی هستی بی روان


ظاهرا در بین مردم، زیست کنی در روزگار
غافل هستی تو زِایزد، بد بیاری تو به بار


بار بد بختی بیاری، روزگار بینی به زار
بینی از بیچاره گفتن، تو چه آوردی به بار!


بین چنان بیچاره گشتی، که خوری غبطه به خود
روزگارخوبی داشتی، با شکم خالی که مُرد !


واقعی بود آنچه گفتم، نبیند در جهان
برتر است مردن زِ ماندن، روزگار گردد چنان


2 - بیائید با هم آشتی کنیم !


ما همه از یک سریم، ساخته شدیم در روزگار
و آن بیک دم از خدا، این کثرت آمد بعد به بار


پس همه از یک تنیم، با دم اول از خدا
کثرت ما از تن است، جریان روح امری است جدا


هرکه را بینی کنون، دان او توئی نیستی جز اوی
چون زِ تن آئی برون، جزاو نه بینی به کوی


این چنین است راز ما، در خلقت پروردگار
دشمنی از بهر چیست، از سود چه آرد آن به بار ؟


گرتهی سازی تو دل، از دشمنی با مردمان
یا زِ کینه یا حسد، عاری کنی خود را از آن


همه را بینی خودی، دشمن نه بینی به دار
گرچه او دشمن بوَد، دوستی از آن آرد به بار


دان که این جنگ و جدل، از بهر هیچ است در جهان----
هر چه را بینی به چشم، جز یک سرآب نَی دان تو آن


این همه آدم کشی، تنگی برای همدگر
بخدا سوگتد خورم، آ بلا آرد به سر !


پس بشر آرام بگیر، ذرات یک تن دان همه
هر که را هم رد کنی، بینی که تن از آن کمه !


3 - به چه ی بد اریم ؟!


من بد ارم خدایا، بتو واین مردمان
خالقم هستی تو یا رب، دربه خلقت دادی جان


بعد ازآن عقل هم تو دادی، ره نمودی درجهان
که چسان باید کنیم زی، تا بمانیم درامان


هرچه که ازبهرادم، دیدی لازم هست دهی
دربه قدرش وآن بموقع، بی که منت هم نهی


بین چه حالی داریم اکنون، با که قرنی پیش ازاین
به قیاس گفته نیاید، که چه بود و شد چنین !


( دردیوان اشعار گنجینۀ د سایت علمی www.ghkherad.irمقایسۀ زندگی صد سال پیش با الآن سروده شده به آن مراجعه فرمائید )


ازدم و بازدم که گیریم، تا به علم و معرفت
وازمزایائی که داریم، همه باشند ازبرت


پس اگرگویم بتو من، بدهی دارم خدا
به گزاف آن من ندانم، اما ماندم درادا


بی نیاز هستی زِ هرچیز، دهی منت نَی نهی
پس ادا را درچه جوئیم، که د گیرد رهی ؟!


عقل جزاین حکمی ندارد، که ادا آریم به خلق
خلق او جای خدای است، که خدا خود گفت به حق


( آیۀ 30 ازسورۀ البقره که در باب اول درآمدی برمفاهیم نظری دربارۀ خلقت آدمی سخنی داریم، درهمین سایت به آن مراجعه فرمائید )


خلق تو دان جای خدای است، جانشینی بر زمین
همه پیوندیم بهم ما، تا کنیم زی این چنین


پس اگرخواستی اداء را، دو ادا داری دراین
یکی حق خالقت دان، و آن دگر ما برزمین


حق خالق را به مردم، جانشینان برزمین
حق مردم هم به مردم، تا رها ی ازاین !


جانشین خداوند = مجموعۀ انسان های آفریده شدۀ پروردگار است، بدون درنظرگرفتن « رنگ و نژاد و زابان وباورهای دینی » که از کثرت به وحدت وجانشینی در می آیند . براین اساس است که درآیۀهشتم سورۀ الممتحنه قرآن مجید توصیه به زندگی مسالمت آمیز شده، و حضرت علی (س) هم درنامۀ خود به مالک اشتر به این توصیه اشاره دارد. این نامه دریک قطعه شعر دراول دیوان گنجینۀ د آورده شده است به آن مراجعه فرمائید )


4 - برای چه نگرانی؟


سخنی دارم که گویم،گوش تو باشد به من
من از این گفته نخواهم،جز بهین ها در زَمَن


روحی از ایزد گرفتی،که نفس یافت در به دم
پس سزاوار نَی بوَد آن ،مانی در غصه و غم


روحی از ایزد دمیده،دان که باشد آن بلند
که به جز امید به اویش،دان نی م جائی بند


گر جدا گردد از آن بند، گوئی باید زان تو کند
که به لرزد همچو بیدی،ارزشی نابد به چند


که به هر لرزشی ماند، تنۀ بی ریشه ای
زان برد آرامشت را،هر چه را هم کاشته ای


پس بکوش در بندی باشی، نَی بجز بند خدا
گر به بندی جزبه اویَش،نَی رسی راهی به جا


تا تو را پرتو ایزد،ی باشد رهنما
زان روی راهی که خواهد،تا که بینی زو صفا


5 - با هوده باش و بی هوده کاری مکن !


به رفتم خانۀ دوستی،بدیدم سر به کاری داشت
که داشتی خود روی آنجا ، نه دیگر کاری باری داشت


تمام هم و غم او،همان ماشین در آنجا بود
شب و روز بودی آن روشن،که خانه پر شدی از دود


یدی روغن و بنزین،برایش تا به کارآید
نه گشتی یک وجب با آن،که گفتی قفل شده شاید


بگفتم این چه کاری است که،در آن م به روز و شب-
مگر دیوانه گشتی گو ؟،بدان گفته گشودی لب


بگفتا حکمتی است در آن،که غافل نَی توان بودن
چو خو و خوری تنها،بدان عمری کنی سودن


بدان ماند که من ،شب و روزم در این خودرو
ید روغن وبنزین،به هر روزی دهم از نو


بدان هر خورد خوابد،تو بهتر زین نمی دانی
که عمر آدمی ارزد،به سوی حق همی رانی


به مبنای وجود خود،نگر از بهر چه بوده
در آن ره بایدت رفتن،که جز آن نَی دهد هوده


و گر نه پول در آوردن،به عمری تا گذر آری
به خو و خوری زان پول،فراغ از بال خودت داری


