پیدا





مجموعۀ اشعار 92 با ذکر فهرست

درخواست حذف اطلاعات



: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 8:25 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |


اشعار سال 1392 :
فهرست اشعار :
..............................................
1 - گاهی به خلقت در آمدن بهتر از
آدم شدن است
2 – همۀ انسان ها کارگرند
3 – همان باش که هستی
4 – زندگی صد سال پیش با الان
5 – دقت کن چه فکر می کنی
6 – پدر بزرگ مادر بزرگ نگران مباشید
7 – با نام سوگند خورنده به قلم و تراوشات آن
8 – کار نیک کن تا که بینی خیر ان و با لهجۀ شوشتری
9 – چه تفاوتی ؟!
10 – چه می نویسی ؟
11 – ای خود خواه مواظب باش
12 – فرق آدم با ابلیس
13 – کاخ و کوخ
14 – وفای سگ
15 – خدا شاهد است من جز نیکی برایت نخواستم
پس دقت کن !
16 – دوستان نانی و جانی
17 – چگونه به کمال می توان رسید ؟
18 – جبر واختیار
19 – جوانان بیائید با هدف زندگی کنیم
20 – پول هم نعمت است و هم نقمت
21 – فرق آدم تا آدم
22 – گیاهان چه می گویند
23 – جواب ابلهان باشد خموشی
24 – خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو
25 – چه ی می تواند مدعی باشد ؟
26 – چرا توجه نمی کنی
27 – فائدۀ صلل رحم
28 – فرق آدم با حیوان
29 – ولا تبذر تبذیرا
30 – یا ز له
31 – چه تفاوتی با حیوان
32 – یک واقعیت درمانی
33 – یک واقعیت در مقایسۀ دنیا و آ ت
34 – ثروت وسیلۀ زندگی است و نه هدف ان
35 – گو تو با یک رو سخن
36 – جمع کینه و بد بینی
37 پاداشی جز خوبی به خویشاوندان نمی خواهم
38 – چرا از همه طلبکاری ؟
39 – پندی از یک الاغ
40 – کینه چرا ؟
.......................................................
..............................
1 – گاهی به خلقت در آمدنبهتر از آدم شدن است
خوش به حال آن ان،با کم علف در روزگا
چون نَی هستند آدمی،در بند خشم کردگار
آدمی دارد حساب ،اندر جهان و در پسین
عمر گذر دارد چنین،باشد خدایت در کمین
دان که خشم کردگار،آرد بلا در روزگار
در پسینش هم چنین،گیرد ز آدم او قرار
زین مرا باشد زتو، ترسی فزون اندر درون
که ز عقل ماندم به در،از این حساب خود کنون
چاره ای جز توبه ای،نَی دارم من آرم در این
تا پذیری آن ز من،یا باز گردانی چو طین
پس عزیزم هُش بدار،عبرت بگیر از روزگار
اهرمن ران از دلت،تا شر نیاری تو به بار
شر تو ریزد به هم،آسایش این مردمان
زان خدا گیرد تقاص،اندر جهان و آن جهان ریخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 8:19 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
همۀ انسان ها کارگرند
2 - همۀ انسان ها کارگرند

هر که را کاری بوَد،کارگر سزد نامش نهند
نَی تفاوت باشدی،چون همگان در یک رهند
هر ی بهرِ ی،دارد به کار در روزگار
گر نباشد این چنین،دنیا نباشد بر قرار
گر به بینی گونه گون،کار هارا تو در این جهان
این تفاوت نَی دهد،فرقی ز عزت در میان
عزت دنیا بوَد،بر آن که دارد نیک به کار
در ره مردم رود، راضی کند پروردگار
پس به نیک یادی مکن، هر که او د ز کار
هر که باشد او ز کار،بد آردش این روزگارریخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ | 13:22 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
همان باش که هستی

3 - همان باش که هستی



ملّا را دوستی بُدی، از دل بُدی صاحب نظر

او زغیب آگه بُدی، آنچه که بعد آید به سر
او مصرّ در این بُدی، کردی غلو نزد ان

ملّا هم در فکر بُدی، آرد به آزمونش چسان
او به شه رسید، تا دعوتی از او کند

در میان دعوتش، بر او محک را بر زند
دعوت شامش بکرد، او را برنج، ظرفی بداد

ظرفی هم بَهرِ خودش، آراسته با مرغی نهاد
دوست چودید مرغی نَی است، آشفته گشتی اخم به رو

لا جرم خوردن بکرد، زآنچه که دادندی به او
در به آغاز پی به برد، مرغی نهان است در پلو

با چنین کشفی بشد، حالش دگرگون از جلو
روی او خندان شدی، چهره نمودی همچو ماه

ملّا گفتش مدعی، این غیب ندانستی به راه؟
این بیاوردم مَثَل، تا هر ی در ذات خویش

خود نماید در جهان، چیزی نسازد زان به بیش

خ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ | 13:8 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
زندگی صد سال پیش با الان !

زندگی صد سال پیش با الان



در به صد سال گذشته، نَی ضروری است بیش از آن

بین چسان داشتند گذر عمر، مردمان این جهان
زان پسش بین با چه حالی، عمر خود داریم گذر

بین ما و نیم کهن ها، فرق چه ها اری به در
کار و ب مردمانش، با طبیعت بود و بس

گله داری داشتی بعضی، یا به کشتزار بودی
از صنایع چیزی نَی بود، جز که محدودی به دست

تا گذر آرند زمان را، و آن فقط با ضرب شست
از بدانش هم نداشتی، رشدی چندان آن زمان

جز تنی چند در به دانش، نرفتی پَی آن
هر که قران را بلد بود، مفت بود در ان

چون جز آن نَی بُد نیازی، در به کار این جهان
خانه ها اکثر گلی بود، کوچه ها خاکی چنان

در زمستان گل گرفتی، همه کردی زان فغان
آب فاضل جاری بودی، در میان کوچه ها

گل به دست آمد به راحت، بازی بهر بچه ها
گنده آب هر تو ، فاضلآبش هم چنان

جمع شدی در زیر خانه، چاهی داشتی در میان
گه که چَه ریختی فرو آن، خانه بردی در به کام

چه مصیبت که ندیدی، مردمی بردی به دام
مردمان پوشش نداشتی، جز بیک یا دو لباس

م چرکین در بدن آن، از شپش پر بود وساس
بدن وسر پر از آن بود، که به خا مدام

تا که راحت زان بیایند، که همان گشتی جذام
آتشی روشن چو دیدند، کندی از تن آن لباس

بَرِ ِآتش آن گرفتی، تا شپش ریزند و ساس
پا بودی مردم، کفش تجمل بودی آن

پوست پا بودی چو چرم آن، میخ توان نَی داشت بُران
شب به هنگام چون بخواستند، سر گذارند بر زمین

