پیدا





ادامۀ اشعار 95 از 41 تا 125

درخواست حذف اطلاعات


///////////////////////
گنجینۀ اشعار 95 مست ج از آرشیو دیوان اشعار :به آدم
فهرست اشعار
......................................................... فهرست اشعار از 42 تا آ /////////////////////////
41 – حذف شد42 –
42 – شیری با مادۀ خود
43 – شاهرخ
44 – شکر مدام برای چه ؟
45 – غم به در کنید
46 – غرۀ ایمان به خدا
47 – غم مخور
48 – از گدایان یاد بگیریم
49 – نتیجه گیری از یک خاطره
50 – یکی دیدم ز بی دردی بنالید دگر از درد بی درمانی نالید
51 – خدا خود خواهان را دوست ندارد
52 – آنچه دنیارا بهم ریخت
53 – امان از مردم بی ظرفیت
54 – راضی به مرگ دشمن مشو
55 – چرا نیاید بفهمیم
56 – آیات چه حکمتی دارند ؟؟
57 – اثرات منفی اغراق در تشویق و تعریف
58 – زندگی جلسۀ آمون الهی است
59 – تیشه را بگذار کناری
60 – عقل در تصور
61 – ای پلید روزگار
62 – دعا آری نفرین نه
63 – دوران عبرت
64 – حق النای در دایرۀ الهی
65 – مفهوم لا در لا اله الا الله چیست ؟
66 –گربه ای دیدم به راهی
67 – از آب گل آلود ماهی بگیرید
68 – چرا خدا منت می نهد ؟
69 – مگر من محتاجم
70 – یکی از بد بختی های روزگار
71 – دامنۀ الضرورات تبیح المحظورات
72 – خجا بکش
73 – ای مدعی دین
74 – شرم کن
75 – جانشین خدا : رحمن الرحیم خدا کجاست ؟!
76 – جسارت انسان یا کدام بیشتر است ؟
77 – فکر مکن من راحتم
78 – بنام دهندۀ دم و گیرندۀ آن
79 – نگاهی در آینه
80 – رو چو شیران باش نه مرغان
81 – ای توانمند به هش باش
82 – عذاب الهی جبر است یا تقدیر ؟
83 – آیا زدن زن در جایز است ؟
84 – ای جهنم باورم کن
85 – در دام بی شعوری
86 - حق الناس چیست ؟
87 – می گوید : با بدی نامم مگو
88 – حذف شد
89 – وای از آن روز گه چراها !
90 – کتاب روزنه ایست به جهان هستی
91 – که یک مرد جنگی به از صد هزار
92 – چه ی می تواند جانشین خدا شود ؟
93 – چهرۀ دنیا
94 – چه ی می تواند مدعی شود ؟
95 – از من سؤال شد : مگر به خود اطمینان نداری ؟
96 – اگر ابلیس توبه کند آیا خدا اورا می بخشد ؟
97 – کدام بهتر است مال یا کار نیک ؟
98 - کافی هست یا نیست بگو
99 – حروف کلمۀ مادر
100 – حج تمتع
101 - حرمت قلم
102 – حیفم آمد که نگویم
103 – حکمت یا جوهر
104 – حسود و بخیل
105 – حکمت سیزده به در
106 – حکمت
107 – حاجات بندگاان
108 – حین خلق
109 – حیوانات را کم مگیرید
110 – حق به جانب اوست
111- حیف از نعمت خدا
112 – حکمت صبر خدا
113 – دوستی دنیا
114 – خطاب به انسان ها
115 – اثرات مثبت ومنفی امر به معروف
116 – مواظب غار افلاطون باشید
117 – گویش ها در پسین روز
118 – ای که خوبی هش یه دار
119 – آیا شب و نوافل به حساب کارهای نیک خواعد آمد ؟
120 – پندی از یک لقمۀ نان
121 – نژاد پرستی در ادیان الهی
122 – دین شد شکاری
123 – آهنین مرد
124 – شاه جنگل
125 – غوطه ور در نیستی
126 - گوساله .............................. 42 -شیری با مادۀ خود
شیری با لبوۀ خود، رفتی به نخجیری شکار
تا برای بچه اش، ط ای آرد آن به بار
گله ای آهو رسید، گشتند همان دو بی قرار
حمله بر آن ها بشد، زین پا گذاشتند به فرار
زان میان بچه ای ماند، کان نا توان بود از گریز
مادر بچه ز دور، چشم داشتی آن سویش به تیز
بچۀ درمانده رفت، آن سوی لبوه بهرِ شیر
چون نبودی مادرش، برگشت نمودی آن ز زیر
شیر به رحم آمد بر آن، زآنچه که دید آمد سرش
بچه را ره کردی سو ، تا ره بَردَ سو مادرش
بچه چون مادر بدید، خیزان و جست رفتی بَرَش
زان پسش رفتند دو تا، آن لبوه باشیر نرش
این چنین صحنه ای بود، از سوی رازهای بقاء
تا شناسد آدمی، خود را چه سان است در خفا
پس به انصافم بگو، تو هم چنین خواهی کنی
یا که با طبعی بلند، گوئی ندارد این بُنی !
44شش3 –
44
43 – شاهرخ :
شکر ایزد می کنم من، که سزاوار ثناست
که عطایش شادی آرد، چون بگیرد هم بجاست
اوعطا کرد یک زمانی، نوری از انوار خویش
می درخشید در جهانش، حکمتی داشت آن زِ پیش
هردمی را داشت حس ، که بگیریم آن به کار
که گرفتیم در ره او، تا گذشت آن روزگار
رحمتش آمد گرفت آن، دیگر شد به بار
که به دادیم پس امانت، با گذشت روزگار
من عشق خدای است، که بشد بر ما پدید
بازسزاواراست ثنایش، در زمانی بس مدید.