بوَد راهی که انعام هم،بدان سال ها گذر دارند
بدین فرق هر یکی زآنها،بشر را فائده آرند


6 - برو اول خود را بشناس


عیب گیری تو زِ مردم، غافلی از عیب خویش
عیب گیری دان که عیبی است، که بگیری آن زِ پیش


آن زِ خودخواهی در آید، که خود این عیبی است دگر--
پس دو عیب بر خود به بندی، با که عیبی بی اثر


چون مخاطب بایدت بود، تا که گوئی عیب
گر به فهم آید مخاطب، در به دل گوید که بس


با زبان حال رساند، از سکوتم گیر تو پند
که جواب ابلهان را، با سکوت ده لب به بند


پس زیان آن سه تا شد، بدتر هم آید به سر
بدترش آزار روح است، که نخواسته بینی شر


مر که باشد از انی، که تهی باشد زِ عقل
خود به بیند نَی دگر ، لب گشاید در به نقل


نقل بی مایۀ عقل را، جز به بی معنی مگیر
گر که هذیان گیری آن را، عین حق است از مسیر


پس د راند چنین حکم، که تو اول خود شناس
زآن پسش خواهی که دیدن، کمتر از تو نیست زِ ناس


با چنین پنداری بینی، غرقی در روحی بلند
که از آن روح بلندت، بد نه بینی یا گزند


اِبدأ بالمعرفة نفسک


اِ نَّ همّاز الخلائق، غافلاً عمّا ی
مَن یعیب الناس معیوب، و له خلقً سَخون


کلّ همّاز عُتُلٌّ، و هو عیبٌ اُخَر
ستری عیبان فی العیب، عیب لا فیها اثر


کلما نبدأ بعیبٍ، مُسمَعٌ لا بُد فیه
فاذا کان ذکیاً، ی ر القول الکریه


باللسان الحال قائل، للسفیه ما من جواب
بل جواباً بالسکوت، فهو قولالصواب


فتری من العیوبِ، وجَّهَ الهمّاز ثلاثاً
بل اشد منها یراها، و هی للنفس لباساً


اللباس الخوف و الشر، تُلبَس الحاقد فرداً
بالصواب أن نقولُ، طارد العقل بطرداً


اِنَّ من طاردِعقلٍ، ظنّاً وحده فی الانام
لا محال بالبیانِ، ینطق کالمغشی و منام


فلمن خاف السقوط، فَلِیُعرَف نفسهُ
کی یری من بعدها، ما من ی نقصهُ


و من الاهتمام عرفاً، توجد مجداً عالیاً
عالیاً حتی تعیش، من کل غمٍّ خالیاً


7 - بزرگوار : چرا رنجیده ای ؟!


سخن نا حق نه راندم، تو چرا رنجیده ای ؟!
گر بخوانی زآنچه گفتم، نیست در آن نا دیده ای


وقتی می گویم که قرآن، دارد حکمی این چنین
حکمی که هر دین و باور، می پذیرد با یقین !


تو که می دانم که داری، فهم و شه ای خاص
گر به تو آرم بیانی، دانی آن هست بهر ناس


تا که بر چاه های نکبت، کندۀ این روزگار
مانعی سازیم نیفتد، آنکه راست بی بند و بار


تو که می دانم در این ره، داری گام هائی باند
من به گام تو به گامم، گام من هست بی گزند


انتظار دارم نرنجی، رهی سازی بهر من
تا همسو ره سپاریم، رهی پر بار در زَمَن


تا عمل آریم به تکلیف، پر ثمر بر مردمان
که خدا راضی شود زآن، بیش زِ من خیر بینی زآن !


ان شاالله !


8 - با خدا نا دیده معامله کنید !


روزی من بودم به جمعی، زِ جمع گفتی سخن
که زنی را می شناسد، گفت که آن زن گفت بمن


اولین بار بود که رفتم، من به عمره زین دیار
چون رسیدم خانۀ حق، چشم خود دوختم به یار


در به حال گفتم خدایا ! آنچه می خواهم سوا
هر زمان گفتم که الله، حاجتم را کن روا


خواستۀ این سانی داشتم، که روا شد حاجتم
زآن به بعد هر چه که خواستم، با همان کرد راحتم


من از این گفتاردرآن جمع، در صدد گشتم که من
چون ببینم خانۀ حق، با خدا گویم سخن


چون رسد حاجاتی زین بعد،با ی شب تو کن
حاجتم هرچه که باشد، تو روا سازی زِ بن


با چنین خواسته ای از حق، راضی برگشتم وطن
ی گفت حاجتی دارم، کن دعائی بهر من


من همان شب بهرآن ، به قیام
حاجت آن بخواستم، تا رسد آن به کام


ولی تأثیری نبخشید، که شگفت ماندم ازآن !
که ازاو آمد جوابم، زین به بعد این را بدان


که به تقلید و طمع چون، خواهی چیزی از خدا ؟!
زین روا نَی بینی حاجت، مرکه خود ساری جدا


پس ندیده از خدا خواه، هرچه هم خواهی ازاو
گر صلاح باشد روایش، می کند بی گفتگو


چون خدا ناظر به عشق است، عشق ایمان به خدا
که دهد با آن توانی، تا کنی کوه را زِ جا


9 - برای دیگران دعا کنید !


روزی ازروزهای کارم، زنی آمد نزد من
مشکلی داشت دربه کاری، که نداشت ازآن اَمَن


با صداقت مشکل او، حل شد راحت شد ازآن
که دعا کرد ازبرایم، بین دعایش شد چسان!


من ضعیف بودم زِ چشمان، از اوان کودکی
درد سرداشتم به تحصیل، فرقی با کوراندکی!


ولی با نیروی ذاتی، پشت سرداشتم زمان
دربه هرکاری موفق، بودم باورکن ازآن !


گفتنش دارد حکایت، د ی آن من نی ام
دربیان آن دعایم، که چه داشتی آن پی ام !