جز لحافی جمع نداشتند، که بخوابند جمع بر این
گه بم آن شب و روز، گسترش بر آن زمین

که گرفتی رنگ خاک آن، گوئی بُد زاوّل چنین
خوردآنان هم سبک بود، نَی گذشت از چند قلم

نبود گویدزخوردن، این نخواست آن خواست دلم
آب هر خانه فراهم، کردی سقّا آن زمان

مشک بکردی پر زچاهی، در به حوض دادی مکان
بَهرنوشیدن به کوزه، بَهر پختن هم همان

رأس ماه پولی نه چندان، او گرفتی این بدان
آب به حوض آنقدر بم ، تا زرنگ شد سبزه گون

جانور رشد کردی در آن، زنده دیدی در درون
مرکب آنان الاغ بود، یا پیاده بر زمین

راه طولانی نرفتی، نَی نیازی بود در این
گر بخواستند بین شهری، کنند آغاز از سفر

وصیت کردی زمبدأ، توشه ها داشتی به بر
توشه ها گندم و بنشن، نَی بُدی چیزدگر

تا گذر آرند سفر را، جان نیاید آن به در
چون مسیر مملو ز بود، رحم وانصاف نَی به کار

و کردی مردم، روزگار بردی به زار
با شتر رفتی به روزی، ده به فرسنگ از به راه

شب به هنگام کردی اطراق، تا فرا آید پگاه
سفر حج را به شش ماه، آن گرفتی از زمان

که نداشتی هیچ امانی، نَی به راحت در مکان
قحطی و خوشک سالی گاهی، جان گرفتی از نفوس

سد جوع بودی معما، جای نان خوردی سبوس
این چنین داشتند گذر عمر، لحظه ای نَی داشتی نوش

در قیاس باید بگوئی، خوش به حال آن وحوش
مردمان این چنینی، بردی فرمان خدا

در به یک کاسه بخوردند، در بخواب هم نَی جدا
نام حق بردند به خوردن، شکر او بعد از غذا

در سلام پیشی گرفتی، بَد نداشتی از صدا
غم هم خوردی شب و روز، داشتی تیمار همدگر

خانه ها بودی به هم باز، فائده نَی داشتی در
گر غریبی جان بدادی، بُد عزیز همه

رفتی تشییعش بکردی، همدگر گفتی به رس
بی خبر بودند زدنیا، مردمان آن زمان

شاهی می رفت و می ْآمد، نَی بداشتی زان گمان
گر که بیماری بیامد، جان گرفتی بس زیاد

گاهی انسان بَد بیامد، خانه ها دادی به باد
این چنین بود آن زمان ها، آنچه گفتم کم از آن

بین چسان هستند در این گه، مردمان این جهان
کار و ب مردمان را، از زمین تا آسمان

بایدت آری شمارش، لا به یحصی است در جهان
دانش دام یا زراعت، صنعتی گشته تمام

در همین هم رشته هائی، می توان آری به نام
صد هزاران رشته شغلی، ره گرفته این زمان

هر کدام دارد مقامی، با تخصص در جهان
تو به شغلی ره نی ، مر که سازی خود در آن

گر نکردی کولی هستی، یا از آن بدتر بدان
دانش مردم شکوفا، آن چنان گشته وسیع

که به هر روزی به روزی، بینی چیزهائی بدیع
دانش ما در تلاش است، که به دوزد این زمین

به سماوات آنچنانی، گوئی آن بوده همین
رشد فکری در به ادیان، رهی یافته بس بلند

کان به دانش بهره گیرند، همه چیز آرند به بند
آنچه را عقل نَی پذیرد، رد کند از بین ما

چونکه عقل خود هم دلیلی است، بهترین است رهنما
خانه ها کاخند چو کوهی، یا که ویلا چون بهشت

کوچه ها بلوار تو بینی، چیزی از خوبی نه هِشت
در به هر جا سبزه بینی، بوی گلها چون بهار

از به نعمت هرچه خواهی، فکر تو آرد به بار
ِمردمان بینی ز پوشش، غرقِ در رنگ و نگار

شب و روز شاد بینی مردم،گوئی هر روز هست بهار
بستری نرم بهر خواب هست، با ملایم از هوا

خواب راحت داری شب ها،گوئی مخلوقی سوا
در سفر یا در حضر تو، فرقی نَی بینی کنون

هر دو راحت هستی در آن، بین چه ها کرد این فنون
در خیال هر چه تو گوئی، آورند از بهر تو

لحظه لحظه در جهانت، بینی دنیا گشته نو
این همه نعمت فراهم، گشته بَهرِ آدمی

با تأسف او ندارد، شکر ایزد یک دمی
گوید این را ما بکردیم، نَی بتقدیر خدا

غافل است گر او نخواهد، تا ابد مانَد بجا
هارِ نعمت گشته آدم، بی خبر از حول خویش

وای از آن روز که خدایت، بد بیارد آن به پیش
تخت بلقیس را بیک آن، دیدی چون برد آن خدا

این چنین خواهد تواند، کَنَد هر چیز را زجا
پس سپاس کن نعمتش را، نه فقط با این زبان