44 - شکر مدام برای چه ؟
روزی دیدم عاقلی، می کرد مدام شکرخدا
گفتمش گو چه شده، این همه شکرآری بجا ؟!
گفت عجب دارم زِ تو، این سان عجب ی زِمن
مرتو غیرازمنی گو، م خموش اندرزَمَن ؟!
من وتو دریک رهیم، باید کنیم شکرخدا
گربه خود خوب بنگری، آری برای خود بجا
شکربرای خود کنی، دانی خدا هست بی نیاز
با چنین شکربندگی، ثابت کنی هم چون
بندگی ازشکرتو، ازمعرفت آید برون
معرفت هست که دهد، پاداشی برداده فزون
پس مدام شکرخدا، کن تا مزید بینی ازآن
آن مزید بالا یرد، برتخت نشاند درجهان
اما چون برتخت روی، آن باشد آزمونی دگر
که چه ها خواهی کنی، تا پرزِ بار آئی تو در
گاهی تخت گیرد تورا، آتش فروزان می کنی
که بسوزد من، خلق وزِ بنیان بر کنی
اما گاهی تخت تو، تختی است که بالا می برد
خلق را دراین جهان، درراه نیک وآن با د

تاریخ : شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۵ | 19:40 | نویسنده :
45 - غم به در کنید
آدمی بی غم نشاید، مر زخود آید برون
تنی سازد آن چنانی، جز روانی نَی درون
گه که غم آید زمالی، گه زجانی از ان
گاهی چون عزت سر آید، ذلت آید از پس آن
گاه دیگر هم چو طوفان، غم فرو آید به سر
وآن غم مردم شمارش، گیرد آدم را به بر
ازچنین غم ها چسان تو، ره توان آری برون
تا د را با روانت، هم گِنی گردد فزون
عاقلان اندر غم مال، سخت از آن دارند نهی
وز برای جان یاران، سوی حق دارند رهی
گر که ذلت بر سر آید، از خدا آن را بدان
پس بگرد از راه رفته، تا رها ی از آن
رهی رفتی باختیارت، داشت سرانجامی چنین
ذلت از کارت بُدی آن، پس بگرد بی درد و کین
آنچه که غم بایدت بود، غم مردم نَی جز آن
تا رضای حق بداری، واگذاری این جهان
گر جز اینت ره سپاری، نَی برون گردی ز غم
غم خود خواهی تو خوردن، دمی بِه ن ز دم
پس به مردم کن تو خدمت، تا زغم آئی برون
زین تو را آسایش آید، هر چه خواهی زان فزون

46 - غرُۀ ایمان به خدا
س ه می گیری مرا، چون باورم هست به خدا
خندی برمن که چسان، یافتم خدائی ازکجا ؟!
گربخندم من بتو، دانی چه مفهوم دارد آن ؟
یعنی مغرورم به خود، درعمرکوته درجهان
غره ام این است که تو، دردوزخی من دربهشت
خود همین کافی است که آن، راهم برد درراهی زشت
کِشته و ایمان من، ی ر فنا گردد دراین
علتش این است که من، ترسم بخندم برزمین
چون که دوزخ آن جهی است، هردو قضا داریم درآن
تا چه حکمی بعد رسد، بربندگان درآن جهان!
مستند دو آیه 71 و72 از سورۀ مریم است، توجه فرمائید :
آیۀ 71 « وان منکم الا واردها، کان علی ربک حتما مقضیا –وهیچ یک ازشما ( رهائی ندارید ) مگر ( اول ) به دوزخ درآئید، که ب روردگارت ( این واقعیت ) یک امر حتمی وبه حکم الهی درآمده ایست ( دراصطلاح حقوقی امری مختومه و محکوم بهاست ) »
آیۀ 72 « ثم ننجی الذین اتقوا ونذر الظالمین فیها جثیا – سپس پرهیزکاران را ( ازدوزخ ) نجات می دهیم، وستم کاران را درآن باقی خواهیم گذاشت تا به زانو درآیند.( چه زانو درآمدنی ؟! اصطلاح و وضعی است غیراز آنچه به تصورمی رود که ورود درآن گفتاردرازی را می طلبد )»
پس بخند برمن که تو، غافلی در ره که چه هست!
متحیر بینی ام، چون بینی نیستم چو تومست


47 - غم مخور



گر غمی داری به دل، آنرا از خود جدا

تا پسش بینی جهان ، دارد چه روئی با صفا
غم بوَد از آنچه رفت، بر آنچه نامد غم مدار

رفته رارفته بدان، تا گیری تو زانش قرار
به تأمل کن نظر، سُ ه مگیرید این کلام

ره به سوی حق برید، تا آورد بر تو سلام
زان پسش بینی که خود، نَی هستی تنها در جهان

بل خدائی داردت، در سایه اش اندر نهان
به از این سایه چه هست، تا آن رسد در روزگار

گر دوام آری درآن، بهره بسی آرد به بار
پس برو پیشه بساز، اندر پناهش دم به زن

تا غم دل در کنی، شادی تو بینی در زَمَن


تاریخ : شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۵ | 16:11 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات

اشعار اردیبهشت 95 :
48 - از کدایان یاد بگیریم !
ازگدایان یاد بگیریم، که چه سان دارند سؤال
گاهی بینی لقمه نانی، گهی انبوهی زِ مال
لقمه نان از ی خواهند،کزتوان بینند کم است
مال انبوه را ازآنی، که زِ ثروت محکم است
چون رسد بر یک توانگر، با گشاده روی او
طالب است خانه ای ازاو، که دهد بی گفتگو
این چنین باشند گدایان، در تمام این جهان
این را آوردم مثل من، تا بگیری بهره زآن
وقتی داریم ما ی را، مالک و مکان
گرنیازداشتی زمانی، هرچه خواهی زوبخوان
گفتگوئی هیچ ندارد، هرچه خواهی توبخواه
کوش زِ چیزهای بزرگی،توبخواهی هربه گاه
تو بزرگی را به الله، با ید ت بشناسی آن
ذکر اکبر هم به الله، که دهد نیرو به جان
پس به مقیاس نی ، اکبراز الله اگر
داری ایمان به خدایت، که جزاو نیست دگر
آنچه آوردم مثل من، از گدائی در جهان
زآن شرف را می فروشی، بهرِ هیچ وهیچ آن
اما از این یک که خواهی،از زمین تا آسمان
بی تکلف یا به منت، ی از خالق جان
مایۀ کار درهمین جاست بینی داردریشه ای
ریشه ای عزتی سازد، نه کَنَد هیچ تیشه ای
پس بروخواه ازخدایت خواسته هائی بس بلند
و ا ز بلندی های آنها، گیری دنیا را به بند
بندی که بندی به خالق،هرچه انسان درجهان
تا ازاین کل بینی یک را، در درون کل نهان
عدد یک ما نداریم، چون که یک نام خداست
پس شمارالله ودوسه، درحساب دان آن رواست
هریکی ما یکی هستیم مظهریم دراین جهان
مظهر آن مبدأ یک، زنده ایم با یک روان
تن چوبگذاری کناری، جوئی بینی این روان
با سَر آبِ خالق ما ، هیچی جز او نیست عیان
خودشناسی دانم اینرا که خدا خواهی شناخت
زآن همه رایکی بینیم، هرکه فرق گوید به باخت
اریخ : چهارشنبه بیست و نهبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
نتیجه گیری از یک خاطره
49 - نتیجه گیری از یک خاطره
چشم گشودم آبی دیدم، بود کنارخانه مان
بصره بود آن رود جاری، که بدیدم آن زمان
اینک د ایان عمرم، آبی بینم باز روان
باز کنار خانه مان هست، دربه دزفول هستی آن
کودکی بودم درآن گه، که بمانده یادم آن
پدری داشتم که پیر بود، در به سنم این زمان
من به خوبی آن اتاق را،که بُدی بالای رود
یادم می آید گهی را، که پدر در سجده بود
من هم اکنون که نگاهی، کنم برآب روان
خاطراتم زنده گردند، گوئی دیروز بودی آن
که پدر رفت ا وزِ دستم، مادرم هم پی او
که خدا امر کرد به قرآن، رحمتِ آن دو بگو
زین بیاوردم من اینرا، تابگویم این سخن تا بخواهم از خدایم، که پذیرد ا و زِ من
رحمت مادر پدر را، که چه ها درروزگار
از به زحمت که کشیدند، بر نهالی بی زِ بار
سخن دیگرکه ی م، عمرما دارد گذر
در به نسبیتِ قرآن، که چسان آید به در
آیا تی چند درنسبیت زمان ذیلا آورده می شود تو جه فرمائید :
به چند آیۀ الهی د
اما آیات الهی
آیۀ 112، 113 و 114 از سورۀ المؤمنون :
آیۀ 112 « قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین – گفت : (پرسش می شود) چند سال بر زمین م د ؟ »
آیۀ 113 « قالوا لبثنا یوما او بعض یوم فسأَ ل العادین – ( د اسخ) گفتند : ما یک روز یا ای از روزدرنگی داشته ایم، ازملائکه ای که درحال شمارش ( و ضبط همه چیز هستند ) پرسش کنید »
آیۀ 114 « قال ان لبثتم الا قلیلا لو انکم کنتم تعلمون – ( به آنان می گویند ) اگر می دانستید ( که دنیا چه جایگاهی است ) جز اندکی ( از نظر نسبیت زمان ) درنگی بر زمین نداشتید »
یکی دیدم زِ بی دردی بنالید دگر از درد بی درمانی نالید
50 - یکی دیدم زِبی دردی بنالید، دگرازدرد بی درمانی نالید:
من دوتا دیدم که نالند، ک ه یکی بی درد وغم
وآن یکی دردی به دل داشت، بی دوا زآن داشت الم !
اولی سیر بود ز هر چیز، بی هدف مانده به راه
این چنین داشت او گذرعمر، شب و روزدرهربه ماه
غصه باید بر کدام خورد، اولی یا دومی
آنکه بی درد است و نالد، یا دمی بدتردمی ؟!
گربه واقع خواهی گویم، غصه براو ل رواست
او به واقع دان مریض است، درد او هم بی دواست
گرکه گوئی مرده است او، به گزاف نیست این سخن
گر چه بینی زنده است او، ظاهری استوآن ازبدن
این بدن عاری زِروح است، روحی که عقل رهنماست
پس مدان زنده تو اورا، این سخن دان نا رواست
تا زمانی که به کاری، با هدف داری تو پیش
زنده ای دربین مردم، از غریب و قوم و خویش