پس ازآن گفتم خدایا، چه دعائی کرده زن ؟!
شصت وشش بگذشت زِ سالم، با چنین حال از زَمَن !


گربه عمرداشت او دعائی، حرفی دانستم بجا
ولی چشم نیمه کوررا، چون بخواهد زآن شفا ؟!


باورم دارآنچه گویم، که به تکلیف هست بیان
بر سبیل اتفاقی آن دعایش گشت عیان


ازدو چشم گشتم جوان من، که به شکرانۀ آن
نظمی دادم درامورم، تازه ساختم خود زِ جان


این یکی هم گفتنی نیست، فقط من خواهم از این
تا بگویم من دراین سایت، در دعااین سایت، تا جوان من


به شما گویم جوانان، که بدانید دردعا
گرکنید بهر خلائق، مستجاب سازد خدا


پس به فکر باشید که مردم، شاد شوند درروزگار

تا خدا باشد پنه گاه، بهره ها آرد به بار


10- بمناسبت رحلت یک قاضی با ایمان شادروان حیدر دشت


جای پیغمبر توبودی، جای مولایم علی
به قضاوت به نشستی، به اقتدای آن ولی


عمر خود بردی به سر تو، در رهِ این مردمان
زآن کشیدی درد سر تو، که به لب یافتی تو جان


با تن رنجور تو سال ها، خادم مردم بُدی
با همان رنجوریِ تن، به جوار حق شدی


بهره ای از مال دنیا، تو نداشتی هیچ نصیب
زین سزد گوئیم که هستی، نزد ایزد تو حبیب


درد دل کردیم چگونه، حق توانیم ما به جُست
خوش به حال آن ی که، زین جهان رفت وبه


لهو و لعب دان تو جهان را، نام دیگر تو مجو
ظالمان را گو به بینم، پیش حق دارند چه رو؟!


بهرۀ بی دادگری را، جز تباهی بر زمین
نَی توان گوئی که باشد، هستی مفسد به یقین


خوش به ح که تو بودی، مصلح در دار فنا
به یقین پاداش عمرت، نزد حق باشد پناه


آرزو دارم که ایزد، چون تو را افزون کند
و آن که را شر بارد از او، از خود او بیرون کند


تا زمین از لوث آنان، در امان باشد مُدام
مردمان خود را شناسند، زان خدارا هم تمام


11 – برای چه می نویسم ؟
آنچه می گویم سخن، تا بگذرد این روزگار

زان نباشد وقفه ای، گویند چه آوردی به بار
بهره ها داده خدا، گویند چه دادی تو بما

پاسخی باید تو را، تا از حساب گردی رها
گر به خواب و خوردنت، گوئی گذر شد زندگی

نَی پذیرند آن زتو، چون آن نباشد بندگی
عمر گذر باید کنی، در راه خلق تا پای دم

با قلم خدمت کنی، یا به درم یا به قدم

12 – به یاد کودکی


من به یاد کودکی، افتاده ام ای جان من
غم ندانستم چه هست ! این سان گذشت بر من زَمَن


روزگار جز این نبود، پی هم بیامد روز و شب
هر چه اکنون هست درآن، نَی کمترش رانی به لب


پس چرا آن سان گذشت، اکنون پر است غم این زمان ؟!-
من همانم که بُدم، چون بنگرم باشم همان !


بهر کمتر چیزی من، گریه به با فغان
ولی عاری بُد زِغم، این سان گذشت برمنزمان!


بین که اکنون بهر هیچ، گاهی غمی بینم به تن
هرچه شه کنم، نَی یابم آن چون شد بمن !


گر بخواهی دانی آن، حالا که عقل آمد به کار
دان همان عقل است به تن، فرمان دهد در روزگار


گرازآن غافل شوی، هر لحظه عمرراباخته ای
که ازاین باخته بود، بینی غم نَی داشته ای


تن وروحند در تضاد، چون گردی ازتن تو رها
آن گه روح ظاهر شود، از کرده ها گیرد عزا !


تو ندانی آن عزا، از بهرچه آمد پدید
از ضمیر تو بود، دان نَی توانی آن بدید


هردم وباز دم تو، دارد حس در پسین
خوری و خو همی؟! غافل مباش این هست یقین


گرچوابلیست بوَد، عمری به راحت در جهان
لحظۀ قهرخدا، جایش کنی دارد فغان


آن غم ناگه تو، هشدار جان است در به تن
گرچه از ایمان تهی، باشی به دوران از زَمَن


روح توحکمی دگر، دارد به رتن ای آدمی
که توغافل هستی زآن، با تن کنی شاد هر دمی


که به گاه آن روح تو، چهره کند ظاهر زِ خویش
چهره ای مملو زِغم، از کشته هایت دان زِ پیش


گر رها خواهی از آن، درعمرکوته از زمان
زی راحت ، وز عقل خود غافل ممان


تا تورا فرمان دهد، خودرا شناسی که چه ای ؟!
درهمان حد ره روی، تاغم نه بینی هر گهی


چون در آن گه روح ما، حاکم شود برجسم خویش
مبدأش روح خداست، تقدیر حق خیر است زِ پیش


شراز آن ناید برون، مر خیراوگردد رها
ترک مثبت چون کنی، منفی تورا گیرد زِ جا


که از آن غم باردی، جز آن ندارد از ثمر
پس برو شه کن، خواهی زِ غم آئی به در


13 - باور کنید !