بلکه با اهداء حق، مردمان این جهان
حق مردم نَی دهی تو، مر به نظم آری تو کار

خود بسازی آن چنانی، که ثمر آری به بار
تا نمانی چون گذشته، نَی بدین بی بند و بار

بل به خُلق نیک و هوشت، گذر آری روزگار
جامعه این سان مراد است، کِلک من آمد در آن

گربی م راه آنرا، خود شناسیم در جهان
لذت دنیا تو بینی، و آن پسین هم بی گمان

پس بیا شه گیریم، تا بسازیم این جهان

اریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 23:4 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
5 - دقت کن چه فکر می کنی ؟!
آغازی را با آیاتی مرتبط از قرآن کریم می کنیم :
آیۀ 61 از سورۀ النحل « ولو یؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترک علیها من دابة ولکن یؤ هم الی اجل مسمی، فاذا جاء اجلهم لا یستئَ ون ساعةً ولا یستقدمون – اگر ( قرار باشد که ) خداوند مردم را به خاطر ظلم و ستمی ( که بهم دیگر) می کنند، بگیرد، جنبنده ای بر آن ( زمین ) نخواهد گذاشت . لکن آنان را تا زمانی که مقدر شده است، به تاخیر می اندازد . و چون زمانشان فرا رسد، یک لحظه تأ و تقدمی نخواهند داشت »
آیۀ های 7 8 از سورۀ ا له « فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره – هر ذرة المثقالی خوبی کند، اجر آنرا خواهد دید » و « ومن یعمل مثقال ذرة شراً یره –وهر ذرة المثقالی بدی کند، بدی آنرا خواهد دید »
آیۀ 5 سورۀ فاطرذ « یا ایها الناس، ان وعد الله حق، فلا تغرنکم الحیواة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور – ( هشدار به جهانیان ) ای مردم، وعده ای که خدا داده است حق است ( به دو آیۀ بالا توجه کن ) پس ( به هش باش ) زندگی ( مال ومنال وجاه وجلال) دنیا شمارا مغرور نکند . غرۀ ( رحمت ) الهی هم مشوید »
حالا به دو آیۀ زیر توجه و دقت فرمائید :
آیۀ 71 سورۀ مریم « و ان منکم الا واردها، کان ذالک حتما مقضیا – وهیچ یک از شما نخواهد ماند، مگر اینکه باید وارد آن ( جهنم ) شوید . و این امری حتمی است که به تقدیر درآمده است »
آیۀ 72همان سوره « ثم ننجی الذین اتقوا، ونذر الظالمین فیها جثیا – سپس ما پرهیزکاران را نجات خواهیم داد، و ستم کاران را درآن خواهیم گذاشت تا درآن آتش به زانو درافتند »
پس :
تو به این آیات نظر کن، بین چسان گردی رها
همه گفتار خدایند، گر دهی بآنها بها؟!
گرخدا خواهد که گیرد، از گناه این بندگان
نماند بر زمینش، تهی سازد این جهان
در به هر مثقالی ذره، شر رسد گر شر کنی
بهمان نسبت رسد خیر، که از آن گردی غنی
جای دیگر گفته آمد، غرۀ دنیا مگرد
غرۀ لطف خدا هم، چیزی نَی کاهد زِ درد
زین بگفته هر ی را، در جهنم جا دهم
بعد از آن آرم برون من، اهل تقوی وآن زِ غم
تو چه ی زین گهرها، از خدای ذو الجلال
هر که طعمی از جهنم، بایدش ناور ملال
باب توبه بهر اینست، تا رهی از شر بد
رهی از دوزخ بمانی، در به جنة تا ابد
این جا این سؤال پیش می آید که ابد چیست ؟ برای یافتن پاسخ به آیۀ زیر از قرآن کریم توجه فرمائید :
آیۀ 104 سورۀ الانبیاء «یوم نطوی السماء کطی السجل، کما بدأ نا اول خلق نعیده وعدا علینا انا کنا فاعلین – روزی که آسمان هارا مانند طوماری درهم پیچیم وبه حال اول که آفریدیم، باز گردانیم . این وعدۀ ماست که البته انجام خواهیم داد » یعنی از هستی دو باره به نیستی که از نظر علمی هم ثابت شده است .
پس :
ابد هم دارد زمانی، چون رسد عمر جهان
هستی گردد باز به نیستی، آنچه اول بوده آن
باز خدا ماند به تقدیر، که چه ها خواهد پس آن
گردشی از نو بیارد، یا جهانی جز جهان ؟!
من به خود گفتم که بس کن، جای گفتن نیست دگر
هر چه گوئی جز تصور، بهره ای نارد به در!
آنچه مانده باب توبه است، چون کند دردی دوا
که رها ی م زِ دوزخ، آن بهشت باشد روا ؟!
پس به چند آیه نظر کن، تا که گیریم اختیار
زآن به راحت عمر رسانیم، در جهان بد بیار
اما آیات :
آیۀ 53 سورۀ ا مر « قل یا عبادی، الذین اسرفوا علی انفسهم، لا تقنطوا من رحمة الله، ان الله یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم – بگو ( ای ) ای بندگانم، انی که بر خود زیاده روی ( در ستم ) کردید، از رحمت و آمرزش خداوند نا امید مباشید که خداوند تمام گناهان را می بخشد، چون او آمرزنده و مهربان است »
گر که می خوردی به روزی، یا که سوختی منبری
ستمی است برخود که کردی، داری در بخشش دری
اما گر بر بندگانش، ستمی آری روا
انتظار از چه تو داری، ی از دوزخ رها
آیۀ 54 سورۀ الانعام « واذا جائک الذین یؤمنون بآیاتنا، فقل سلام علیکم، کتب ربکم علی نفسه الرحمة، من عمل منکم سوء بجهالة ثم تاب من بعده و اصلح فانه غفور رحیم – و هر گاه انی که به آیات ما ایمان آورده اند، نزد تو بیایند، پس بگو سلام بر شما، پروردگارتان بر خود ( تکلیف ) رحمت و بخشش کرده است، هر از شما به جه و نادانی مرتکب کردار زشتی گردد، سپس بعد از آن توبه کند ودر مقام اصلاح ( کردۀ خویش ) بر آید، همانا که او بخشنده و مهربان است »
کر خدا تکلیف رحمت، کرده بر خود در کتاب
به نادانی کند بد، خود بسازد با حساب
ور نه در کردارسوئی، گر بداند آن خطاست
آن برون گردد زِ رحمت، انتظاری نا رواست
آیا از آیات زیر امیدی می توان داشت ؟
آیۀ 82 سورۀ طه « و انی لغفار لمن تاب و ءآ من وعمل صالحا ثم اهتدی – همانا که من بسیار بخشنده ام، از برای ی که برگردد، ایمان آورد و نیکی کند و سپس هم هدایت شود »
آیۀ 68 الفرقان « الذین لا یدعون مع الله الهاً آ و لا یقتلون النفس ی حرم الله الا بالحق ولا یزنون، و من یفعل ذالک یلق اثاما – انی که با خدا خدائی دیگر نمی گیرند، و نفسی را که خدا حرام کرده است نکشند، مگر بحق ( و با محاکمه ) و نکنند. و ی که این کارهارا د به مجازات کردار خواهد رسید »
آیۀ 69 همان سوره « یضاعف له العذاب یوم القیامة و یخلد فیه مهانا – عذاب اوارا مضاعف خواهد ساخت، و با خواری در عذاب ابدی خواهد ماند »
آیۀ 70همان سوره « الا من تاب و ءآمن وعمل عملا صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات وکان الله غفورا رحیما – مگر ی که برگردد و ایمان آورد وکار نیک انجام دهد، که خدا اعمال بد آنان را تبدیل به نیکی می کند، و خداوند بخشندۀ مهربان است »
آیۀ 71 باز همان سوده « و من تاب و عمل صالحا فانه یتوب الی الله متابا – و هر که توبه کند و کار نیک انجام دهد، البته توبه اش به درگاه الهی خواهد رسید »
گر جدا از آنچه آمد، دانی آن را از خدا
جز بشارت نَی تو بینی، حکمتی دارد جدا
اما با توجه به دو آیۀ 15 سورۀ اللیل « لا یصلاها الا الاشقی – به آن (دوزخ) نرسد مگر گردنکش ( از امر خدا ) » و 17 « وسیجنبها الاتقی – و از آن مؤمن نجات می یابد » مارا به این نتیجه می رسیم که مؤمن و خدا ترس مانند حضرت ابراهیم از زبانه های آتش در امان خواهد ماند .
ما از این دو آیۀ حق، این بشارت می رسد
کاتش دوزخ به مؤمن،نَی بسوزاند جسد
بل چو ابراهیم به آتش، مدتی ماند در آن
تا رهد از هر گناهی، زآن رود سوی جنان
پس اگر حتمی است به دوزخ، نَی بمانی بی قرار
بل نجات ی از آتش، تا که برگردی به دار
در تأئید مورد باز می توان از آیات زیر بهره گرفت :
1- آیۀ 56سورۀ الدخان «لا یذوقون فیها لموت، الا الموتة الاولی، و وقاهم عذاب الجحیم – درآن ( یعنی جهنم که مورد سخن ماست ) طعم عذاب مرگ را ( ماندن در دوزخ را ) نخواهند چشید، جز ذائقۀ مرگ اولی (که آدمی میمیرد ) و ( خداوند ) از عذاب ( آن گاه دوزخ ) محفوظ می دارد »
2 – آیۀ 18سورۀ الطور « فاکهین بما آتاهم ربهم، و وقاهم ربهم عذاب الجحیم – از آنچه خه خدا به آنان داده است، شادمانند . و خدای آنان از عذاب ( آن گاه ) دوزخ محفوظ می دارد »
3- آیۀ 11سورۀ الانسان « فوقاهم الله شر ذالک الیوم، ولقاهم نضرة .وسرورا – خدا آنان را از شر آن روز ( ماندن در دوزخ ) محفوظ می دارد، وبه آنان ( در بهشت ) روی خندان وشادمانی عطا فرمود »
پس بدان آتش نصیب است، اما امید هست از آن
که رها ی درونش، از عذاب بی امان
اما حکمت دیگر این امر مقضی !
گرچه حق است آن جهنم، کنیم آغازی در آن
حکمتی دیگر در آنست، ی م قدر آن جنان
ازجهنم چون در آئی، ره بری سوی بهشت
آنگهت خواهی بدانی، معنی آن خوب و زشت
در مثل از قعر چاهی، گر به در کاخی بلند
ناز و نعمت جا گزینی، آنگه قدر دانی که چند!
تا در آن ناز بهشتی، از به چند روز گزند
شکر نعمت خواهی آورد، که رها یافتی زِ بند
بنابراین :
چاره ای جز سازی خودرا، نکنی باز هم خطا
به امید حق بمانی، شاید ی زو عطا
آمین تاریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 22:36 | نویسنده : عبدا آرشیظرات
پدر بزرگ مادر بزرگ نگران مباشید !