تاریخ : دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 20:58 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
خدا خود خواهان را دوست ندارد
51 - خدا خودخواهان را دوست ندارد
گر خدا را می پرستی، دان که هست آغاز کار
با ناز و روزه ات هم، چیزی بیشتر ناری بار
آنچه لارم هست که ی ، بعد ازایمان به خدا
کِرد و کار نیک تواست آن، تا بیاری آن بجا
ذرة المثقال همین است، د سینت درحساب
بعد از ایمان به خدای است، که شود ثبت درکتاب
پس اگر غافل تو م ، از به کردارنکو
دان عبادت را توسوختی، هرچه سبحان هم بکو
با تلاش مردمان است، راحت باشی درجهان
پس تومدیونی به آنان، چون بَرئ گردی از آن ؟
این برائت را تو ی ، با سجایای نکو
آری در کارهای روزت، تا خدا نیک ی رو
آن گهت گویند که هستی، بندی دربند خدا
که به خلقش رو نمائی، نه که از آنها جدا
که جدائی ازخلائق، آتشی است بر باورت
پس ره پیوند بگیر تو، بین خدا را یاورت
تاریخ : دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 20:15 | نویسنده :
52 –ئ آنچه دنیا را بهم ریخت !
آنچه دنیا را بهم ریخت، ومال و مقام
دربه مستی هرسه د، آدمی را در به دام
ریزدخانه هارا، ازبه بنیان آن به زیر
لحظه های نوش بی جا، سازد آدم را اسیر
گاهی بینی آن اسارت،بردازتو هر چه هست
ازشرف،مال ومقامت، همه بینی رفت زِدست
این زیان خود بینیم آن را،غیرماهم دگران
بینند از کرداری نا جا، که تباه گردد از آن
خانه ها ریزد فرو زآن، گه فراتر هم رود
جامعه گیرد به کامش، مایۀ مرگ آن شود
پس بهُش یاید تو باشی، با دهم در به کار
تا که شرازآن نبارد،راه برگشت نیست زِ زار
گفته ای بودی زِ ،دربه مال کمترمدان
جمع مال دان حدی دارد، گونه اش هم درجهان
این همه جنگ وجدل ها،ازبه مال آمد پدید
همه چیزرا گه فروشند،هرگهی سان ندید
گه شرف رامی فروشند، گهی ملت با وطن
گهی دین راحت فروشند، وازشرف گردند لجن
راحتی آنان ندارند، جزکه افساد در جهان
لحظه های عمرآنان ،ننگ انسان هاست بدان
سومین مستی مقام دان، به خدائی گه کشد
آن گه ازعقل دان تهی او، که به فرعونان رسد
س ه گیرند بنی آدم، برده دانند غیر خود
هیچ ابائی هم ندارند، هرکه رفت یاگوئی مرد !
سرآنان بسلامت، سری که بر هر سری
زین کنند هرچه که خواهند،ازفساد خیره سری
هرچه را گوئی زِمردم ، بی پشیزی از ثمن
مالکند برهمۀ آن، از ضمیر نیست جز زِ من
این توانائی آنان، دان که هست از مردمان
سرفرو ارند به راحت، برند فرمان هم به جان
سرفروآرند به فرعون، سجده هم بر در گهش
غافلند ازاین که دادند، همه چیز را در رهش
این همان است که خداوند، درکمین این ان
مترصد در پسین است، در تقاص مردمان
پس تو مستضعف بدان که ،پایۀ ظلم از تو بود
به چند روز حیاتت، تا بری راحت تو سود
همه چیز دادی به فرعون، غافل از خلق خدا
پس بگیر تاوان کارت، در به هر لحظه جدا
پس زِمستی برحذرباش،هرسه دان ابزارخویش
جان فدای تن مگردان، چون فرستی تو زِ پیش ر | آرشیو نظرات
امان از مردمان بی ظرفیت
53 - امان از مردم بی ظرفیت !
ظرفیت دانی چه باشد، در درون مردمان
ظرفیت را دان تعادل، بایدش گیری تو آن
این تعادل در همه حال، بایدش گیری تو کار
تا که راحت سر رسانی، عمرخود در روزگار
مایه اش عقل است که داری، گربگیری ان به کار
گر رها سازی تو آن را، بهره اش بینی تو زار
آن چه را بینی نویسم، نیست خیال و وهمی آن
نگری حاصل زِ عمری است، که بدیدم در جهان
گشنه ای دیدم گرفتار، روزی دیگرگشته سیر
چند صباحی بیش نیافت آن، دربه نسیان شد اسیر
او اسیر جهل خود گشت، گونه ای دیوانه وار
که به هرقومی وخویشی، چون رسیدکردی هوار
تا که پوشاند هرآنچه، داشته بودی او به پیش
خود نمایاند نبود او، تا نکاهد قدر خویش
یا اگر صاحب مقامی، روزی بوده او فقیر
آن چنان بالا برد خود ، در به نخوت او اسیر
این ان از روح ضعیفند، ازبه آدابند فقیر
در تحول نا توانند، در به جهل هستند اسیر
با جه می نماایند، من نه آنم انکه بود
عزت از مردم بریزند، به خیال گوی را ربود !
چارۀ کار را دراین دان، چشم تو بندی زین ان
به موازات راهی گیری، که به زیرآری تو آن
تا به هش آیند بفهمند، این عوارض رفتنی است
جوهراست باید بماند، گر فقیر ویا غنی است !
تاریخ : دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 19:56 | نویسنده :
54 - راضی به مرگ دشمن مشو
تو مشو راضی که میرد، دشمنت انصاف بده
جانی چون جان تو دارد، بین چرا دشمن شده
دشمنی بیماری باشد، دردو تن با یک روان
درشفا باش تا که هستی، این بوَد راز جهان
آرزوی مرگ ندارد، بری بهر تو بدان
چون سرآید مرگ دشمن، آن گره مانَد میان
آن گره دارد حس ، در پسین روزِ جهان
که چرا بازآن نکردی، چه جواب داری از آن؟
عقده هائی که در آنیم، آن شود بیماری تن
گرشوند مزمن به آدم، همه چیز گیرند به ظن
این چنین ظنی کشاند، روح آدم به تباه
که از آن بد بینی زاید، چه مصیبت ها به راه
پس مخواه دشمن بمیرد، تا به دنیا زنده ای
تا به دل آرام تو گیری ، گر خدا را بنده ای
این چنین سیروسلوکی، بهره ها آردبه بار
درجهان خیر آن تو بینی، در پسین از جردگار

