پیدا





فهرست الفبائی اشعار فایل دوم از شمارۀ 56 تا 144 پایان الف

درخواست حذف اطلاعات

فهرست اشعار الف از 56 تا آ : 56 - ای متظاهر
57 - اسکندر ذو القرنین بود یا ذو القَرَنَین ؟
58 - آهنین مرد
59 - امر خدا به موسی
60 - در قرآن یک جا اهبطا منها جمیعا و جائی اهبطوا منها جمیعا آمده است مثنی و جمع، چگونه توجیه می شود ؟
61 - از مال خود لذت ببرید
62 - آنچه بینی آن زِ من نیست
63 - امانت را بارور کنید وبه دیگران سپارید
64 - شه درتصور
65 - آتش افروزی مکن
66 - آ چرا ؟!
67 - ازدواج های نا کام
68 - انفعال سلامت قناعت درهم
69 - آن چه خواهی از خدا بخواه
70 - ابلیس بر تو وبر کشته هایت لعنت
71 - افق دید
72 - اشتباه تا کی ؟!
73 - اگر قصد سروری داری
74 - آرزو دارم خدایا !
75 - آن که عقل دادی چه ندادی ؟ گفته ایست نا درست
76 - از کلام گوئی سخن من ازبیان گویم تورا !
77 - امید و نومیدی
78 - ای خود خواه مواظب باش !
79 - ای جوانان عزیز
80 - آیا دوست داری عارف شوی ؟
81 - از آیۀ 155 سورۀ الاعراف چه می فهمیم ؟
82 - ارزش پول
83 - ایران زمین
84 - احساس پیری نمی کنم
85 - ای ستمگر !
86 - آهنگ کردار نیک
87 - این لحظه را به یاد آور
88 - اثرروانی غیبت
89 - ارزش شرف
90 - از کار خدا ایراد مگیر
91 - اکنون من در چه حال هستم ؟!
92 - از من سؤال شد حاضری جوان شوی ؟
93 - آرزوی یک درخ
94 - اگر پند نگیری دنیا بتو پند می دهد !
95 - از آینده چه می خواهی ؟
96 - این آدم ذرة الوجود چیست ؟!
97 - انفاق کنید خیر آن را خواهید دید
98 - انذار یک کفن پوش !
99 - آ سر رسید انذار چه شد ؟!
100 - انسان بی وجود کلی از وجود است !
101 - ای پزشک : با گفتار نا هنجار مرگ زود رس بیماران را فراهم مگردان !
102 - شۀ بت پرستی یا خدا پرستی
103 - ای شیخ برای یافتن خدا گرد شهر مگرد !
104 - ای ابله چه ی ( خدا ) را محاکمه می کنی ؟!
105 - اء
106 - ای عزیز دلن دل به چه بسته ای ؟!
107 - آتش جهنم را سرد و آرام کن !
108 - از ذره ذره می گیری ! ی ؟!
109 - اگر ابلیس توبه کند آیا خدا اورا می بخشد ؟
110 - از من سؤال شد : مگر به خود اطمینان نداری ؟

111 - از قرآن دفاع نمی کنم
112 - ایراد و طعنه به قرآن
113 - ابد چیست ؟
114 - ای آدمیزاد تا کجا پیش می روی ؟!
115 - اگر می خواهی مورد رحمت الهی قرار گیری
116 - اشتباه !
117 - ای موش بی نوا !
118 - ازبقایای بدعت های ساختۀ کهن
119 - آیا می توان ازخدا رها یافت ؟
120 - از آیۀ هفت سورۀ النباء که می گوید : و الجبال اوتادا - کوه ها میخند ایراد گرفته شده است 121 - اگر می خواهی برای همیشه شاد باش
122 - ای جوانان ایران زمین !
123 - از تو پرسند
124 - الاغ های خانۀ خدا
125 - ای ف فروش بی نوا ؟!
126 - از دیدن میوه بیش از خوردن آن لذت می برم !
127 - آ ش دانی چه هست ؟
128 - شۀ خام
129 - آنچه دنیا را بهم ریخت !
130 - امان از مردمان بی ظرفیت 131 - از گدایان یاد بگیریم
132 - ای پلید روزگار
133 - اثرات سوء اغراق درتشویق و تعریف 134 ازآب گل آلود ماهی بگیر 135 - آ ین سخنان شادروان پدرم 136 - ای مدعی دین 139 - ای جانشین خدا : رحمن الرحیم خدا کجاست ؟! 140 - ای جهنم باورم کن 141 - آیا زدن زن در جائز است ؟ 142 - ای توانمند به هُش 143 - آیا شب و نوافل به حساب کارهای نیک خواهند آمد ؟ 144 - ای که خوبی هُش به دار ! 145 - اثرات مثبت و منفی امر به معروف 146 - آیا فلسفه علم است ؟ ......................................................................................................................................................
56- ای متظاهر!
آنکه گرداند زِ توحید، رو بگوبد او که نیست

با ی یکتاپرست است، فرق آن دو گو به چیست؟
او که بیگانه است زِ خالق، ره ندارد نزد اوی

جای او باشد به دوزخ، جائی دیگر نیست به کوی!
اما آن که خدا را، می پذیرد به یکی

در حساب آن جهانش، هیچ ندارد او شکی
ولی در کردار و گفتار، یا زِ پندار این جهان

خیره سر باشد که گوئی، از خدا یافته امان!
این چنین دوستی باشد، که خیانت پیشه ساخت


آن و روزه اش را، همه یک جا او بباخت!
مر ندانند که خدا گفت، غرۀ لطفش مشو؟!

گر غضب آرد بگیرد، در گر هم به شو
پس به پند گویم تو را من، بس کن از بهتان زدن

آن چه ذکری است که تو گوئی، ی از هر بد أمن؟!
گفتی هر کار بدی که، کنی در روز یا به شب

با ی که بخوانی، شب پس آن ذکری به لب

خدا می بخشد گناهت، هر چه باشد آن عظیم

پس مخورافسوس تو بر من، که خدا هم هست رحیم
گفتم افسوسم مضاعف، گشته زین گفتار تو

خود بری دوزی و پوشی، تا رسد وقت درو
آنگهت پرسند چه ذکری، داشتی با نام خدا

که ستم را پیشه ساختی، ی از حق هم رها؟!
تو نفهمیدی که هستی، در به بند اهرمن

خوبی را از تو گرفته، تا گذر آری زَمَن
57- اسکندر ذوالقرنین بود یا ذوالقرَنین


گویند اسکندر بکرد، قرنی دو شاهی در بلاد

زان سزد گوئی دو قرن، ز آنچه که در شاهی بماند
دگران آنرا قرَن، یعنی دو شاخ آرند بکار