آنچه می آرم به کاغذ، دان زِ تو باشند نه من
به امانت داشتم آن را، در به ایام زَمَن


امر حق آمد نمانده، چیزی ازعمرت دگر
صاحبانش ده امانت، تا بماند آن به دهر


پس گواه من خدای است، دادم آنچه داشتمی
تا امانت را ادائی، باشد زآنچه کاشتمی


14 - بد ار خوش حساب


طلب داشت از ی، خواست او اداء آن طلب---
در جواب گفتی به او، خواهم دهم آنرا به شب


شب که شد از او بخواست، وعده که دادی کن اداء-------
گفت اداء خواهم کنم، یک شب زشب/ های خدا


گفت شبی را کن جدا، تا آن شب آیم من به راه
گفت شبی دارم نظر، تا آن نظرآید به گاه


چون بهار آید به سر، صحرا علف گیرد به بَر
در میان سبزه ها، خار بیابان هم به در


گله هائی در چرا، گیرند به خارها در تماس
پشمی ماند زان تماس، جمعش کنم هردم به داس


ریسم آن پشم ها به نخ، از آن کنم قالی به باف
پول کنم آن بافته ها،آن شب حساب ی تو صاف


چون شنیدی این سخن، خندان بم با نگاه
گفت خوشم آمد خوشی، یافتی طلب را زین تو راه


15 –با هوده زندگی کنید :


آدمی را با هدف، باید دوام زندگی
تا که شایسته بوَد، اورا خدا را بندگی


فرق انسان را بدان، با هر چه مخلوق دگر
در هدف آن را بدان، تا زندگی آید به سر


گر رها گردد از آن، آید برون از اصل خویش
که به ذات حیوان بوَد، نَی کمتر هم بل زان به بیش


این هدف را بایدی، سوی کمال آری به کار
آدمی جز در کمال، نَی بهره ای آرد به بار


تو کمال را آن مدان، نَی ی آن جز با سواد
چه بسا اهل سواد، دنیائی را دادند به باد


مردمانی دیده ام، بیگانه بودند از قلم
ولی اندر معرفت، بودند چو مردان عَلَم


چهره بینی با صفا، قلبی پر از مهر و وفا
دهد آرامش به تو، پیوندی داردبا خدا


پس برو روحی بساز، تا جزء مردان خدا
ره بی در جهان، گردی زهر شری جدا


16 - بندگی یعنی


بنده ایم چون بند به اوئیم، بند خالق ذو الجلال
چون زروح پیوندی داریم، به که لایحصی کمال


آنکه عمری را کند دم، یا به کَون کن فی
در دل هر ذره دارد، آگه از رمزدرون


گر چه رحمن الرحیم است، قهری دارد بس گران
ذرّة المثقالِ کِرده، نَی گذر دارد از آن


از خزائن هر چه گوئی، بی حساب دارد از آن
عزت دنیا و عقبی، نزد اویست این بدان


بی نیاز باشد به مخلوق، همه در چنگش محاط
نَی توان گوئی که چیزی، آن برون است زین بساط


با چنین پیوندی آدم، بایدش باشد چو او
گر نگه داری تو پیوند، ما وراء بینی به رو


پس هرآنچه خواهی رو خواه، چون زخود آن خواسته ای
بتو منت ندارد، نَی بگیر هم واسطه ای


راز خود را با هم او گو، هر چه دل داری درون
بی محابا گفتگو کن، خواسته ی زان فزون


هر عطائی که کند او، همچو بارانی است به دشت
آب دنیا کم نگردد، باز هم او آرد به دست


با چنین بندی چرا که، پنه آریم سو دگر
چه برای یک مقامی، یا برای سیم و زر


عزت ار خواهی از او خواه، کان به تقوی می رسد
عزتی در این جهانت، در پسین هم می دهد


در نیاز هم سوی او رو، چونکه پیوندی به او
د هم جز این نگوید، خواسته ات را زو بجو


با چنین روح بلندی، بینی که آزاده ای
بی نیاز گردی زهر ، گوئی این سان زاده ای


پس سزد این بندگی را، گوئی است تمام
شرط آن پاس داری روحت، تا زتن گیری زمام


سر کشی نارد به دنیا، با روانی پر توان
خواهی ی در درونت، که چه ها داری از آن


17 - بزان در مرغزار


«به هش باش ای جوان : بزان در مرغزار


در به مرغزاری بزان، داشتند چرا راحت در آن
بد در آن دیده نشد، تا که رسد بر آن بزان


در همان جای چرا، کوهی برافراشته بُدی
علفی بر آن بدید، یک بز به سویش ره شدی


چون بدیدند آن بزان، آن یک برفت بالای کوه
همگی گشتند روان، بودند همه در پی او


اولی چون خود رسید، خورد آن علف آمد به زیر
دگران چیزی نبود، تا آن خورند ماندند به گیر


چون بخواستند ره به پس، افتان و غلطان ره به زیر
ره سپردند آن همه، خیری نیافتند جز حسیر


پس به هش باش ای جوان، تا ره نگیری چون بزان
ور نه بر باد می دهی، هستی نی سودی زان


18 - با هدف باشید


بین که مردان خدا، عمر را چسان دارند گذر
لحظه ای غافل نَی اند، گوئی که عمر آمد بسر


در هدف باشند چنان، چون ماندگارند در جهان
پس برو غرق شو بکار، هر لحظه را عمری بدان


این چنین سوی کمال، ره ی تا در آن رَوی
پس برو یارت خداست، تا کِشته ات را بِدرَوی


19- بندگی کن چون روح تو بند است به حق


شکر تو آرم به جایش، که تو دادی آن به من
تا پذیرم من به عمرم، غم و اندوه زَمَن


تو نمودی این جهان را، لهو و بازیچه خدا
این همین پوچی دنیا، خود حس راست جدا


پس چرا دل را تو بندی، به دو روز زندگی
ره رو آن باشد که گیرد، راه حق و بندگی


بندگی را این بدانم، که کنی خدمت به خلق
که خلائق از خدایند، دان که گفتم من ز حق


20 - به هش باش درست جواب بده


مردمان را حاجت است، کایندی نزد تو بدان
پاسخ نیکو بده، تا ره برون یابند از آن


گر جز این گیری رهی، باشد خدایت در کمین
پاسخ حاجات تو، خواهد دهد از روی کین


21 - با هوده باش


به رفتم خانۀ دوستی، بدیدم سر به کاری داشت
که داشتی خود روی آنجا، نه دیگر کاری باری داشت


تمام هم و غم او، همان ماشین در آنجا بود
شب و روز بودی آن روشن، که خانه پر شدی از دود


یدی روغن و بنزین، برایش تا به کارآید
نه گشتی یک وجب با آن، که گفتی قفل شده شاید


بگفتم این چه کاری است که، در آن م به روز و شب-
مگر دیوانه گشتی گو ؟ ،بدان گفته گشودی لب