55 - چرا نباید بفهمیم ؟ !
چوب خوری ازروزگار، غافل گذر داری ازآن
بگمان هم نَی بری، این هست زِ رازهای جهان !
این بدان کاندرجهان، هرچیز زِخود دارد اثر
ازکژی کژ بینی زآن، خوبی درآرد خوبی در
پس اگرنیشی زنی، دان نیش زند این روزگار
تا بفهمی نزنی، نیشی دگر چون بینی زار !
گیردت این روزگار، روزت کند چون شب تار
قهرآن قهرخداست، بدبختی آرد برتو بار
زین که باید فهم کنیم، هربد که آید دربه کار
جای پای ماست همان، این گونه آمد آن به بار!

اشعار داد 95 :
56 - آیات چه حکمتی دارد ؟
ز له سونامی هر چه، از زمین تا آسمان
برخلاف رام خلقت، بینی وحشت هست درآن
زین ی دارد این ترس، حکمتی هم هست درآن
یکی ازحکمت ها دراین است، مانده ایم سالم به جان
وآن دگر که اصل است به گفتار، تابه هُش آئی که این
با زبان حالی گوید، آنچه را بینی چنین
شب و روزت راحت آیند، هر چه دیگر هم چنان
همه از نظم خدایند، که به ساخت او این جهان
پس چو اخلالی تو بینی، باید یاد آری نظام
این نظام خلقت او، با شکری تمام

تاریخ : چهارشنبه دوازدهم داد ۱۳۹۵ | 22:16 | نویسنده : عبدالمجید
57 - اثرات سوء اغراق در تشویق و تعریف
گر به اغراق کنی تعریف، یا به تشویق ی
دان که افراطت دراین ره، ضربه ها دارد بسی
که زند برآن مخاطب، کودکی است یا دگر
کنی مغرورک ن را، وآن یکی ایست دربه دهر
بهترینش دربه تشویق، ره نمائی سوی پیش
تا دهی نیرو به کودک، ره برد از بهر خویش
اما گر بینی بزرگی است، دربه تعریفش مکن
غلو از کاری که کرده، تا نه پاشی او زِ بن
هر تلاشی سنگی باشد، زیر بنائی بس بلند
که تو در تعریف مفرط زنی بر ساختش گزند
پس زِافراط کن حذرتو، گرکه اهل خبره ای
در به تعریفت نظر ده، گیرد از آن بهره ای
تا به تعریفت شود شاد، وازنظر گیرد قوام
داده ای نیرو به مغزش، در به کار گیرد دوام