تا بگویند بر سرش، ایزد دو شاخ کرده سوار
زین بیارم گفته ای، از گفته پیشینیان

که چه ها او می بکرد، با هر دو شاخش در جهان
ماهی یک بار او بخواست، موی سرش را کم کنند

زان پسش دستوری بود، دلِّا که را از سر کنند
تا که مردم را زر از، آگه نگردد بد شود

رسوائی او، در بین مردم زد شود
مو ن را تیغ شاه، ی ر به نابودی کشاند

مر یکی کو مانده بود، در نوبتش سالم بماند
چون بیامد نزد شاه، آن شاخ سرگشتی پدید

گفت که شاها بنده ات، از شاخ سر چیزی ندید
گفت اگر نی دیده ای، اینسان ز شاخ چون دم زنی؟

گفت که چشم آنچه بدید، نی هست گواه چون منی
خاطر آسوده بدار، شاه جهان از شاخ خویش

جز خدا و ، نی بداندآن زپیش
گر خبر آمد ز ، دان آن زمن آمد به او

زان پسش هر حکمی را، خواهی روا باشد بگو
مهلت خدمت بده، را نمانده دربگاه

خاطرآسوده بدار، تا که بیایم هر به ماه
شه به او مهلت بداد، تا دل نگه دارد بدان

او به دل کاشتی چنان، کز روح و جان گشتی فغان
مرد بیچاره برفت، با دلی آکنده ز راز

در پی رازی بدی، تا گرددی آن چاره ساز
مر توان در دل بداشت، شاخی دو تا از پادشاه

شاخی که موزن بر آن، دید داردی در هر به ماه
آن چنان در دل بماند، کز زندگی شد بی امان

وز فشار روح و جان، از تن شدی همچون کمان
همسرش گفتی چه شد، خادم تو هستی شهریار

طلعتت نیکو بوَد، را نباشد چون تو کار
مرد بیچاره بماند، تا چیزی گوید زان دو شاخ

که به دل خونا به شد، جائی نبود تا گوید آخ
زین به فکرش این رسید، چاهی بگیرد در به پیش

نالۀ دل سر دهد، تا که برون گردد ز ریش
او بدین کارش برفت، در روز نوروز سوی چاه

فریاد از دل بر کشید، شاخی دو دیدم سر شاه
آنچنان نعره کشید، خون از بدن بیرون پرید

که برفتی او ز هوش، ذائقۀ مرگ را چشید
در کنارچه بمرد، خونش درون چه بریخت

هر ی آنجا رسید، ترسان شد و فوراًً گریخت
دیری نی آمد بسر، خون ها شدی نی در به چاه

که به هر نوروز رسید، فریادِ شاخِ سر شاه
گفتۀ دیگر چنین آمده، از موزن به ما

دل ز نعره خالی کرد، و آنگه برفتی او ز چاه
از فشار نعره اش، نی ها بروئید در به چاه

زان نی هم چوپانی ساخت، نی تا نوازد در به راه
آن نوای نی بگفت، شاخی دو دیدم سرشاه

که بداشتی ریشه ای، از نی روئیده به چاه
روزی در راه شکار، شَه دیدی چوپانی به راه

دید نوای نی بگفت، شاخی دو دیده سر شاه
در شگفت ماند و برفت، تا یابدی راز نوا

که سرانجامش رسید، ظلمی بدی کردی روا
نالۀ موزن بدی، کز نی به گوش ها می رسید

ظلم آن حاکم بدی، کان سان به آنجایش کشید
وان همان ظلمش بدی، شاخی به او داد اهل پارس

تا بدانند ظالمان، راه گریز نی هست ز ناس
لحظه ظلم می رود، بعداًً تو آن را چون بری؟

گر ز عقل قدر جوی، داری مکن خیره سری
58 -آهنین مرد


کنجی بودم من نشسته، دیدم مردی آهنین

از کنارم داشت گذر گفت، از چه بنشستی چنین؟!
گفتم من طاقت ندارم، تا بگویم من سخن

گفت چرا طاقت نداری؟ گو درون دل بمن
گفتمش چون من بگویم؟! رازی باشد در دلم

گفت زِ رازت تو سخن گو، تا نگوئی نی هِلم
گفتمش من با خدایم، دارم رازی نی دگر

گفت مترس گو آن بمن تو، از دل آور آن به در
گفتمش مر تو که هستی، تهی سازم دل زِ راز

گفت خدا با چشم نه بینی، تا کنی دل را تو باز
که خدا در چشم نیاید، تا که حاجت خواهی زو

چون بگوئی بار الها، گردی با او رو به رو
بیندت داند چه خواهی، مصلحت دارد به کار

گر صلاحِ خیری باشد، بی درنگ آرد به بار
چون خدا جز خیر نخواهد، از درختِ شر تهی است

پس بخواه هر چه که خواهی، جا به جا گر هم کهی است!
گفتمش من آن نخواهم، جا به جا گردد کهی!

خواسته ام چون که نباشد، تا کنم زآن دل تهی!
گفت درنگ از چه تو داری؟ به سخن آور تو آن

گفتمش باز هم چه خواهی؟ که نباشدآن گران
گفت که گفتم تو مترس گو، تا شوم یاری رسان

گفتمش گر مشکل آید، تو کنی یاری چسان؟
گفت خدا دارد وسائل بهر حل مشکلات

گر گذاریم ما فرو زان، وقفه گردد دان حیات !
در مسیر هر چه گوئی، رهی باید گیری پیش

ره نرفته چون تو خواهی، حل کنی مشکل زِ خویش؟!
در به کنجی به نشستن، ندهد راه وصول

بایدت خیزی زِ جایت، کوله باری هم به کول!
راه مقصد گیری در پیش، و آن به امید خدا

مشکلاتِ راهِ پیشت، نکند از ره جدا!
با اراده بایدت رفت، هم به گامی استوار

تا که بینی از تلاشت، بر مراد گشتی سوار!
باز بگویم ای به کنجی! جای تو باشد نه آن

روحی داری بهرِ پرواز، رو به پر در آسمان
تا شناسی تو خدا را، چون شناخت یافتی زِ خویش

که توان یافتی به پرواز، چیزی نی داشتی تو پیش!
پس جوانان عزیزم، چشم فرو گیرید از این

بال روح را ده به پرواز، رو به بالا زین زمین
تا شکافی آسمان ها، آنگه خواهی دید که ما

که در این گوی زمینش، ذره ایم در این سماء
دان که پرواز راهی دارد، تا بری آن را به کار