6 - پدر یزرگ مادر بزرگ نگران مباشید !
جدۀ مادریم، در آن اوان کودکی
رحمت باری بر او، خاص لطفی داشت بر من یکی
شب و روز تیمارکرد، بر گرده اش داشتم سوار
چون ل گشتم هم او، از دل شدی بس بی قرار
سعی او بودی در این، شادان شوم در روزگار
زین مرا پندها بداد، تا بهره ها آرم به بار
در ازاء این همه، راحت گذشتم من ازآن
گوئی داشتم زو طلب، حتی گذر دارد زجان
لطفی از من نَی بدید، این را توقع هم نداشت
عشق او بر نوه اش، اینسان در این راهش گذاشت
اینک او رفت از جهان، سالها گذشت از رحلتش
که درخت مهر او، بار است سپاس از زحمتش
کشتۀ او این چنین، باری به داد اندر جهان
هر چه کاری بدروی، از نیکی نَی بینی زیان
با گذشت آن زمان، مهرت شکوفا شد کنون
کز شکوفائی آن، رحمت بسی خواهم فزون
که خدا بر خیر خود، عزت دهد در آن پسین
این جهان جز گذری، نَی دان خداست شاهد بر این
پس بیافشان بذر مهر، ی درختی بس بلند
ای پدر مادر بزرگ،هر گز نبینی زان گزند
بهره ها ی از آن، اینست قضای روزگار
که خلافش نَی رسد، ضامن برآنست کردگار
ریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 21:27 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتگنجینه های دانش !

7 - با نام سوگند خورنده به
ترشحات شه و قلم
گنجینه های دانش
آدمی را گنجی دانم ، گنج پایان نا پذیر
که از آنش می توانی، آسمان آری به زیر
از به هر گنج بهره گیری، رو به نقصان می نهد
گنج عمر را نی چنین دان، بهره اش هم بر دهد
بین جوانان گذشته ، که چسان د به کار
بهره ها دادند به دوران ، که چه ها آ وردی بار ! ؟
هر یکی دریائی گنج است، نی گزاف است این سخن
مایه ها بگرف به دوران ، کاخی محکم شد ز بن
زین جوانان بهره گیرید ، از زگنج عمر خویش
تا جهان را هر به روزی، می برانید آن به پیش
تا زمین را رو به بالا، بری ای نسل جوان
تا به دوزی با سماوات ، دان که داری این توان
اریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 21:عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
کار نیک کن تا که بینی خیر آن

8 - کار نیک کن خیر خواهی دید از آن
گار نیک کن خیر خواهی دید از آن


زرگری درحین کارش، وردی داشتی بر زبان

گفتی باید کار نیک کرد، تاکه بینی خیر آن
از قضا آمد ی، گوش به گفتارش به داد

گفت کنم کاری بر اویش، تابرد آنرا زیاد
دانه ای دادی عقیق بود، تا کند انگشتری

و انمودکردی به زرگر، کوبُوَد یک مشتری
دانه را بگرفتی زرگر، داشتی دست کاری دگر

آن دانه ربودی، تانیاید آن به زر
دانه را در دجله انداخت، رفت به سوی کارخویش

تا که فردا نزد زرگر، گیردش او را ز ریش
وقت کار پایان پذیرفت، دانه نَی بُد در بساط