58 - زندگی جلسۀ آزمون الهی است
به آیۀ دوم سورۀ الملک قرآن کریم توجه فرمائید :
« الذی خلق الموت و الحیواة لیبلوکم احسن عملا و هو علی کل شیء قدیر – ی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک دارای کردار نیکوترید و او توا نای بر همه چیز است »
این قطعه شعر در مقام هُش دار است و نه تفسیر :
این کلامِ با ری باشد، که تعا لی است در جهان
مرگ و زیست را آفریده، تا بیا زماید د رآن
کرده های نیک خلق را، تا سرانجام در حصاد
آن به کار گیرد خداوند، وآن دگردان رفته باد
چو من در حصادش، چون بچیند برزگر
آنچه نَی ارزد به کارش، سوزد و ریزد به در
پس به هُش باش هریکِ ما، دربه آزمونیم دران
آنچه از بهره که بینی، جز متاعی آن مدان
مثبت و منفی زنی تو، که همه دارند حساب
ذره ذره در حسا بت ، همه را خوا هی تو یاب
آن خوراک واین لباست، وآن مقامت درجهان
همه ابزاری یه زیستند، تا دوام آری در آن
پس اساس کار گزینه، باشد که چون آن زنی
دان حسابت با خدای است، در حصادِ منی !
امید این که قابل درو منی داشته باشیم آمین !
اریخ : چهارشنبه دوازدهم داد ۱۳۹۵ | 10:31 | نویسنده : عبدالمجید
59 - تیشه را بگذار کناری
دانی این تیشه چه دارد، از اثر در روزگار
تیشه را بگذار کناری، تا نیارد بد زِ بار
تیشه را دستت تو داری، تا زنی بر مردمان
مردمانی با تو دارند، ریشه ای ازدل وجان
پس بدان خواهیَ کَنی تو،ازبه پیوند ریشه ات
که بلا گردد به جانت، قدرت آن تیشه ات
تیشه را مثل من، تا بدانی هرچه هم
گیری آن را دربه قدرت، ریزی آسایش بهم
که همان قدرت بگیرد، در به بند روزگار
معنی تقدیر همین است، و آن به امر کردگار
حالا برو سوء استفاده کن !
ریخ : یازدهم داد ۱۳۹۵ | 19:43 | نویسنده : عبدالمجید
60 - عقل وتصور
ای که دوری از تصور، اما درعقل داری جا
چونکه عقل ذات الهی است، وآن یکی عارض ما
دان که مخلوق است عوارض، ازبلا شیء شد پدید
آن چه در دنیا تو بینی، از قدیم و از جدید
همه در حد تصور، داشته اند جا در نهان
به توان ذات گفته، از نهان گشتند عیان
آن چه را غوطه در آنیم، همه از ذاتند جدا
همه ابزار حیاتند، که بما داده خدا
پس به هُش باش تا نگیری، جای ابزاررا هدف
که هدف در خلقت تواست، که به این آن هست اخف خ : یازدهم داد ۱۳۹۵ | 18:13 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
61 - ای پلید روزگار
ای پلید روزگار ، بستی کمر گمره کنی
در به هر راهی رویم، درآن مسیرهم چَه کَنی ؟
گر نبودی ابلهی، خود کژ نرفتی آن زِ پیش
از برای سجده ای، ازآن بهشت ر تو خویش
دانی که جایگه تو، دردوزخ است وآن تا ابد
هر غلط خواهی تو کن، ذاتی نداری جز تو بد
خود کنی آرام به بد تا ی یارانی زِ ما
لعنتت ما می کنیم، هر م ی رو کن به پا
گربه دست خود کنیم، کاری که باید آن نکرد
توبه داریم در به راه، آرام کند ما را زِ درد
ما جهنم می رویم، با تو درآن چَه می شویم
چهی تا چَه هست بدان، در جای تو ما نَی رویم
اسفل است جایت زِجا، تا به ابد هستی درآن
اما با توبه رها، ی م تو این را خوب بدان
که جهنم بهر ما، عدل الهی است در پسین
ما پذیریم آن به جان، چون رحمتی دارد در این
تو نگفته دانم از، گفتار تو ای روسیاه
گوئی که تنها نه ای، داری زِ یاران بس به راه
به جواب گویم تورا،هم سان خود آنان بدان
کزوحوش هم پست ترند، مردم دِرَند دراین جهان
گربه اندازۀ جو، عقل داشتی شه کنی
در چنین روزی سیاه، نَی بودی دست و پا زنی
پس پلید روزگار، گورت زِ من کم کن برو
هرلباسی خواهی پوش، تا گول زنی در روز و شو
ازتوان افتاده ای، دانی توانم بیشتر است
که خدا دارم به دل، الله که او هم اکبر است

اشعار تیر ماه 95 :دعا آری نفرین نه !
62 - دعا آری نفرین نه !
دان دعایت خواهشی است، آن را تو خواهی از خدا
اما نفرین امر بوَد، خواهی خدا آرد به جا
پس زِ بهرِ خواهشت، ی زِ خالق تو نصیب
که برای مردمان، کردی همه دانی حبیب
زآین گزینه دان خدا، سند گردد از تو کار
هم دعا گردد قبول، هم خیرآن در روزگار
اما نفرین یا که لعن، خواهشی تو آن را مدان
امری باشد بر خدا، خواهی کند انجام آن
این سؤال آمد مرا، ای ذرۀ هستی چسان
کردی جرأت دربه امر، برخالق جان و جهان