دانش است و دانش است آن، رو بگیر از آن تو بار
بار قدرت گیرید از آن، از تلاش جز آن مدان

که خدا امر کرده آن را، ما سعی در این جهان
گر در این وادی نهی پا، خستگی نی دانی چیست

لذت عمر ی آن را، ی جز هو هم که نیست!
59- امر خدا به موسی


خواستی موسی را خدا، تا بنده ای آرد به کوه

که ز قدر و منزلت، باشد فروتر هم از او
رفت به گشت اقطار شهر، تا یابد آنچه داده بود

گشتی تا مردی بیافت، از هر کمالی مانده بود
گفت همین باید به برد، شاید بدی خواست خدا

در به شه بشد، گفتی نباشد این روا
بنده ایست بگذشته عمر، داند خدا اعمال او

او چرا کمتر بوَد، تا من برم او را به کوه
نا توان از او بگشت، رفت تا بیابد از ددان

زان میان یافتی الاغ، کان مانده بودی از روان
خواست برد آنرا به کوه، گفت نی سزد گیرم شتاب

در به خلقت خلقتی است، عمری به خدمت داده آب
آن رها کرد و به رفت، تا یابدی جانی دگر

سگی یافت کز آن نماند، از هر رمق گوئی به سر
گفت همین باشد نظر، باید برم آن را به کوه

در میان ره بگفت، این را برم من با چه رو؟
سگ به عمر کرد خدمتی، در گله های مردمان

من چسان باید برم، کمتر زخود از این میان
خود به تنهائی برفت، در کوه طور، گفتی خدا

من نیافتم بنده ای، کمتر زخود آرم ز راه
کمترین سگ دیدمی، گفتم که این باشد همان

که به ره گفتم نی است، خدمت نموده بس گران
از خدا آمد ندا، شه داشتی بس نکو

هر سه کردی تو رها، هیچ یک نیاوردی به کوه
پس بدان ای آدمی، از هر چه گوئی کمتریم

این لباس از تن ، تاره به سوی حق بریم
دیدی پیغمبر حق، هر چه که دید او کرد رها

کمتر از خود ندید، تا که برد پیش خدا
تو نگون بخت گو چرا، بینی فرا خود در جهان

خود نگر از ذره ای، کمتر تو هستی در نهان
60 - اهبطا منها و اهبطوا منها جمیعاً در قرآن آمده است یک جا مثنی و جائی جمع است چگونه توجیه می شود؟
امر حق آمد به آدم، هم به حوا این چنین

در بهشت منزل گزینید، از خوراکی ها بهین
بهره گیرید جز از این یک، که درخت ذلت است

دان که ابلیس در کمین است، او خصیم عزت است
آن دو در گوش نی گرفتی، رفتی از آن ره برون

اهبطا گفتی خداوند، اهبطوا هم هست کنون
دومی جمع است مخاطب، کامدی آن از خدا

بیشتر از دو آن نبودی، چون بگیری این بجا؟
گر به شه روی تو، مشکلی نی هست در آن

که مخاطب نی دو بودی، بل خلائق در جهان
چون جمیعا گفته بعدش، پس دو تا نی بد نظر

بل بنی آدم نظر بود، در به یاسین هست اثر
آیۀ شصت دارد این را، مر نبستم عهدی من

که ز دوری گیرید، بد نبینید در زَمن
پس مخاطب جمع بدی آن، که بر از بهشت

تا تصور این نباشد، بهرِ آن دو این نوشت
اهبطا هم چون تو بینی، با جمیع است یک نظر

که به آن دو امر بکردی، لیک به جمع خواستی اثر
61 - از مال خود لذت ببرید


لذت مال را سه باشد، ای دمند هش بدار

تا نکو آری به دست، نیک هم بگیری آن به کار
گر بیاری تو ز ِمال، از راه مشروع آن به دست

لذتی ی از آن، بالاتر از آنچه که هست
گر به بخشی تو ز مال، از مال خوردن وان بجا

لذتی ی از آن، اجری جدا نزد خدا
پس توان خود بگیر، هر سه بیاری آن به کار

تا که در هر دو جهان، بس بهره ها آری به بار
62- آنچه بینی آن زِ من نیست
آنچه را آورده ام من، بعد از آن از من مدان

از برای خاص و عام است، تا بماند در زمان
حق هر نقد بر آنست، جز تو آن را حق مدان

چون زِ پایه ریزی آن را، که مصیبت بارد آن!
چون زِ مردم ریخته دان آن، کمترین بر من مدان

نه پی بگردم، نه طرفداری از آن!
عمری بگذشته زِ سالم، لازم است ریزم برون

تا که از شه زآن پس، خالی گردم از درون
یک خوشی دارم در این ره، که تن پوسیده ای

آن به گور خواهم دهم من، بی در آن پوشیده ای
پس بیا با هم بسازیم، ده مرا از خود زِ بار

تا رسانیم خیر آن را، به ان در روزگار
داوری داریم خدای است، مترصد در کمین

ترسم از روز حساب است، بد شناسند از جبین!
63 -امانت را بارور کنید و به دیگران بسپارید
آنچه گویم از سخن، از دیگران بگرفته ام

و از به درس روزگار، چیزی زِ خود نی سفته ام
پس امانت دانم آن، باید سپارم بشما

تا شما گیرید به کار، افزون کنید برآن زِ ما
تا جهان را پیش برید، آنگونه تقدیر خداست

این توان را در نهان، داریم که تا دنیا به پاست
گر نبودی این توان، م م چو قرن های کهن

شاید پست تر از وحوش، باور کن اینرا تو زِ من
64- شه در تصور!


آنچه را بینید به دنیا، دانشی است نی بیش از آن

دانی بسیاری از آنها، حادثند اندر جهان
پیش از آن که رو بیارند، به جهان این تازه ها

نداشت باور بر آنها، گر بگفتی از چه ها!
طبع آدم هم در این است، منکر است نادیده ها

گه رسد این حد انکار، کند خالق را رها!
پس بدان هر چه ندیدی، نتوان گفت آن که نیست

یا اگر نیست آن نیاید، کنی در شه ایست!
هرچه آید به تصور، تا خیال محض آن

هم چو نطفه در رحم ها، خواهد آید به جهان
اما این تکوین نطفه، تا ولادش در جهان

آن به قوه در تو باشد، که به فعل آری جوان
پس هر آن چه که نبینی، بر تو نیست انکار آن

با د رو در به نیستی، خواهی کرد آن را عیان!
65- آتش افروزی مکن!