غم فرارویش گرفتی، آن شرف زاده به ذات
از قضا صیادی آمد، ماهی بگرفتی زآب

یدار آن نبود، زیرا که بودی بی حساب
زرگر آنرا چون بدید، تنگ دل به گشتی هم بر اوی

ماهی را بگرفتی از او، ره سپردی سوی کوی
آن بدادی به عیالش، تاکند چاشتی از آن

سوی غرفه رفتی نالان، بادلی تنگ و فغان
تاکه فردا من چه گویم، که آید به من

دانه رفتستی زدستم، وای چه بینم درزَمَن؟
او همی پیچیدی درخود، که خبر اززن رسید

لابه لای ماهی یافتم، دانه ای، زان دل تپید
دانه بگرفتی بکردی، در به جیب رفتی به خواب

خسته گشتی زانچه بودی، آن بدیدی چون سراب
راز دل داشتی و رفتی، که به ساخت انگشتری

آن آمد که گیرد، یعنی بودی مشتری
چون آن ساخته دیدی، گفتی انداختم به آب

این چسان آمد در اینجا، خو بینم یا سراب؟
پرسشی داشتی ز زرگر، این چسان آمد به دست؟

زرگر هم خواستی که گوید، واقع امر را چه هست
چون شنیدند هر دو واقع، باور آمد آن

کار نیک پیشه چوسازی، خیر تو بینی نَی به دیر


این شعر با لهجۀ شوشتری

نا تَرا زرگری بید، وردی گِرُف بید بِ زَبون

یَ هِنا ب، گف، خوبی کُ، تا کِ تو بینی خیر أَ هون
یَ رُو شازاده گُذَ ش دیدِ ش، کِ چِب دارَب، گُووَ

گُف مُ وا کاری کُنُم، تا جُ ای هِ نالَه بُووَه
رَف واسید دَم دُ ، گُفتِش مُخُم انگشتری

أی عقیقه وَن سَرِش، فحمیدی یا مَیی کَری
گُف کِ فحمیدُم هِلِش، صُب بی یو آمادَه بَرِش

اُ گِرُف وِردَ بِخوند، بید او بِ مین کار هم سَرِش
وَختی شازادَه کِ دید، زرگر سَرِش مین کارِشَ

عقیقه دزید أَزِش، تا بینَه روزِ زارِشَه
مینِ دَجلَه بِس هونَه، رَشَه گِرُف رَف خونَه

تا کِ بینَه زرگره، صَبا گِرَش دَم بونَه
أَقضا أَ روزگار، صیادی دُومی بِس بِ أُ

مُییِ گَپی گِرُف، کِ نَم دید هیچ وَخ بِ خُ
زرگر کِ وارَس أَ کار، دید کِ عقیقه نی بِجا

روزِ او بووِس چُ شو، گُف کِ پنا بَرُم بکا
مِثلِ لیوِه رَ گِرُف، خَسَّه رَسونَه خونَه

دادِ صیادَه کِ دید، هِنَه خِرِش بی چونَه
مین دلِش گُف چِب گُووَه، حکمتی هِ مین کارِشَه

وا خِرُم ای مُیی یَ، تا مُ کُنُم کم بارِشَه
تا کِ بارِ دِلُمَه، خدا وَنَه هم بِ زمین

رُ خوبی کُن تو برام، أُسون خدانه رُ تو بین
مُیی یَ ید و برد، خونَه کِ دادِش بِ عیال

دردشه نه گُف بِ أو، کِ أو چِ داره مین خیال
بارِ غم دِلشه گِرُف، خُ نَمِرَف مینِ تیاش

کِ عیاش أومه گُف، دم گوشش أو وَم یواش
دِردُم اِشکَم مُیی یَ، سنگی مُ دیدم مینِ هون

اِسَدِش دید عقیقه، گِرُف أُ وَندِش لِکِ جون
طوری مَندَه بید أُ رو، گِرُف بِخو تا پَسین

پَسین ورساد رَف د ، انگشتره ساخت کِ مبین
صحب بُوِس رف سَرِ کار، وِرده گِرُف خوند بِ زبون

کِ رسید شازاده دید، گُف هَنی مَ یی داری تو جون
گف خدا دادمه جون، مَی کِ تَری تو گِریِش

گُف علی چپ رفته او، وا کَم کُنُم مُ أَ رییِش
بس کُ انگشتره دام، دونی قرارِمو هِ بید

گُف بی یَن انگشترت، کُرد سِ لی کِ چی کِ ندید
گُف کِ بردم هِنَه مُ، گو أَ کجا اومَه دُ

گُف قضا بید کِ بووس، یادی مکن دیگه أَ هون
راسِشَه گو کِ بینم، عقیق کِ پیشِ مُ بیده