بگفتا حکمتی است در آن، که غافل نَی توان بودن
چو خو و خوری تنها، بدان عمری کنی سودن


بدان ماند که من ، شب و روزم در این خودرو
ید روغن وبنزین، به هر روزی دهم از نو


بدان هر خورد خوابد، تو بهتر زین نمی دانی
که عمر آدمی ارزد، به سوی حق همی رانی


به مبنای وجود خود، نگر از بهر چه بوده
در آن ره بایدت رفتن، که جز آن نَی دهد هوده


و گر نه پول در آوردن، به عمری تا گذر آری
به خو و خوری زان پول، فراغ از بال خود داری ؟


بوَد راهی که انعام هم، بدان سال ها گذر دارند
بدین فرق هر یکی زآنها، بشر را فائده آرند


22 - بردگی نوین


روزگاری در به دنیا، بردگی را بهره بود
فکر و شۀ مردم، در ید برده بود


مردمان را چون بهائم، بردی از سوئی جهان
سوی دیگرتا فروشند، ناله ها کردی فغان


قرنی چند بگذشت بدین ننگ، ننگ دیگر شد پدید
بردگی سانی دگر شد، که به خواب هیچ ندید


هر چه دانایند به دنیا، ره برند سوئی دگر
عرضۀ شه دارند، در ازاء سیم و زر


بینی گاهی تن می ارزد، گه که شه به کار
هر کدام در آن زمانش، ننگی می آرد به بار


بردگان با زور نیزه، ره سپردند سوی غم
عاقلان با خورد منت، سر کشیدند جام سم


به کدام باید خوری غم، بردگان یا عاقلان
آنکه را پای دگر برد، یا به پای خود چنان؟


گردش دنیا چنین است، تا که بعدا چون شود
گر نیاری رو به هوشت، دان که دنیا خون شود

23 - به هش باش موقعیت خود را نگه دار !
گر بتو عزت نهند، پاسخ مضاعف بایدت
تا زِ کبر آئی برون، وز آن بزرگی آیدت
ور بتو خواری رسد، پاسخ سکوت باید تورا
تا از آن ره بگذری، سالم در آئی زآن سرا
24 - بدیهی است یا نه ؟
در بدیهی نَی روای است، سخنی اری میان
روز همه دانند که روز است، سخنی از آن مران
پس چرا باید بگوئیم، تو بزرگی ای خدا
مَر جز این حرفی توان گفت، که نباشد آن خطا؟
پاسخی آمد از آنم، مثلی انسان مزن
چشم آدم با شعورش، یک مدان آن در بدن
چشم توچون بیندش روز، گوئی که روزاست نه شب--------
--آن دگر را چون تو بینی، که بیاری آن به لب
با ش می توانی، گوئی اویم خالق است
از همان ره این بدانی، که بزرگی لایق است
این تفحص در به آدم، ره بَرَد سوی کمال
آن کمالی که توئی را، سزد آرد به وصال
25 - به هش باش و غافل مشو
ای که داری جاه و مال، غافل مشو از روزگار
که تو را لحظه بس است، بینی هر آن چه تار و مار
روزی آید که پی اش، ن شبی را تو در آن
یا شبی آید تو را، بامدادی از پی تو مدان
26 - به غیر خدا پناه مبرید
شادی خواهم ای خدا، از تو عزیزم بر روال
تو که از سابق بُدی، یاری که باشی لا یزال
رحمتت چون آیدم، منّت نباشد زآن زِ
هر چه منّت تو نهی، خود رحمتی است بر ما چه بس
منّت خلق خدا، گیرد زِعزت هم زمان
بین چه فرق است بین دو، با مردم و تو در جهان
پس به کوش تا در جهان، ملجأ نگیری در به کار
گر بگیری غیر او، راحت نی روزگار
27 - بیم وامید
از غضب نَی در امانم، رحمتت دارم امید
در تلاشم تا بیاید، رحمتت بر من پدید
من زِ قرآن بهره دارم، تا به آن بیم و امید
زندگی را سر رسانم، حق بوَد هر چه رسید
28 - بهترین شادی
بهترین شادی برایم، نفی شادی و غم است
که در آن آرامش دل، از برایم همدم است
شادی نَی ماند رود آن، غم تو بینی از پی آن
این حقیقت را تو بینی، در به دیدار ان
پس نکو آنست بی ، راه شادیآرامی به جان
این نیاید مر کَنی تو، هر چه بند است به جهان
ره به ت خدا بَر، زآن سلامت را بجو
خواهی زین ت بی ، هر چه گوئی از نکو
29- بعد از مرگم گریه مکنید!
گریۀ هر که بینم، می کشم من زآن عذاب
می بکوشم تا نه ریزد، او زِ چشمانش زِ آب
پس بخواهم تا نه گریید، بر من آن روز قضا
چون توانی نَی به کار است، تا رسد آنگه صدا
پس به ذکر حق بسازید، روزگاری با صفا
تا رسد بر من صفایت، روحی یابم زآن شفا
ذکر انّا بهترین است، چون خدا داده بما
دل نگه دار مر نه آنست، آن به قرآن خدا
30 - بهین روز کدام است ؟
روزی را گونه سه باشد، ای دمند دل به دار
گه تورا ایزد دهد، آن را نگهداری به زار
گاه دیگر می دهد، وآن بهرِ خود گیری به کار
وآن سه اش بخشی از آن، خود هم خوری روزی سه بار
31 - «به هُش باش تا نا کامی به بار نیاوری»
مرگ را دانیم که حق است، نَی بریم هیچ زین دیار
پس به هُش باش در پسین، ناکامی ناری تو به بار
هر چه داری در جهان،در راه حق گیر آن به کار
تا که در روز پسین، ن سرانجامی به زار
32 - به سوی عرفان
آدمی با جسم و جان دارد حیات
چون جدا از هم شود آرد ممات
جسم را ظرفی برای جان بدان
رو به ظرف هر چه کنی کاهد روان
پس به حد اعتدال رُو کن به تن
تا روان نیرو بگیرد زین سخن
هر که را تن پروری باشد خیال
از روان نَی می رود سوی کمال