آتشی روشن نمودند، مردمان این جهان

تر و خشک دارد بسوزد، پس خدا خاموش کن آن
از تصور هر چه دارند، در میان بندگان

این چنین آتش فروزند، مر چه سودی هست در آن؟!
یا اگر سودی در آنست، بین چه از دست داده ای

تا توازن حاصل آید، تو هم آدم زاده ای؟!
پس برو گیر راه آدم، آتش افروزی مکن

که خدا غافل نباشد، کند از ریشه زِ بن
دان خدا حرمت نهاده، بر دگر

حقی بر هم ما نداریم، گیریم با هم راه قهر
یا اگر داریم خلافی، بین خود در روزگار

مصلحت در آن نباشد، دشمنی آریم به بار
آتشی بر پا کنیم ز آن، که بسوزد خشک و تر

مر چه حقی داریم از آن، که چنین آریم زِ بر؟!
مر زِ عقل مایه نداری، که گرفتی از خدا

تو رها کردی د را، گفتی هستی زو جدا؟!
فاعلی آنسان که خواهی، بیشه پنداشتی جهان

دان که شیری ه داری، گیردت یک آن بدان!
سَتَکن من و اردوها، خالداً فیها جِثیا

راهی جز این هم نداری، لن تری خیراً عطیا
66-آ چرا؟!


بینی و ت بمانی، چه جواب داری بگو

تو که بینی من اسیرم، در به چنگِ گرگی خو؟!
خوری و راحت بخو ، فکر خواب من نه ای

چه تصور داری در خود، بینی ماندم در رهی؟!
چشم و گوش بندی ز ِرویم، رهِ خود گیری رَوی

مر ندانی در کمینت، کیست که گیرد در گهی؟!
ما که هم کیش هم هستیم، یا به خلقت هم یکی

پس چرا این سان گذشتی، مر به خود گو در شکی؟!
گر که خود را می شناسی، غفلتت این سان چه بود؟

با چنین غفلت چسان تو، بری از زیستت تو سود؟!
سودی در حد بهائم، خواهی بردن در جهان

اما سودی نی رسانی، خواهی دید آ چسان!
بایدت گیرند حس ، و آن به قیراط خواهی دید

رو که من کارت ندارم، دگر آید پدید
تو بخواه باور به دارش، یا مدار بینی چسان

گیردت پرسد مگر نه، آدم بودی در جهان؟!
پس چرا خوردی چو استر، استر بی بهره ای

بهره ها بردی ز ِمردم، مرکه بودی کاره ای؟!
یا اگر بودی چه حقی، داشتی خود از مردمان

خوردی و خو دی راحت، بی خیال از این جهان؟!
67-ازدواج های ناکام!


زن و مرد از نسل آدم، نر و ماده ز آن دگر

از به حیوان و نباتات، لازم م ومند زِ بر
گر برِ انسان نباشد، یا زِآن دو در جهان

این زمین نیست گشت زِآدم، زآن دو هم نیست شد در آن
پس چنین باید که شد این، با گرایشی بهم

گر گرایش گیری زآنها، خلقت آید زیر زِ بم
پس گرایش دان اساس است، گر نبود هیچی نبود

اما در آدم دگر چیز، بایدش تا ی سود
این شده مجهول دوران، در به پیوندهای روز

چون به صرف یک گرایش، دهی آن پیوند به سوز
با گرایش رو میارند، در به پیوندهای خویش

عشق لحظه می کشاند، پسر و دختر به پیش
عشقی که مایه ندارد، رنگ به بازد در زمان

با فرو ریختن رنگش، هر دو گویند ده امان
دخترک دیده پسر را، یا که بالع دختری

با قر و اطوار خاصی، شیفته گردد بی بری
در به دورانی نه چند دیر، پس دهد از خود زِ رنگ

بی گرایش ماند آن گه، بهر هیچ گیرند به جنگ
ل راهی نماند، جز جدا گردند زِ هم

عمری بر باد رفته بینی، پر شود جایش زِ غم
این چنین است نقص دوران، در به پیوندهای نو

در به ظاهر رنگی دارند، از درون روزاست چو شو
زین مخاطب هست جوانان، در به این دوران عمر

شیفتۀ ظاهر نگردند، که نیابند جز زِ مر
گر نجات خواهی تو ی ، جز هدف نی دان تو آن

غایت پیوند هدف هست، نه گرایش در جهان
در به خلقت این گرایش، رهروی است بهر هدف

پس هدف نابود مگردان، بهر آن چیز أَخف
ما مریدیم در به کارها، بهر ساختاریم بدان

نه خوریم خو م چو حیوان، راز ما نیست دان درآن
جامعه از ما به پای است، نه که از استران

با هدف باید کنیم زی، تا بسازیم این جهان
چون همه مسؤول یاریم، در به کار همدگر

همه را بینی به ، بهر یکدیگر به دهر
پس عزیزم چون بخواهی زندگی بر پا کنی

پایه را محکم بنا کن، تا زِ جایش نکنی
چون تباه سازی تو خود را، هم دگر از مردمان

آن گناهی بس عظیم است، که بری تو ز این جهان

68-انفعال سلامت و قناعت در هم!


مردم سالم قناعت، پیشه سازند در جهان

پس قناعت از سلامت، مایه گیرد این بدان
این بگیر کبرای پندار، در مسیر زندگی

از سلامت هرچه کاهی، ضعف تو بینی ز آن یکی
اولین ضعف مرزی سازد، با سلامت از بدن

مایه را از آن بگیرد، خود شود مایه به تن
پس دگرگون کن توکبری، و آن قناعت مایه ساز

هرچه کاهی از قناعت، ره تو گیری سوی آز
با چنین وضعی به آدم، همه چیز گیرد به بند

آنچنان او را به بندد، نتوان گوئی که چند!
با چنین بندی چو افسار، کشد آدم تا به چاه

در به چاه چون رفت بداند، زندگی کرده تباه
گر عموم را گیرد این ضعف، جامعه گردد تباه

هرچه را گوئی نباید، بینی آرد آن به راه!
پس...!


69-آنچه خواهی از خدا بخواه!


آنچه خواهی تو بخواه، و آن از خدای ذوالجلال

که زِ غیبت می دهد، بی منت و آن بی ملال
اما دارد شرطی آن، گر خواهی نای ملال

که نه خواهی آن به عشق، پنداری ی ز آن جمال
گر جز این خواهی از او، خواهد دهد بی درد و رنج

آنقدَر خواهد دهد، تا گردی دیوانه زِ گنج
شب و روز داری گذر، اما ندانی بهر چه!