سَرِسندون چِب کو وی، یه چی ببینم ندیده
زرگر گفتش گو بینُم، أَچِ تو بر گو گمت

گُف مُ بردمش، تا کِ نَخونی أَ کُمِت
آخِرِش هم ای و او، أَکارشون معلوم بُوِس

کار خوب سازه خوبی، دل شازاده کووِس

اریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 21:0 | نویسنده : عبدالمجید زرگر تاریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 20:45 | نویسنده : عبدالمجیدتاریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 20:32 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | چه تفاوتی ؟!
9 - چه تفاوتی ؟!
از به حیوانات ی را، به مثل آرم در این
تا میان آن و آدم، فرق تأمل کن ببین
گر خوراک دهی کاه، یا بجایش زعفران
سر به آخُر می برد آن، می خورد ی ان از آن
آخُر گر گیری تو از آن، بی خیال است که چه شد!
این چنینند بعض مردم، بی د از آنچه بُد!
نه زبان به فهمند، نه زبان روزگار
هر چه بد بینند زِ کرده، بی خبر از کردگار
روزگار به امر خداوند، درس دهد این مردمان
تا به هُش آیند به فهمند، بد نکارند در زمان
با أسف بینم انی، همچو در این جهان
پند نگیرند از گذشته، و آنچه بد بینند ازآن
بدتر از این را زمانی، بینند این نا ب دان
که دگر راهی نمانده، تا به پس گردند از آن
وآن بوَد روزی که گیرند، گردن آدم در آن
مر نگفتیم این چنین کن، وآن مکن ؟ گیر کن فغان
رو به هُش باش خنده کم کن، تا نه خندد روزگار
خنده اش آتش به بارد، هیچ رهی نیست زآن فرار
ما کشیدیم ز آنچه کردی، که زمانی بود گذشت
ما که اکنون در تقاصیم، بین زِ تو بر ما چه گشت؟!
تو که جبران نَی توانی، از پیِ آن هم نه ایم
ولی رو در خود فرو رو، بین کدام یک در چهیم؟!
چاهی که قهری ندارد، فوران آتش از آن
بدتر از آن بی زمان است، چون پسین است بی زمان
راهی داری بس فراخ است، که کنی توبه به زود
توبه با کردار نیکی،گر چه در چشم بینی دود
چون بسا بینی پس از آن،چه بلاها آیدت
بایدت صبر پیشه گیری، تا رهائی از بدت ریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 20:26 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتچه می نویسی ؟!
10 - چه می نویسی ؟ !
ای که در دست کِلکی داری، بهره گیری تو از آن
ذرۀ ناچیزی دان آن، دربه کِلک های جهان
همۀ کِلک های عالم، ذره ای بیش هم مدان
گرکه آبهای زمین را، کنی جوهرهم در آن
همه را ذره ای پندار، دربه آن لوح خدا
گو چه داری تو از این بین، تا کنی خودرا جدا ؟ !
به یقین دان آنچه داری، یا که آری تو برون
ظاهری است بر نقش کاغذ، ازخیالات درون !
چه بسا گویند چه گفته، یا چه سفته با قلم ؟!
گربه هُش ارند تو را زآن، پرشود دل از أَلم !
پس زآغازآن به هُش باش، تا نیفتی در مَنی !
این رهت راهی است به ذره، هرچه درآن جان کنی !
زحمت شه کم کن، دربه نیت ره سپار
تا که از ترکیب آن دو، بهره ها آری به بار !
تاریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 10:45 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتتاریخ : سهبیستششخود خواه مواظب باش !
11 -ای خود خواه مواظب باش !
از به ده ها خاطره، من دو بیارم در مثل
تو بخوان و هش بدار، لکن مشو از آن کَسَل
آشنائی بود که او، تازه رسیدی او به نان
از خدا غافل شدی، خود را سوا از بندگان
روزی از روزها بگفت : مائیم سوا از آن ان
بین ما و آن دگر، فرق است زمین تا آسمان
ما به فرهنگی مدرن، داریم گذر در روزگار
آن دگر از قوم ما، باشند فقیر درکار و بار
پس نشاید از صله، آریم سخن در این میان
چون صله بگسسته شد، پیوند نشاید در جهان
دانی آ که چه شد، با آن خیال خام او ؟!
او سرانجامش کشید، جائی به ذلت که مگو !
ولی آن قوم فقیر، گشتند سرافراز در جهان
این چنین حکم می کند، خالق میان بندگان !
خاطرۀ دیگرم، از که بودی بس فقیر
در زمان فقر خود، کاشکم بودی خالی نه سیر
دختر عمو گرفت، سال ها بودی او همسرش
که خدا یاری رساند، فقر برد به راحت از برش
روزی آمد گفت مرا، ناراضی هستم از زنم
گفتم ناراضی چرا ؟ راحت بگو یارت منم
گفت شدیم اشراف قوم، شایسته نیست با آن ان
به تداوم سر بریم، این است که من دارم فغان
گفتم او هست همسرت، مادر بوَد اولاد تو
این چهرفی است می زنی، در راه راست ره گیر و رو
گفت که راهی جز طلاق، در پیش ندارم که روم
من به زودی می دهم، هرچه که آید یر سرم
او به دادی زن طلاق، بی مادر ماندند بچه ها
زنی بگرفت دل بخواه، بعد ها چه ها دید از چه ها
این دوتا آوردمی، تا هش بداری در جهان
هر ی نزد خدا، عزتی خاص دارد بدان
بالا پائین تو مکن، کز مگسی د اری فغان !
کمترین خود را نگر، تا از خدا ی امان
تاریخ : بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 10:32 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
فرق آدم با ابلیس

12 - فرق آدم با ابلیس



رانده درگه نشد، ابلیس مگر از کبر خویش

ور نه کار دگری، کرده نبودی او ز پیش
امر حق آمد که تا، سجده کند بر آدمی

گفت که باشد که بر او، سجده همی بر آرمی
آنکه یک بعدی بُدی، با عزتی نزد خدا

یک تمرد زامر حق، اورا برون کردی ز جا
ای بنی آدم تو را، پاسخ چه باشدگو مرا

ایزدت روحش دمید، جائی به داد در آن سرا
زان تو داشتی عقل و هوش، با درک غایت در جهان

بر تر از ابلیس شدی، که امری بدادی آنچنان
پس به هش باش که خدا، در حد تکلیف خواهدت

در به امر و نهی خود، دان به سؤال می آردت
تو تکبر می کنی، باکی نداری از حساب

ز نواهی بگذری، امرش دهی راحت به آب
تو به چشم رحمتش، خواهی از او روز جزا

گر چه باشد او رحیم، قهری هم او دارد به جا

تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 17:36 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
کاخ و کوخ

13 - کاخ و کوخ



ای که در کاخ بلندی، وای که در کلبۀ گل

شادی نَی باید کنی تو، نَی تو تنگ آری به دل
گذرد این روزگاران، هر چه عمر باشد دراز

نَی بماند چیزی زان گل، نَی تو کاخت سرفراز
کرده ها سازد عمارت، در پسین از روزگار

گِل نشین را شاید آن کاخ، وآن دگر در چه قرار
یا اگر باغ جنانی، بهر آن دو در ره است

کاخ نشین باغکی دارد، وآن دگر باغ ها جه است

اریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 17:16 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتتاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 17:10 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتوفای سگ

14 - وفای سگ



مردی پوستینی به سر، در خانه اش داشتی کمین

سگ ندانسته خودی است، حمله به او کردی به کین
پای اورا چون گرفت، او را شناختی در به دم

کرد رها آن را به زود، با دلی آکنده زغم
غم چنان او را گرفت، کز صاحبش دوری گزید

رفت برون از خانه اش، بیرون به کنجی در خزید
غم و شرم او را گرفت، انسان که حالی زو نماند

تا به صبح آن ح ش، زو جان شیرین را ستاند
به خطا کاری به کرد، آن گونه داد تاوان آن

تو بنی آدم چسان، زی می کنی در این جهان
از به درگاه خدا، نعمت فراوان یافته ای

خِرَدی داده به تو، هر چه که خواهی ساخته ای
در ازاء آن همه، گو که چه از دست داده ای

با همه ظلم و ستم، آیا تو شرمی داشته ای؟!


تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 17:6 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 16:56 | ن: عبدالمجزرگر | تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 15:3 | نویسندهاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 13:50 |عبدالمجید زرگر |

15 - خدا شاهد است من جز نیکی برایت نخواستم



گر بگویم که زسگ، آموخته ام درس وفا

به گزاف آن را مدان، چون زآدمی دیدم جفا
که سگی با لقمه ای،جانش فدایت می کند

آدمی جان کن فدا، جایش جفایت می کند
چه بسا بنمودمی، از دل علاج کار

او کمین بگرفت به دل، تا کارم آرد بن به بست
بی خیال ازدانشم، بر کار و کردارش چه هست

چون حماری بل اضل، در حال خوردن هست و مست
بی خبر از خالق است، کاین کرده اش دارد حساب

باید آن را پس دهد، راه گریز نَی هست ز باب
ب که آغاز آن، آغاز عمر است در جهان

دوزخش پایان بوَد، آن که نباید رفت جنان
پس مشو غافل زخویش، بین در چه حالی هر زمان

چون گذر داری تو عمر، تا مانی از حق در امان؟


پس دقت کن !



تو زنیکو از سخن، خواهی چه گویندت ان

حرف دل گویند به تو، یا نَی به دل داری از آن
عیب تو دارند نهان ، وزگفنه هایت در جهان

صحه بر کردار تو، آرند و گویند نیست جز آن
آ الامر آن شوی، بینی تهی هستی ز بُن

آن که هم سو با تو بود، ی که خائن بودی آن
دوست تو گوید زعیب، در گفته، کرده هر چه هست

تا بسازی خود از آن، بی پایه نَی گردی تو مست
پس نظر دارم در این، نیکو سخن را آن تو دان

که خلاف دل بوَد، تا آری شه در آن
زان پسش بینی که مغز، با این خوراک روزگار

آن چنان فربه شود، بس معجزه آرد به بار

اریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 10:51 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
دوستان نانی و جانی

16 - دوستان نانی و جانی
دوستی دارم که زدرد، از دل بگفتی این بیان

مردی داشتی پسری، نَی داشتی از اویش امان
دوستی چند داشتی پسر، از خلق و خو فاسد بُدند

در به در د زراست، او را که بعد راحت شدند
هر چه گفتی آن پدر، تا دست کشد از نا ان

نَی پذیرفتی پسر، گفتی یقین دارم ازآن
که فدایم می کنند، جان را به وقت تنگی ام

هر چه خواهم آن کنند، آن همدلان جنگی ام
آن پدر در فکر بُدی، تا راهی یابد زان گریز

که سر انجام آن بدید، بودی زحکمت بس به ریز
سر ی برید، مردی نمایان کردی آن

زان پسر کردی صدا، گفتی که کشتم این بدان
رو به دوستانت بگو، آیند کمک در دفن این

تا رها یابم از آن، از بند و و زکین
پسرک گفتی روم، یاری بخواهم از ان

تا چه ها بینی کنند، دوستان خوبم در جهان
بی درنگ رفتی پسر، آن ما وقع بردی میان

هر کدام عذری بخواست، خود را جدا کردی از آن
آن پدر نالان شدی، یادش بیامد از قدیم

دوستی داشتی مهربان، در راز هم بودند حریم
به پسر گفتی بیا، یافتم ی یاری کند

گر به یادش مانده ام، شاید در این کاری کند
آن پدر با آن پسر، رفتند به کویش بی درنگ

قصه را گفتند به او، یافتی که دوستش هست به تنگ
نَی بکردی گفتگو، فوراً بلند شد از مکان

در میان باغچه اش، قبزی دی بی زمان
تا که آرند مرده را، خاکش سپارند آن مکان

دوست او راحت شود، از هر بلا یابد امان
در چنین لحظه بُدی، کورا صدا زد دوست من

آن چه گفتم قصه بود، تا آن بماند در زَمَن
گر بخواهی ی دوست، باید محک آری براوی

چون وفا ی از او، راهش دهی آید به کوی
گر که بهر مال تو، اخلاصی ی از ان

دان همان دوستان بوَند، راحت زتو گیرند زجان

تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 9:39 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتتاریخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 8:1|وعبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتچگونه به کمال می توان رسید ؟

17 - چگونه به کمال می توان رسید
عقلی دادی که بدانم، تو که هستی ای خدا
با چنین نیروی روحی، دهی مارا تو ندا
با شناخت تو توان یافت، راه و رسم زندگی
زندگی را نَی بدانم، جز کمال بندگی
بندگی گر پیشه سازی، ره بری سوی کمال
با حصول آن کم ، به یقین بینی جمال
آن جمال قدرتش را، در جهان و در پسین
وعدۀ حق نَی جز این است، پس برو راهی چنین
رهروان اندر چنین ره، جز خدا را ننگرند
گر نظر باشد جز اویش، دان به حسرت ره برند
این چنین توفیق آدم، از کمال عقل اوست
گر کمالی زان نباشد، پس چه ها آید زدوست؟
بار الها این کمال را، تو عطا دادی بما
گر بما نقصان دهی آن، چون گذر آریم سرا
هر ی در حد وسعش، دارد از تو آن شناخت
هم تو بیشترزاو نخواهی، پس نباید گفت که باخت
پس چسان جمع آری آن دو، بین نقصان و کمال
تاکه محروم زان نسازی، از بدیدار جمال
در چنین شه بودم، که فروغ حق رسید
تو به یاد آر آن شبان را، که خدا را چون بدید
تو خدا را در کتابت، نَی توان خواهی شناخت
چه بسااهل کتابت، بهرِ خود چاهی به ساخت
عقل فروغی است در به آدم، که همه دارند از آن
تا که خود آن چون بگیری، در به دوران جهان
این چراغ معرفت را، گر که کژ گیری به دست
ل راهی روانی، از علوِّ خود به پست
پس به نیت ره سپارید، تا که خیر کارید در آن
با چنین خیرات عمرت، بینی خیر دو جهان
اریخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 11:35 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتحیف از نعمت خدا !
تاریخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 11:25 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
جبر و اختیار
18 - جبر و اختیار
از آیۀ ۱۵۵ سورۀ الاعراف چه می فهمی؟
«...ان هی الا فتنتک تضل بها من تشاء و تهدی من تشاء...» این جز فتنه و آزمایش تو نیست، که با آن هر که را بخواهی گم راه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می کنی.
گر سخن گویند برایت، تا به آ کن تو گوش
نَی سزد گیری تو بخشی، بخشی دیگر نَی به هوش
لا اله بینی تو جائی، بعد از آنش بین چه هست
جز خدا آید پس آنش، ور نه حق رانی ز دست
در به قرآن هر کلامی، با کلام ها کن نظر
نَی سزد تنها تو بینی، چون نه بینی زان ثمر
آن چه در عنوان بیامد، بُد زموسای کلیم
حق نی مر روی تو، در به قرآن کریم
آیه های بی شماری است، تو به شش تا کن نظر
خواهی ی که خدایت، بَد نیارد او اثر
بقره بیست شش نظر کن، ماندۀ پنجاه و یک
یکصد و هشت از همانش، با یقین بین نَی به شک
آیۀ نوزده ز توبه، بیست و چهار باز از همین
ابراهیم بیست هفت نظر کن، رسی راحت بر یقین
خواهی دید ایزد چه گفته، در هدایت یا ضلال
که به هر نَی رسد آن مر به حق از ذوالجلال
فاسقان و ظالمانند، که ضل هست مسیر
باختیار آن ره گرفتند، پس هدایت لا یسیر
وقتی پشت کردی به ایزد، ایزد هم رانَد تورا
بَهرِ آدم ره نهاده، هر رهی نَی هست که راه
گُمرهی راهی است که ابلیس، گفت کشم من بندگان
ایزد گفت رو با انت، آ آن بینی چسان
اختیار حقی است که داده، خالق ما در جهان
ره او خواهی روی رو، یا که هر راهی جز آن
پس مسیر را خود گزینی، انتظار از او مدار
چون نخواهی راه او را، شر به خود آری تو بار
تاریخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 11:4 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
جوانان بیائید با هدف زندگی کنیم