عارفان تن را فدای جان کنند
دید جان را سوی حق ارزان کنند
33 - به خود مبالید
ای که مغروری به مال و به منال
به مقام و به جمال و به جلال
رو نگر کن تو به مردان خدا
همه را د زِ خود آنان جدا
ره به سوی خالق خود داشته اند
جز زِ نیکی در جهان نَی کاشته اند
آنچه داری تو بوَد لهو و لعب
ترس از آن روزی که گردد آن تعب
34 - با جرأت برو در دل شیر
د ر کنار جنگلی، داشتم مسیری را گذر
که بدیدم من از آن، شیری برون آمد به در
چون مرا دیدآمد آن، ایستاد و کرد خیره نظر
گفت کجا داری روی، از دست من چون آئی در؟
چاره جز ماندن نبود، با جرأتی همچون نهنگ
گفتم تا جان دارمی، باید بگیرم آن به جنگ
گفتمش دانی که ام، گشتی چنین خیره بمن ؟
گفت که دانم ط ای، هستی که بودی در زَمَن
گفتمش مر تو که ای، این گونه گوئی تو سخن ؟
گفت که شاه جنگلم، از چه تو پرسی این زِ من ؟
گفتمش شاه تو نه ای، هستی به جنگل از وحوش
که حسابت می کنم، از نیرو کمتر هم زِ موش
گفت که دانم تو که ای، کم کن زِ نیرو از سخن
من به یک لحظه کَنَم، وجودت را زِ تن
گفتمش مفت می زنی، حرف از همه بیچاره تر
مُردی در یک باغ وحش، با یک لگد خوردی زِ
گفت سخن کم دگر، عمرت سر آمد در جهان
با همین چنگال خود، بردارمت از این میان
من به خود گفتم مزن، با او سخن دیگر بس است
کن به چاره فکر خویش، تنها برایت آن است
گفتم با جرأت توان، رفتن درون دل شیر
که کشیدم نعره ای، از دل که شیر رفت همچو تیر
که دویدم از پی اش، با نعره هائی بس بلند
آن چنان داشتی فرار، گوئی که رَستی آن زِ بند
این مثل آوردمی، تا گیری جرأت را به کار
ترس برون از دل کنی،تا بهره ها آری به بار
چون به دل جرأت کنی، مفهوم زِ ترس گردد تهی
فکر و شه کَنَد، از جا ولو باشد کُهی
روحی داریم بس بلند، پیوندی دارد با خدا
چون بدان تن در دهی، آری تو هر کاری به جا
35 - بشنو از پول چون حکایت می کند !
بشنو از پول چون حکایت می کند
از جنایت ها شکایت می کند
چون بشر تصمیم گرفت در ساخت من
تا بها گردم به کالا در زَمَن
در ید،کالا به کالا در رهند
یا اگر کالا ندارند زآن جهند
هر چه خواهند راحت آرند آن بدست
از خوراک و از لباس هر چه که هست
این چنین راحت گذشت از من زمان
مردمان راحت بُدند در هر مکان
این پلید خلقت بین بعدها چه کرد؟
که دل آدم بیامد زآن به درد
هر جا که باشم هم اوست در جنب من
او به نامم شر بیارد در زَمَن
این همه جنگ ها که بینی در جهان
این همه رسوائی بینی هر مکان
همه از بهر من است که آرند بدست
بی خیالند زآن خداوندی که هست
شرف و فروشند بهر من
وآن نیازی هم ندارند در زَمَن
دین و ایمان را فروشند نا ان
بی خیالند عاقبت باشد چسان
خوش بدانند که مرا دارند به جیب
بی خبر باشند زِ امرآن حبیب
در به عمر آرامش از آنان برد
هر چه دارند از شرف زآنها پَرَد
دان همان باشد بلای جانشان
د سین روز آتشی است آن نانشان
36 - بیم ازش ت مدار
ای جوان هیچ وقت مترس، از هر ش تی در جهان
هر ش تی رهنما، باشد که گیری جز تو آن
هر ی در زندگی، راه هاست فراوان گونه گون
گه بوَد راهی خطا، کز قصد بسازد برون
گر ش تی است این خطا، گیرد بسی بهره از آن
بهره هائی این چنین، ساختاری سازد در جهان
آن چنان ساختاری که، بنیادی سازد استوار
که زِ طوفان های عمر، هر گز نگردد بی قرار
پس مدار بیم از ش ت، در فکر آن باش که رهی دان که دنیا با چنین زیر و بم شه ها
با چنین استمراری تو، از هر بلا خواهی جهی به تکامل می رسد، کز آن بیابد هم بها
37 – برای چه زندگی می کنیم ؟
در تلاشم که ببینم، بهر چه آمده ام ؟ که خد بیهوده نَی کرد، از به نیستی زنده ام!
در به شه نظرکن،ما که انعام هم نه ایم
تا به خورد وخواب راحت، گوئی این سان در رهیم
تو به خالق جانشینی، هم به روحش زنده ای
پس سزاوار است چو خالق،سر کنی چون بنده ای
بندی با روح خدایت، این که گوئیم بنده ایم
پس فرا از خور د وخواب دان، تاکه گوئیم زنده ایم
در تلاش باش بهر روزی، نَی هدف دانی تو آن
چون وسیله در به کار است، در جهان بی کران
هدف از خلقت کمال است،چون کمال ذات خداست
پس تو سوی آن روان شو، خورد وخواب از آن جداست
روزی را نیکو به دست آر، نیکو هم بر آن به کار
تا که از مصداق خیرش، بهره ها آری به بار
در جهان عزت بی ، وآن مضاعف در پسین
در به تقدیر جز چنین نیست، رو بعد آن ببین !
38- بردرختان کن نظر
بر درختان کن نظر،سر برکشیده به فلک
تا کنند تسبیح حق، بی که بفهمی چون مَلَک
اما بهر من وتو، بهره فراوان آورند
پاک وصاف سازند هوا، هم سایۀ بالا سرند
جلوه های سبزشان،آرام کند نور بصر
روح آدم پرورد، غم را زِدل آرند به در
با دلی آرام توان، ی که اندبشه کنی
خود چه هستند تو که ای، کمتر زِخود هم دم زنی