تا نگهداری تو گنج، آنهم ندانی بهر که!
این چنین عمر سر کنی، دائم به شه بهِ مال

که فزون آری بر آن، و آنهم بماند از زوال
پس دو رنج گیرد تو را، جمع و نگهداری زِ مال

نه خوری و نَدهی، در راه حق تا گردی لال
از زبان افتی روان، گردی به آن روز حساب

ذره ذره گیردت، بینی همه هست در کتاب
پاسخی داری بگو، الآن بگو گیر ز آن جواب

با جدل آریم سخن، تا راهی ی م با صواب
پس به هش باش در جهان، هر یافته ای نی دان زِ خود

حقی داری تو در آن، نی بیش از آن باید ببرد
بیش از آن دان آتشی است، و آن هم به روز واپسین

مانی با حسرت در آن، خسران همین است به یقین
پس بخواه دنیا بخواه، تاج سلیمان هم بخواه

که خدا آن می دهد، اما نگهدار آن بجا
دان خدا را تو امین، هستی برایش بر زمین

تا به دنیا عزتی، در آ ت نزدش مکین
عقل چنین حکم می کند، نی آن بلا شرط غمین

که ندانی بهر چه، دنیا گذشت آمد پسین
من دعایم نیست جز این، ی م زِ بهره در جهان

گه بماند ماندگار، بعداً زِ شر هم در امان
آمین!


70- ابلیس بر تو و کشته هایت لعنت!


در تلاشی تا بسازی، نطفه ای چون خود پلید

گاهی چند صد سال به کاری، چیزی سازی ندید
از حرامت بذری پاشی، تا بروید در جهان

زارعش باشی به دوران، تا که بهره گیری ز آن
بهرۀ این کشت ناپاک، جز بلا نارد به بار

تر و خشک با آن بسوزد، زندگی ها را به زار
از خبیثۀ درختت، روزگاران کردی تار

بر زمین بر مردمانش، تیره روزی کردی بار
عمر کوته را گذر هست، هیچ توقع نیست از آن

اما تو تا کی کنی آن، تیره روزی در جهان؟!
گر که داری تو زِ پندار، دوزخ جایگاه همه است

دان که پندارت زِ بله است، این چنین دوزخ کمه است
جمع آثار بدان را، ای پلید خواهی چشید

در به دوزخی روانی، چنان دوزخ ندید
تو و آن بار درختت، در عذ بس شدید

در جهنم بی زمانی، با عذاب هائی عدید
در به هر لحظه ای بینید، ز آنچه در عمر جهان

بد رسانیدید به مردم، از خدای ذوالمنان
71- افق دید


گله ای را در نظر گیر، سگ و چوپانی به راه

که امان در مسیرند، چوپان گاه دارد نگاه
به افق هائی به اطراف، گله در حین چرا

سگ چو ی نگهبان، گله را از هر بلا
کار چوپان این چنین است، از به صبح گه تا به شام

سگ چو شیری در کمین است، حافظ جان های دام
گه که چوپان خسته گردد، لم دهد بر تخته سنگ

چاشت و نیم روزش بجز نان، نخورد از دست تنگ
سگ خورد هم استخوانی، تا رمق گیرد به هنگ

گر که گرگی بیند آید، می پرد از بهر جنگ!
این چنین اند سگ و چوپان، هر دو را دان تو امین

حافظند بر مال مردم، بهر هیچ بر این زمین!
مالی که مردم خورندی، جمع کنند در روز و شب

غافلند از کار چوپان، جان رسانده او به لب
چشم چوپان بر افق هاست، نه به آن مال ان

دیدی دارد سوی خالق، او که خلق کرد این جهان
این چنین دیدی است به چوپان، که رسد وحی از خدا

خیز و پیغام ده به مردم، طاعتم آرند بجا
خواب غفلت را رها کن، اندکی باش فکر خویش

مال تو سودی ندارد، مر فرستی آن زِ پیش
تو شدی خادم م ، گو که تا کی نوکری؟

چون اجل آید به سویت، دان که چیزی نی بری
آنکه هم ماند به جایت، جز تو بر مال ننگرد

یا که باد آورده داند، که به بادش می دهد!
پس نخوردی و ندادی، غم آن ماند بر دلت

برتر از آن در پسینت، آرزوست گردی گلت!
72- اشتباه تا کی؟!


نخواهی یافت به دنیا، بی خطا باشد به دهر

گر که عمر نوحی یابد، باز خطا آید به قهر!
هر دم آدم دمی نواست، با هزاران رنگ خاص

که گذر از آن دم، یک ره است وآن راه راست
زین که ممکن هست روی تو، در رهی جز راه راست

زآن کژی ی خطائی، که دلت آنرا نخواست!
چارۀ کار گیری تدبیر، در به هر کاری به جا

گر کم آوردی به تدبیر، یاری گیری هم جدا
م گیری زِ اهلش، زآن پسش تدبیری باز

گر صلاح دیدی کنی آن، کاین رهی است راهی مجاز
گر ش تی دیدی در آن، مایه باشد آن به کار

که از آن مایه توانی، بهره ها آری به بار
با ش ت مردان عالم، ره سپردند در جهان

هر ش تی پله ای ساخت، شد به اوج آدم رسان!
پس نباید هر ش تی، تو را نومید سازد آن

تا دمی بهر زدن هست، رو به پیش در این جهان
73 - اگر قصد سروری داری!


سروری را دان زمانی، که بخواهند آن زِ تو

لایقت دانند بخواهند، آنگه حق باشد برو
گر قبول کردی و رفتی، بین چرا خواستند تو را

تا که برداری به همت، گام مثبت در به راه
در به هر گامی به بینی، در مسیر خواسته ای

یا که مغرور گشتی از جاه، عزت خود باخته ای؟!
خط قرمز در همین جاست، که کشد آدم به زیر

آنچه را کاشته بسوزد، زود باشد یا که دیر
جز سیاهی زو نماند، که از آن خیره سری

سر به زیر گردد به جمع او، این همان است بی بری!
پس بگیر پند از من این را، که بزرگی است نوکری

گر بزرگ خواهی تو گردی، بایدت فرمان بری!
تا که قدرت را شناسند، همه آیند در برت

این چنین است رمز خلقت، تو که عقل هست ت!
74 - آرزو دارم خدایا!