19 - جوانان بیائید با هدف زندگی کنیم
فرق آدم با دگر خود، در به ظاهر بس کم است
آن خورَد خوابد شب و روز، آدم هم در این غم است
در غرائز فرقی نَی دان، در تکاپو بهرِ نان
گر که گوئی هر دو حیوان، به گزاف نَی گفتی آن
آنچه آدم را جدا کرد، از بهائم در جهان
خلقت اویست به عالم، که جدا گردد چنان
روح ایزد هست در آدم، تا همان سان چون خدا
مبتدع باشد به دنیا، تا شود زان یک جدا
زین سزد از خلقت خود، بهره گیریم در جهان
آنچنان گیریم زبهره، که امان گوید زمان
نَی توان آئی در این ره، مر برون آئی زخود
وقف کنی خود را در این ره، سان بزرگ مردان بکُرد
تا که در تاریخ عالم، سر بر آری بس بلند
آنچنان شایسته گردی، که نبینی زان گزند
آشیان ی به دلها، دل مردان جهان
همه را در دل بی ، نَی جد نی از آن
آن مقام طوری بلنداست، نَی بدست آید چنان
که خوری خو به راحت، غافل از این مردمان
پس بیائید ای جوانان، عهدی بندیم با خدا
که نگیریم جز رهی را، که نباشد زو جدا
هدفی را پیشه سازیم، که به شأن ما سزد
ره چنان پیمائی داریم، که به مقصد آن برد
بَرَدَت جائی که اویست، جای خالق ذو الجلال
آنچنان نیرو تو ی ، که نه بینی جز کمال
در به کار هر که باشی، چه حکیم یا ده کار
با هدف خواهی توانی، آن بیاری در به دار

تاریخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 10:42 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظراتپول هم نعمت است و هم نقمت !

20 - پول هم نعمت است و هم نقمت !
پول را رزقی نکو دان، از برایت در جهان
خیرها دارد برایت، در جهان و هم پس سنآن
گه همین رزق نکو، بارد بلابر آدمی
نقمتی باشد همان، راحت نی زان دمی
این چنین فرق ازکجاست، پول که همان پول است به ذات
پس چرا گه خیر بوَد، گاهی که شر بارد برات
گر نکو زان بنگری، ظاهر تو ی ان بینی آن
همچو آبی در دوجا، بینی که ی ان است روان
منبع یک زان دو آب، از آب طاهر هست درون
وان دگر آلوده است، ی ان تو بینی در برون
آب طاهر جان دهد، وآن دیگری گیرد زجان
منبع پول هم چنین، دارد اثر بر مردمان
پس به دست آر پولی تو، از منبع آب زلال
هر چه هم کم باشد آن، خیرها تو بینی زین حلال

عه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 10:30 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
ی21– فرق آدم با آدم
به حکایت نَی بگویم، بل به واقع در جهان
آدمی با آدمی را، فرق ببین باشد چسان
یکی با عزت به نام است، درمیان مردمان
یکی با بد نامی نام است، دراناس این جهان
هردو در دنیا به نامند، اما این با آن کجا
دومی را به یقین دان، رانده است ازسو خدا
مثلی از واقع آرم، بودی در ایران زمین
حادث آمد یک زمانی ، فرق آدم را ببین
به کشتی چند نفررا، که به دام افتادی او
انگیزه خواستند بدانند، که چرا کردی بگو ؟!
گفت به کشتم تا بدانند، مردم ایران زمین
من همین جا ی هستم، می گشم بی درد و کین
تا که اسمم در جرائد، شودی وِرد زبان
سانِ آن عارف که دارد، شهرتی اندر جهان
این چنین است فرق آدم، بین چه فرق است در میان
یکی با عزت به نام است ، و آن دگرذلت به نام

تاریخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 10:24 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
گیاهان چه می گویند ؟!

22 - گیاهان چه می گویند ؟
گر نظر آری به سبزه، نکته ها بینی در آن
نکته هائی چون کلامند، بشنو از من این سُخُن
گویدت پند گیر تو از من، خلقتم پیش از تو بود
خلقتم با آن بهشت است، لیک تو را بعدا نمود
از وجودم بهره گیری، نَی فقط روز پسین
که اگر حق را شناسی، عالمی ی بهین
بلکه در دنیا نگاهت، گیرد از تو هر غمی
چون زدایم غم زرویت، شادی ی هر دمی
این چنین شادی توانی است، که روان گیرد ازآن
با روان این چنینی، سالم مانی در جهان
بدن سالم که دانی، عقلی سالم سازد آن
با چنین عقلی رسی تو، از زمین تا آسمان
این زدیدار ت?