تا شناسی خوب که ای، کمتر زِ ذره درجهان
گرشناختی بعد از آن، ی توانی بیش از آن
آن توان دان ازتو نیست، ازخالق ومکان
بایدش دانی تو آن، تا بهره ها گیری از آن
آن چنان بهره دهد، گوئی خدائی بر زمین !
چون تو از او آمدی، پس خود شناس وآن با یقین
39- بلند بگو تا صدایت به عرش برسد . چه مفهومی دارد ؟
خالقی الله اکبر، در دل ما داری جا
پس تورا چون خواهیم خوانیم، جهربوَد لازم صدا؟
بی صدا هم خواهی بشنید، آنچه از تو خواهیم آن
پس چرا گاهی زنیم داد، گوئی نیستی درجهان ؟ !
گاهی هم گویند بزن داد، تا رسانی عرش توآن
دان خدا خود خالق جاست، چون دهی درجا مکان!
خلقت عرش بهر آن نیست، که بگیرد جا در آن
جای خاص و حادثی است عرش، بهر امری است آن مکان
از رموز خلقت است عرش، کم و بیش گفتن خطاست----
استوار است روی آبی، تا بسنجد کژ وراست
نامۀ کردار ما را، ملکی است او در کنار
که نویسد خوب و بد را، زآن تو ی خود زِ بار
بار مثبت یا که منفی، بهره بینی در پسین
پس به هُش باش در همه حال، در درونت هست کمین
آن چنانی که محیط است،در به هر و مکان
حدی از بهر مکانش، نتوان ی تو آن
گفتۀ مولا همین است، نتوان گفت که کجاست
چون به شرک خواهد کشید آن، که یقینا آن خطاست
پس بدان جهر و خفایت، در کلامت با خدا
نه به خالق آن رسای، بل از او دان آن جدا
رو تو هر گونه که خواهی،با خدا کن گفتگو
در به این نیت نباشی، چون رسانی آن به او !
40 - برای گفتن چه داری ؟!
در دبی روزی به بازار، چیزی دیدم بس جدید
در سرائی پر جواهر، حلقه ای در آن پدید
حلقه ای بود از جواهر، از طلا وبرلیان
شصت وسه کیلو بودی آن، برلیانش پنج از آن
ده ها میلیارد از به تومان، قیمتی داشت نا تمام
و آن بودی بهر نمایش، زندگی داشتی به کام
در چنین حالی بدیدم، بی نوایانی یتیم
که برای نان خالی، حالی داشتند بس سقیم !
مر نخواندند در به قرآن، که بتیم است ذی الحقوق ؟!----
تو چرا نشناختی حقش، تا نبینی بد لحوق ؟!
گنج کنی مالی ودانی، بهره نَی گیری از آن
تا که مرگ آید سراغت، ترک کنی تو این جهان
چه جواب داری که آری، در به آن روز حساب ؟!
گوئی مالم بود حلالم، چون درآئی تو زِ باب ؟!
پاسخت دانی چه باشد، تو زِ حق دان گشتی دور
تو به آزمون داشتی آن را، بودی از انفاق تو کور!
من به نظم آوردم این را، تا به هُش باشی دگر
بیش از این غافل نمانی، تا نیاری بد به سر!
«دربارۀ انفاق به بند دوم از بخش چهارم باب دوم درآمدی برمفاهیم نظری مراجعه فرمائید»
41 - به هش باش
من به شعر آرم سه آیه، گوش بده پند گیر از آن
چون خدا غافل نماند، بر در جهان
چهار الی شش از دویست دان، وآن زِ قرآن بقره
دارد تهدید بزرگی، دان بر آن که کره
مردمانی در به دنیا، آن چنان گویند سخن
که شگفت گردی زِ گفتار، گوئی او کیست در زَمَن ؟!
این ان بر گفته های، خود گواه گیرند خدا
دشمنی تر زو نی ، به خدا آرند به جا !
چون سخن پایان پذیرد، در تکاپواست به فساد
بکشاند این زمین را، حرث و نسل را هم به باد
دان خداوند دوست ندارد، هیچ فسادی بر زمین
چون به او گوئی که ترسد، از خدای در کمین
آن جنایات وخطاها، به غرور گیرند ورا
جایگهی دارد به دوزخ، بد زِ جایگه آن سرا !
این سرودم تا بدانند، زندگی مست آوراست
و آن زمانی ما به هوشیم، همه چیز از دست دراست !
غیطه بر استر خوریم ما، که چه راحت در جهان
خورد وتیمار داشتی از ما، باری بردند در توان
چون به واقع رو نمائی، آن بدی مخدوم ما
که هدف یافت آن به دوران، ما بُدیم گمره زِ جا !
پناه به خدا می بریم !
اشعار آغازی با حرف پ :
۱ـ پشیمانم !
ای که دادم من هدرعمر گران
عقل کنارم بود نفهمیدم چسان !
مر ندیدی که چسان گیرند به کار
آن دمندان زِ عقل درروزگار؟
دست نخورده من گذاشتم گنج خویش
شرم دارم از خدایم من زِ پیش
که چه گویم به خدا روز پسین ؟!
چون امانت را هدردادم چنین!
راه من همواربود درروزگار
پس چرا بی مایه ماند وکم زِ بار ؟!
راه را طی کرده ام چیزی نماند
چون توانم از خدا خیری ستاند؟!
چونکه اقرانم فراوان درجهان
که بدوختند این زمین با آسمان
پس عزیزم با د کارها تو ران
تا به زیر سلطه آری این جهان
یک نگاه برعقل مولانا بداد
که پشیمانی بیاورد آن به یاد
۲ـ پروازی تا هفت آسمان !
جوانان :
شاد باشید ای جوانان، تا بسازید این جهان
زی کنید با عزت و نوش، در میان مردمان
زیر بنای خانه ای را، گونه ای با استوار
آن بسازید که بماند، تا همیشه برقرار
چون جوامع با بناها، با بناهائی چنین
شکل بگیرند در به دنیا، ف کنند دراین زمین
شوند الگوی شرافت، در به جمع اندر جهان
قبله ای گردند به عالم، همه رو آرند به آن
پس در این ره کن تو آغاز، وآن هدفمند با خدا