آرزو دارم خدایا، لطف کنی بر بندگان

اذن دهی تا خود شناسیم، راحت گردیم در جهان
خود شناسیم که چه بودیم، چه شدیم در حال خویش

روزگار را چون گذشتیم، از همه راه های پیش؟!
گهی افتادیم به چاهی، از به چاله گه به ع

گهی با چشمان بازی، دیدیم مردم گه نه !
که غرور کور کرد دو چشم را، که جز خود او ندید

چون به جسم تار فرو رفت، همه چیز گشت ناپدید!
این چنین را به بند دان، بند جسمی بی زِ جان

غافل است در بند اسیراست، چون ندیده غیر آن!
زیرا گر خود شناسد، خود را بیند در همه

همه را در خود ببیند، هر تنی دان آینه
این تکثر که تو بینی، آن زِ وحدت شد پدید

از موازی آینه هائی، این چنین آید به دید!
پس اگر ما خود شناسیم، هر ی را دان تو اوست

غیر خود نی دان ی را، گر خدا را داری دوست!
75 - آنکه عقل دادی چه ندادی گفته ای نادرست است
مردمان دارند مثل، هر که عقل داده خدا

گو نداده چه دگر، چون عقل عطائی است خود جدا
یا نداده گر زِ عقل، گو که چه دارد از خدا؟!

چون تهی گردد زِ عقل، گویند فرو ماند از ادا
این مثل بی پایه است، عقل خاص انسان از خداست

به امانت آن گرفت، حکمش زِ هر چیزی جداست
تهی نی هست زِ عقل، مر ناقص آید به جهان

که حسابش آن جداست، از کار حق باشد بدان
پس تو عقل سنجش مدان، بین خود چسان گیری تو آن

اختیارش با تو هست، از دید خود در این جهان
گه که گیری در رهی، آتش زنی بر جان خود

مردمان را هم تباه، گوئی که حق است آنکه برد!
یا که گیری در رهی، دنیا کنی هم چون بهشت

همه را راضی کنی، این است که گویند خوب که کشت!
پس خیار داری خودت، گیری رهی از خوب و بد

و آن زِ عقل گیری مدد، تا بینی خیر و شر ابد!
اما آنچه نعمت است، حکمت بود و آن از خدا

کان فرا عقل آیدت، خیری است که آید آن جدا
آنکه شایسته است به آن، خواهد رسید نی دگر

و آن زِ دانش برتر است، سیر در کمال آرد به دهر
جز به ایمان ن آن، ایمانی آنهم با یقین

تا زِ بحر حکمتش، بینی چه خیر آید از این!
76 – از کلام گوئی سخن، من از بیان گویم تو را
از کلام گوئی سخن، من از بیان گویم تو را

با کلام آن حق مدان، گیری بیان را تو زِ راه
آنچه آورده خدا، دان آن بیان خاص اوست

تو به بازی با کلام، حق نی بوَد گیری زِ دوست
با کلام بازی کنی، گویی که این است آن بیان

دل کنی خوش با کلام، تأویل به رأی آری ازآن!
آنچه آورده خدا، قرآنی ساده است پند بگیر

بازی با الفاظ مکن، حق را میاور تو به زیر
گر زِ توحید دم زنی، گوئی ئیم خدا

مظهریم ما از خدا، اصلاً نباشیم زو جدا
ما نه تنها مظهریم، بل آنچه بینی در جهان

از مظاهر دان همه، وآن از خدایند این بدان!
مثلی آرم بر این، بنگر که بارگیری از این

شیء واحد بین دو، آینه چسان آید به ببین؟
بی نهایت بینی تو، از یک چنان است این جهان

پس نشاید گوئی که، هر یک خدائی است این بدان!
پایۀ شرک است همین، و آن از کلام آید به بار

من عرَف نفسهُ، نیست آنکه گیری تو به کار
از حدیث نبوی، دانی چه می آید به بار؟

چون تو از روح خدا، جانی گرفتی تو به دار
از شناسائی خود، روح را شناسی کز خداست

زآن خدا خواهی شناخت، او هست جدا از تو و ماست
پس حدیث نبوی، وحدت نظر دارد در آن

نه که گیری کثرتی، و آن با کلام اندر جهان
یا که گوئی که خدا، دارد نیاز بر بندگان

این کلام دارد تضاد، آنچه خدا دارد بیان
سورۀ اخلاص تو خوان، بین گفته است هستم صمد

تو خلاف این چرا، گوئی که دان هست بی عَمد
این زِ بی باکی است بدان، امثال این آری زبان

که تضاد دارند همه، با آنچه قرآن است بیان
پس برو شه کن، گم ره مساز این مردمان

چون کشانی در رهی، راهی خدا ناخواسته آن!
همه چیز بر باد دهی، و آنهم به نیروی کلام

بینی آ گیردت، هم این کلام در آن قیام
77 - امید و نومیدی!


چون به خود می نگرم، أَیاسُ مِما کنتُ فیه

ور به تو آرم نظر، أَئمن بک یا من تَفیه
أَن تفیءَ الاَنفسَ، حین المنام یا حکیم

تا زِ دنیا تو کنی، نزد خودت سازی مقیم
چه مقیمی دانی تو؟ ماذا فعلتَ فی الحیواة؟

او به ذره گیردت، بعد النشور من ممات
تو گمان داری نکو، کردی که بودی بر زمین؟

لا و بالله العظیم، مالی من العلم و الیقین
گر به نیت کرده ای، کردار نیکی در جهان

لک أَن تَأمن بها، حداً ترَی من الامان
پس به کردار نکو، همت گمار و آن با یقین

حتی یرضی الله بک، تُعصم من الیوم الحزین
تو اگر خواهی امان، این است رهت و آن با خدا

لو ترکتَ ما تری، خیراً و لو لک افتدی
ما جمعت ها هُنا، ما تنفع من قدر النفیر

چون نکردی خود بدست، غافل تو بودی زآن ن
مر نگفتند انبیاء، این را و آن را مکن

بل عصیت منهما، ناراً لک مثوی تکن
78- ای خودخواه مواظب باش


از به ده ها خاطره، من دو بیارم در مثل

تو بخوان و هش بدار، لکن مشو از آن ل
آشنائی بود که او، تازه رسیدی او به نان

از خدا غافل شدی، خود را سوا از بندگان
روزی از روزها بگفت: مائیم سوا از آن ان

بین ما و آن دگر، فرق است زمین تا آسمان
ما به فرهنگی مدرن، داریم گذر در روزگار

آن دگر از قوم ما، باشند فقیر در کار و بار
پس نشاید از صله، آریم سخن در این میان

چون صله بگسسته شد، پیوند نشاید در جهان
دانی آ که چه شد، با آن خیال خام او؟!

او سرانجامش کشید، جائی به ذلت که مگو!
ولی آن قوم فقیر، گشتند سرافراز در جهان

این چنین حکم می کند، خالق میان بندگان!
خاطرۀ دیگرم، از که بودی بس فقیر

در زمان فقر خود، کاشکم بودی خالی نه سیر
دختر عمو گرفت، سال ها بودی او همسرش

که خدا یاری رساند، فقر برد به راحت از برش
روزی آمد گفت مرا، ناراضی هستم از زنم

گفتم ناراضی چرا؟ راحت بگو یارت منم
گفت شدیم اشراف قوم، شایسته نیست با آن ان

به تداوم سر بریم، این است که من دارم فغان
گفتم او هست همسرت، مادر بود اولاد تو

این چه حرفی است می زنی، در راه راست ره گیر و رو
گفت که راهی جز طلاق، در پیش ندارم که روم

من به زودی می دهم، هرچه که آید بر سرم
او به دادی زن طلاق، بی مادر ماندند بچه ها

زنی بگرفت دل بخواه، بعدها چه ها دید از چه ها
این دو تا آوردمی، تا هش بداری در جهان

هر ی نزد خدا، عزتی خاص دارد بدان
بالا پائین تو مکن، کز مگسی داری فغان!

کمترین خود را نگر، تا از خدا ی امان
79 - ای جوانان عزیز:


ه ماهی بزرگی، بیش از سیزده متر به طول

در به اقیانوس روان است، در به دریاها چو غول
آب اقیانوس برای، این نهنگ حوضی است زِ آب

همه چیز هیچ است برایش، هر چه گوئی هست به تاب
این مثل بهر جوانان، من بیاوردم بدان

که توان شد چون نهنگی، در به دریای جهان
در به دریاهای دانش، آنچه می آرد خدا

می توان آورد به دستت، تا به سازی خود جدا
پس عزیزم غوطه ور شو، کائنات را گیر تو بر

که خدا خواسته زِ آدم، عمر برَد او نیک به سر
به خیال و به تصور، هر چه را خواهی تو یافت

در خیال چیزی نگنجد، که نیاید آن به بافت

80- آیا دوست داری عارف شوی؟


در ره مستان چسان خواهی روی

می ننوشیده تو مست خواهی شوی؟!
هر می ای را نی توان بردن به کار

رُو به هر ساقی نباید کرد به دار
هر دری را نی توان گفت آن در است

هر طریقی نی طریق اکبر است!
گر خطا رفتی در این راه دراز

چیزی نی ی زِ خلقت از زِ راز
بل روی در راهی که چاه است و نار

تا ابد مانی در آن با وضع زار
پس اگر خواهی زِ عرفان ره بری

کن فراموش هر چه داری در سری
با خیالی راحت و عاری زِ خویش

دست پیری را بگیر و رو به پیش
آنگهت ی که ساقی هم که اوست

می مستان را بی هم زِ دوست
آن چنان مستت کند بی خود شوی

جز طریق آن عزیز نی ره روی
این بگفتم تا شناسم من خودم

تا بمانم در رهی در آن بدم
81 - از آیۀ ۱۵۵ سورۀ الاعراف چه می فهمی؟:
«...إِن هی الا فتنتک تضل بها من تشاء و تهدی من تشاء...» این جز فتنه و آزمایش تو نیست، که با آن هر که را بخواهی گم راه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می کنی
گر سخن گویند برایت، تا به آ کن تو گوش

نی سزد گیری تو بخشی، بخشی دیگر نی به هوش
لا اله بینی تو جائی، بعد از آنش بین چه هست

جز خدا آید پس آنش، ور نه حق رانی ز دست
در به قرآن هر کلامی، با کلام ها کن نظر

نی سزد تنها تو بینی، چون نه بینی زان ثمر
آنچه در عنوان بیامد، بد ز موسای کلیم

حق نی مر روی تو، در به قرآن کریم
آیه های بی شماری است، تو به شش تا کن نظر

خواهی ی که خدایت، بد نیارد او اثر
بقره بیست شش نظر کن، ماندۀ پنجاه و یک

یکصد و هشت از همانش، با یقین بین نی به شک
آیۀ نوزده ز توبه، بیست و چهار باز از همین

ابراهیم بیست هفت نظر کن، رسی راحت بر یقین
خواهی دید ایزد چه گفته، در هدایت یا ضلال

که به هر نی رسد آن مر به حق از ذوالجلال
فاسقان و ظالمانند، که ضل هست مسیر

باختیار آن ره گرفتند، پس هدایت لایسیر
وقتی پشت کردی به ایزد، ایزد هم راند تو را

َهرِ آدم ره نهاده، هر رهی نی هست که راه
گُمرهی راهی است که ابلیس، گفت کشم من بندگان

ایزد گفت رو با انت، آ آن بینی چسان
اختیار حقی است که داده، خالق ما در جهان

ره او خواهی روی رو، یا که هر راهی جز آن
پس مسیر را خود گزینی، انتظار از او مدار

چون نخواهی راه او را، شر به خود آری تو بار
82- ارزش پول


هر چه را خواهی توانی، که تو با پول آری دست

زین سزد گوئیم که پول است، در به معیار هر چه هست
بهرِ این معیارِ گفته، حد و مرز باید نهی

تا به مرز شرف ، نی بیابد آن رهی
گر بگویند شرف ، هم در آن است نی جز آن

دان که هستند که فروشند، شرف خود این زمان
شرف آدم تو دانی، نی به چشم آید پدید

گر نه اینست گو به بینم، شرف چون بدید
شرف آدمی نی هست، هم چو چشمان و دو گوش

که توان بینی تو آن را، نی بود امثال هوش
از به هوش بینی که فرق است، ذر میان این وآن

چه بسا بی بهره بینی، ای از بندگان
شرف امری است اعتباری، در میان مردمان

به تکامل ی را، تهی دیگر دان از آن
آنکه را باشد شرف دان، دارد آن را هم چو جان

و آنکه آن را می فروشد، خود تهی بوده از آن
این چنین آدمی نیست، باشد تندیسی بدان

کز روان حق تعالی، تهی کالبد شد از آن
پس سزد حیوانی دانی، که حرام است گوشت او

از به خصلت های آدم، هیچ نبرده او زِ بو
83- ایران زمین


مهد توحید دانم آن را، هم زمان با نام آن

نی توان ی زمانی، که تو گوئی بد بتان
زین خدا را آورد، در زمین مشرکان

چون زِ ریشه نی بداشتی، پایه ای غیر از بتان
با گذشت این همه قرن، در به مقیاس زمان

باز که بینی رشد فکری، نی ب د مردمان
هر چه را گویند بر آنان، می پذیرند آن ان

عقل خود گیرند به کاری، تا گذر گردد زمان
84- احساس پیری نمی کنم


نی کنم من حس پیری، ۶۸ بگذشت ز سال

بل همی بینم جوانم، سانی ۴۰ بودی به حال
این چنین نیرو تو دانی، از کجا آمد پدید؟

با هدف بودم به دوران، با هدف هائی مدید
لازم است این را بگویم، گرچه انگیزه است به کار

با چنین انگیزه هائی، سالم ماندم من به دار
ولی مرگ را سایه دانم، که ندارم زان گریز

ترسی از آن هم ندارم، که قضای است زآن عزیز
چون که آرد او قضایش، ره سپارم سوی او

که در آن جا ما بی م، کرده ها را مو به مو
زآن به امید دل بدارم، که نکو بینم از او

که بجز رحمت در آن جا، از خدایت تو مجو
رحمت حق نی تو ی ، مر کنی خدمت به خلق

خدمت خلق است که آرد، رحمت او را به حق
85 - ای ستمگر!