تا که بینی بار آن را، از خدا و آنهم جدا
لحظه های گنج عمر را، از کنون گیرآن به کار
ضامنت باشد خدایت، بهره ها آری به بار
بار تو نسلی است برومند، که بدوزد این زمین
با سماوات هر چه بالا، من خورم برآن یمین
۳ـ پروازی به اقصی نقاط جهان !
آدمی با روح ایزد، جان گرفته درجهان
روحی که دربند تن جاست، که بوَد درتن نهان
عقلی هم دارد بجزآن، که چرا گیرد به کار
پرورد تن را به دنیا، یا که روح آرد به بار
هرچه برتن کند رو، روح شود درتن اسیر
تن شود حاکم به کارها، بربه روح هم چون !
از این چنینی، وازاسیری آن چنان
آدمی را می کشاند، سوی ذلت درجهان !
گه چنان افتد به ذلت، کزبهائم کمترهم
که تو بینی دربه جمع است، وازهمه بینی تو کم!
که وجود این چنینی، می تند تاربهرخویش
زی کند دربین تارها، ره ندارد پس و پیش
اما گرعقل حاکم آید، روبه تن کمتر کند
آن به روح مایه گذارد، تا که ازتن دررهد
گر که روح ازتن رهانی، کند پرواز درجهان
یک دمی خود بینی جائی، دمی دیگرغیر آن
عارفان دارند چنین روح، روحی آزاد از به تن
که روند هرجا که خواهند، همه جا دارند وطن
پس به هُش باش که تو داری، یک چنین روحی به تن--------
با د آن را رها کن، کن ش بربدن
آن گهت بینی چوبالی، بربدن گردد عیان
برد هرجا که ---تو خواهی، اززمین تا آسمان
روزه درهرکیشی دارد، حکمتی را این چنین
گرتوانی گیرتو روزه، تا کَنی خود از زمین !
روزه تمثیلی بوده وگرنه به هرکیفیت ازبی توجهی به خورد وخواب صرف، چنین پی آمد نسبی را بدست می دهد .
۴ـ پرخوری :
پرخوری را نِه کناری، تا زِ تن سالم شوی
چون سلامت ی ازتن، دان به روح نیرو دهی
چونکه روح نیرو بگیرد، سربرون آرد زِ تن
با د پروازی گیرد، چون رهد آن از بدن
تو به هرشغل و مقامی، سربری دراین جهان
با چنین حالات روحی، بهره ها ی ازآن
بهره هائی از تکامل، که برد آدم به پیش
آن چنان پیشت برد آن، زآن شناسی قدرخویش
با شناخت این چنینی، جزئی ی خود زِ جمع
بینی باید بهرمردم، ازدرون سوزی چو شمع
اما گ رخوری گیری، دربه عمردرروزگار
معده را بی چاره سازی، که چه باید کرد زِ کار!
شود مختل دربه کارش، دهد ازدست مایه ها
آن چه بی مایه است به تن ها، می دهد برآن بها !
که شود فربه ازآنها، وازبه وزن گردی فزون
که خود آن افزونی خواهد، ازغذا آری درون
این تسلسل کاربی جا، می کشد آدم به بند
آن چنان گیرد به بندش، که خدا داند به چند !
غافلش سازد :
من بتو توهین ن ، چون که دوست دارت منم
تا که هُش آئی ازاین پس، جزئی هستی ازتنم
با اراده می توانی، کم کنی ازوزن خویش
چون رسی درحد مطلوب، بینی چه بودی تو پیش !
آنگه قدرخود شناسی، روح شود آزاد زِ تن
با د پروازی گیری، بری لذت از زَمَن !
که بیادم آری آن گه، که تورا پاس داشته ام
زآن اگرتند گفته باشم، بگذری از گفته ام !
۵ـ پایین پا را نگاه کن !
ازبرای چه کنی سر را بلند بر مردمان
مر که هستی که چنین داری نگاهی تو چنان ؟!
مردمان روی زمین دارند قرار نه آسمان
تو نگاهی این چنین. از چه کنی بر مردمان.
این چنین کردار تو از کبر و نخوت زاید آن
که خدا خشم گیردش از این نگاه دراین جهان
پاسخی دادم چنین آگه نه ای ازدل من
زین کنی شه ای باطل و آری این سخن
من نگاهم به سما است بی جا نباشد این بدان
مردمان را بر زمین بینی تو من در آسمان
آنچه را بینی زمین تن بینی نه بینی روان
من روان دارم نظر دانی که هست در آسمان
همه از آن خداست در یک فضای پر بها
با نگاهی این چنین من همه را بینم بجا
با چنین پنداری من هر که بینم بر زمین
هر یکی بینم همه راز نگاهم هست چنین
۶ـ پندار نیک - گفتار نیک و کردار نیک
مناجات :
بار الها تو چنان کن، تا بمانند در امان
آنچه خلق کردی به عالم که به آنها دادی جان
از به گفتارم نرنجند، آنچه آرم بر زبان
دانی حیف است جز ثنایت، بهره گیریم ما از آن
وز به پندارم در این ره که چه خواهم بهر خلق
تا به کردارم درآرم، نه به سجاده و دلق
وز به کردارم چنان کن، وقف مردم من شوم
وقف عام باشم به هر دم، بهر خود نَی ره روم
تا توان گفت کرده ام من، لحظه ای از تو سپاس
که سپاس این زبانم، هیچ ندارد بهر ناس
هر ی پیوندی دارد، با خلائق در جهان
گر که این پیوند نباشد، نَی توان مانیم در آن
پس خدایا یاورم باش، بگذرد این روزگار
در زمان ماندۀ آن، تا بگیرم من قرار
چونکه بینم زنده ام من، با تلاش مردمان
در به انصاف هر چه گردم، در جواب ماندم در آن
۷ـ پندی ازیک دیوانه
روزی درآغازکار، ازدفترم رفتم برون
دربه برگشت چیزی دیدم، مانده به خاطرتا کنون !
کارروزانه همه، دیدم که نیست برروی میز
درشگفت ماندم چه شد، با من چه داشت او ستیز؟!
مال مردم بود که رفت، بود آن همه تکلیف من
دادرسی باید کنم، بودن