ای که بردی بهرۀ آدمیان

خوی حیوان زِ چه داری گو تو آن
نی کنی شرم ز آن چه داری در درون

بایـدت آوردن از آدم برون
تا که ننگ آدمی کمتر شود

ره به سوی خالقش بهتر شود
با چنین کرداری ره بستی از آن

بایدت ی ر کنی کارها بدان
86 - آهنگ کردار نیک


گر ز کرداری نکو، آهنگ آن آید به سر

از خدا پاداشی را، از بهرِ آهنگ ی در
ور که کردار نکو، انجام آن آید به کار

زان دگر پاداشی هم، آید تو را از کردگار
گر که از کردار بد، آهنگ آن آید به کار

چیزی بر تونی بود، ناکرده است در روزگار
چونکه در کردار بد، با اهرمن داری قرار

تا به انجام نرسد، ترسی ز کیفر تو مدار
87 - این لحظه را به یاد آور


هر ی را لحظه ایست، چون آن رسد گویند برو

وقت کشته سر رسید، باید کنی آن را درو
وای زِ روزگار تو، غفلت زِ کشته گر کنی

حاصلی ناری به دست، نزد خدا چون سر کنی؟
رو خدمت به خلق، تا این جهان را سر کنی

تا که در روز حساب، بدبختی از خود در کنی
هُش به دار در این جهان، تا گول ظاهر نه خوری

چون به پایان آن رسد، خیری نه خواهی زآن بری
آنچه که باید بریم، کردۀ نیک و بد ماست

که خدا خواهد دهد، هر یک از آن بی کم و کاست
88 - اثر روانی غیبت!


غیبت آنست که ی، اندر حیات دگر

سخنی آرد میان، کاندر حضور نارد به در
این چنین کرده به شرع، نهی است مؤَکد از خدا

سانی که گوشتی خوری، گشت از برادر آن جدا
پس نه تنها آن به شرع، دارد حس در پسین

بلکه در دنیا هم آن، آثاری دارد بس حزین
یکی زآن آثار شوم، چهره دگرگون سازد آن

چون چنین شخصی به ذات، یک رنگ نباشد در جهان
در به محضر گویدی، خوبی ز شخص هر چه تمام

در غیاب گوئی دگر، بد آرد از شخص او به نام
این چنین عادت اثر، خواهد گذاشت بر چهره اش

چون درونی با برون، بیگانه بینی با رَهش
او مریض است از روان، نا خواسته ترسان است به جمع

ترس او باشد از این، گفتار به آید به سمع
او نداند که چه هست، لیک جمع شناسندش تمام

زین از او دوری کنند، یاد آورند بد او زِ نام
این چنین دارد گذر، از روزگار عمر خویش

در نهایت در پسین، چیند از آن چه کشته پیش
89 - ارزش شرف


گر نگرآری به عمر، بینی زمانه گذرد

نیک نگر تا که شرف، بهرِ جهانت نرود
مال و هستی چون رود، چیزی نرفته از میان

گر که تن بیمار گردد، ی شفا از پی آن
با زوال شرفت، چیزی نماند در بساط

از درون گردی تهی، آدمی نی گردی به ذات
برتر از جان دان شرف، خلقت آدم کن تو یاد

ورنه دنیا و پسین، خواهی دهی هر دو به باد
90- از کار خدا ایراد مگیر


کارگری را در نظر آر، که بگیری او به کار

تو مسیری ره نمائی، تا برد از تو ز بار
گر خطا رفته زراهت، یا که نی پیموده راه

بار به مقصد نَرساند، نه به روز حتی به ماه
کرده ات با او چه باشد؟ گو به انصاف آن به من

مزد دهی و بگذری زو، یا بخواهی زو ثمن؟
چونکه دانسته چنین کرد، نگذری از او تو هم

کرده اش را پاسخ آری، تا برد او را به غم
پس خدائی را که کرده، خلقتی را این چنین

خود به ساخت ما را به دستش، تا بر او آریم یقین
او بخواست تا در ره او، ره سپاریم راه راست

بندگی را پیشه سازیم، آن چنانی که بخواست
جز ز طاعت چاره ای نیست، چون به بندش بنده ایم

گر جز این شه اری، بهرِ خود چه کنده ایم
او بما گوید چنین کن، این چنین هم تو مکن

ره نماید هر رهی را، تا بسازی تو ز بن
تو حیات این جهان را، تا ثمر آرد به بار

تا خوری آن را به دنیتا، در پسین آید به کار
هر رهی را او نماید، بهره اش جز این مدان

پس اگر ره کژ روی تو، دان نگیری سود آن
گر به گوئی که چرا خواست، که بیائیم در جهان؟

ظرف عقل ما نه آنست، تا بیاریم ره بدان
همچو کارگر ما اجیریم، پی نخواهیم برد ز بار

بهرِ چه از ما کشیده، بهرِ چه آید به کار
91 - اکنون من در چه حالی هستم؟!


من به حالی هستم اکنون، نی که شادم نی غمین

گذر عمر را بدیدم، شدی برداشتی چنین
گر چه هستم ذرّه ای من، در به مخلوق جهان

لطف خالق بودی بر ما، که شدم جزئی از آن
پس به هر ذرّۀ خلقت، لطفی باشد از خدا

گر که آن بر من نبودی، بودم از خلقت جدا
آمدیم ما در جهانش، بهره گیریم باختیار

خواه خلاف حق رویم ما، یا که حق آریم به بار
گر چه دوزخ هست نصبی، بهرِ بد کار جهان

چون هم او هم لطف حق بود، باید داند خود از آن
زین سزد گوید سپاسی، لَو جهنم هست مکان