63 - دوران عبرت
تو بجا حکم رانی یا رب، درجهان ودر پسین
ذره ها گیری به مثقال، دربه عدل بی حب و کین
همه چیزدیدم به عمرم، درخود وهم دیگران
چون گرفتی خوب گرفتی، بارکت دانم من آن
گر هر آنچه که گرفتی، بودی آن بر ضَرِّمن
چونکه دیدم حق به حق بود،گفتم این است ازثمن
این ثمن را درجهانم،یافته ام وآن با حساب
در پسین هم بی ثمن نیست، ذره ذره در کتاب
زاین خدا گفته که اول، همه دوزخ هست نصیب
تا بهای ثانوی را، دهیم آن جا با حسیب
پس به هُش باشید بدانید، بدی بدآرد به بار
ولی ما غافل از آنیم، هر چه هم بینبم زِ زار
خ : شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ | 14:56 | نویسنده : عبدالمجید
64حق[wu1] الناس در دایرۀ الهی
مردمان را حق چه باشد، از کجا آمد به بار
که به شرع آن یافته پیوند، گو چسان گیری به کار؟
پاسخت را با مثالی، می دهم گوشت بمن
تا که حق را بینی آن چیست، چون درآید در زَمَن
در به قتل عمد نظر کن، که دو حق ظاهر شود
اولیاء را حقی باشد، با قصاص ان بر دهد
ذیِ دیگر جامعه دان، در به اخلالش زِ نظم
با سقوط اولین حق ، نتوان آئی به رحم
چامعه را حق در این است، گیردش دربند خویش
تا که عبرت گردد این کار، باز نیاید آن به پیش
حق الناس این است که دیدی، دربه قتل باشد چنان
در به شرع هم دان چنین است، از گذشت ها درجهان
پس به هرحقی ، گرکنی دراین جهان
گر گذشتی پی درآ ید، منفی اش بینی تو آن
در اقل از اعتبارت، بینی که رفته به باد
که شرف از اعتبار است، گر بیاریم آن به یاد
پس بدان در نفس کردار، بازت راست به تقدیر
لا جرم خواهد در آید، در زمانی دور و زیر
این همه آسیب که بینیم، ار بلاها درجهان
یا غمی آید سراغت، یا که دردی و آن به جان
یا ش تی درتجارت، یا به هرامری دگر
دان همه آثار شومند، این چنین آیند به سر
پس مگو خوردند و رفتند، با چنان هم بی خیال
از کجا دانی چه آمد، بر بدان از هر وبال ؟!
حکمت است تا ما ندانیم، ازبه رنج کژ روان
تا که خود ما چون گزینیم، زآن جه بینیم درجهان !
چون بهر آزمون، آفریده گشته ایم
خود خیار داریم گزینیم، بینیم آن چه کشته ایم
اریخ : شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ | 11:47 | نویسنده : عبدالمج
65 - مفهوم (لا) درلا اله الا الله چیست ؟
دانی لا ازچه بیامد، بعد که گویند جز خدا
این همان آغاز کار است، تا شناسی خود به جا
معنی این است، که خدا داده بما
تا که خود از لا گزینی، ره بری سوی خدا
65یا بمانی درهمان لا، فارغ ازفکروخیال
گوئی این مبنی درست است، غیرازآنست قیل وقال
من دلم سوزد برایت، چون به لا کردی مکان
از به لا گیر تو معانی، یعنی از نیست در جهان
دان سزاوار نیست بمانی، دربه لا در روزگار
بین چه ها هست در پی لا، تا بگیری تو زِ بار
که ازآن لا یعنی نیستی، بینی ذاتی لا یزال
لای نیستی هم از اویست، خلقتی است آن لا محال
آنچه را بینی به لا بود،که به هستی سرکشید
هم چو ما هم عمری دارند، نیست شوند و نا پدید
پس مدان لا را تو نیستی، مانی درآن بی نظر
معنی نیست را مدان نیست، حکمتی دارد دگر
چون بگوئیم لا اله، قهقرائی است این کلام
که به استثنای الله، حکمتی دارد به نام
ازازل خالق ما بود، در به نیستی لای ان
همه چیز را آفریده، شده هستی در جهان
زین سزد غافل نمانی، دربه لازیست تو مکن
تو گذر کن سوی الله، تا نه ریزی خود زِ بُن
اریخ : پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۵ | 18:27 | نویسنده
66 - گربه ای دیدم به راهی
گربه ای دیدم به راهی، خیره شد بر من چو دوست
گربۀ چشم زاغی بودی، موسیاه بودآن به پوست
گفتم از چه خیره گشتی، خیره ای چون آشنا
گفت سؤ دان به جای است، آشنا هستی بما
گربه سا نا نیم شناسیم، آدمان را بر زمین
پس شناختی که تو گفتی، بود کلامی بر یقین
ما شما را خوب شناسیم، رحم کنید بر گربه گان
دهید چیزی تا خوریم ما، هم چو رحم برگشنه گان
ازدل خوشحالید که چون ما، نشدید گربه به زیست
ارزشی ما هم نداریم، تا که گوئید این که چیست !
پس بدان خیره شدم من، تا بگویم هُش بدار
تا نَی افتی در به راهی، بینی راهی بود به زار
آن گهت گوئی که ای کاش، گربه ای بودم به زیست
نه که آدم آن چنانی، همه چیز رفت آن به نیست
مانده ام با خشم خالق، غبطه بر گربه خورم
یا به یا هر چه دیگر، که چگونه سر برم ؟!
یک مشاهدۀ شخصی است
اریخ : دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۵ | 22:6 | نویسنده : عبدالمجید ز
67 - ازآب گل آلود ماهی بگیر !
بستر آب گر بوَد، پر از لجن خواهی توان
کنی آلوده تو آب، بعد گیری ماهی تو از آن
پس تو صیا د رو توکن، آلوده بستررا به گل
تا که راحت صید کنی، هرچه که خواهی تو به دل
دان چنین است جامعه، با بستری ازمردمان
که خطردربستر است، زین ره کنند صید در جهان
بستر آلوده کنند ، با مردمانی چون لجن
زین لجن زار می برند، هرچه که خواهند از وطن
دان زمانه سازدی، راحت دگرگون هر چه هست
د ر به ظاهر راحتی، اما به کامِ گرگی مست
تا کُله چرخ داده ای، بینی همه چیزرفت زِدست
نالی از کار خدا، خود کردی بینی هر چه هست
ریخ : شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵ | 16:39 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |

68 - چرا خدا منت می نهد ؟!
مردی را دیدم که گفتی، منّت از بهرِ چه هست؟
ای خدا بر من نهی تو، زانچه دادی تو به دست
تو مرا کردی گرفتار، در اسیر این و آن
مر نه اینست که بساختی، تو زبنیاد این جهان
یکی را عزت تو دادی، وآن دگر ذلت به دهر
یکی را کردی حبیبت، با دگر کردی تو قهر
گر ی را از اسارت، در بیاری از دگر
کاری نَی کردی که آری، منتی بر او تو سر
گفتم آرام گیر از آنش، هوده نَی گوئی سخن
گفت اگر پاسخ تو داری، با دلیل آن گو بمن
گفتم از قرآن تو گفتی، من زقرآن آورم
تا حدیث ما نگیرد، راه باطل از بَرَم
گفت بگو قرآن چه گفته، که دگر آرم سخن
آن ز قرآن بود که گفتم، که نبودی آن ز من
گفتم شه بباید، که جز آن ره را خطاست
گفت که شه ب ، هر چه گفتم آن بجاست
گفتم دارم من سؤالی، خواهمت آری جواب
گر جوابم را بیاری، ره بریم راه صواب
گفت بگو از هر سؤالی، خواهمت آرم جواب
آن چنانی که بخواهی، تا روی راه صواب
گفتم در قرآن نظر کن، از به بِ تا سین آن
بین خدا صاحب شر است، یا که خیر اندر جهان
گفت از این پرسش چه خواهی، خیر بدانم یا که شر؟
گفتم از تومن نخواستم، چیزی آری تو ز َبر
رو نظر کن پاسخ آور، تا پس آن گوئیم سخن
این یکی مبنای کار است، گر دلیل خواهی ز من
گفت که خیر است در ید آو، نَی ز شر دیدم کلام
تو از این مبنی چه خواهی، حجتی آری تمام؟
گفتم هر دو داوریم ما، نَی خصیم بکدگر
شرط انصاف آن نباشد، چیزی آریم ما به جَر
گفت از آن مبنی چه خواهی، آوری بر من دلیل
تا خدارا حق دهی تو، منّت آرد بر ذلیل؟
گفتم سبحان است خدایم، حق بوَد هم نام او
من کی هستم که دهم حق، با چه جرأت با چه رو؟
گفت که ترست از چه باشد، مر نه او هست مهربان
هر چه را گوئیم کلام است، سخنی است آن بر زبان
گفتم سبحان من بگفتم، تا اگر گویم سخن
به حریم کبریایش، سوئی نَی آید ز من
گفت اگر مهر است وجودش، ترس ز چه داری ازاو؟
ترس ز باید بداری، کو به جبار است به خو
گفتم خو در ذات او نیست، نَی پذیرد او صفت
او کمالی است بی نهایت، نَی بی زو جهت
گفت مگر ترس از چه داری، مر نه اویست مهربان؟
گفتم از مهرش بترسم، که برم سوئی از آن
گفت مگر نیّت نه شرط است، در به کردال و مقال
گفتم آری آن به شرط است، با تو نَی دارم جدال
با همان نیت بترسم، از حریم مهر او
آن چنانی او بزرگ است، در ی آن را مجو
حرمت ذاتش سزد بس، که بترسیم ما از او
چون نظر دارد به ذرّه، کم از آنش هم بگو
گفت ز مبنی رو سخن گو، که برون گشتیم از آن
گفتم این زائیده نامد، وآن تو پیوسته بدان
که خدایت مهربان است، هم حساب گیرد دقیق
تا که ظلمی از تو ناید، بر دگر آدم، رفیق
خواهد از تو تا بمانی، سر بلند در روزگار
حق به حقدارش دهی تو، گیری در این ره قرار
زِ ستم دوری تو جوئی، خدمت خلقش بجا
تا پسین روز را بی ، خوش زِ پاداش خدا
گفت چرا دوری گزیدی، از کلام و بحث ما
سخن ما بود در این ره، از چه منت از خدا؟
گفتم گر شه کردی، در میان گفته ها
پاسخ آن خواهی ی ، از درون داده ها
گفت به روشن ران سخن را، در به ابهام نَی به ران
گفتم شه نکردی، زین بم این بدان
گفت ب یا ن ، در به مبنی بُد سخن
به صراحت گو از آنش، از به واقع گو به من
گفتم گر آماده باشی، گوش تو باشد بمن
از همان قرآن بیارم، که بر زان سخن
گفت بگو آماده هستم، دل بدان بندم کنون
گفتم پس خیر از خدای است، دیدی در قرآن درون
یک چنین ذاتی چگونه، به ذلت می برد
یا اسیر این و آنش، بر سرش آنسان زند
آن چه انسان را گرفتار، یا اسیر غم کند
کردۀ اویست به دنیا، که به بد همدم کند
در مسیر زندگی ما، راهی داریم مستقیم
ذرّه ای ازهر خطائی، رهی ی م پر ز بیم
از طبیعت تو چه خواهی، گر هِلی آن راه راست؟
بهره ای ازآن تو ی ، نَی کم است در آن نه کاست
این گزینه از تو باشد، نَی خدا خواهد مر آن
لا جرم آن را تو بینی، که تو کردی در جهان
راه عزّت را نهاد او، راه ذلت رفتی پیش
خود خیار داری که گیری، کم نه بینی زان نه بیش
گر خدا گیرد ز دستت، آرد از ذلت برون
تا بیارد در به راهی، راه راستانت درون
تو به انصاف ده جوابم، گر نهد منّت خدا
بر چنین فردی که رفته، از ره راست آن
گفت که عزت از خدای است، ذلت هم باشد از او
این به قرآن گفته آمد، گر نه اینست آن بگو
گفتم آن مبنی بیامد، تا نگوئی این سخن
خیر به دستش مطلق آمد، تو ز شر دم هم مزن
گر که گفته عزت از تو، ذلت از تو هم خدا
جمع آن با خیر چو آری؟ نقشی ی زان جدا
نور و ظلمت آفریده، عزت و ذلت هم او
در کنارآن بهشتش، دوزخ آورده بگو
این نه آنست که بَرَد ، در یکی و آن دگر
بل بدانست که چه خواهی، در بهشت یا درسقر؟
چون تو خواهی او دهد آن، نَی دهد بی اختیار
چون گرفتی ظلمتش را، پس جهنم هست قرار
گفت چرا یک را دهد مال، و آن دگر نان نَی به شب
یکی از سیری که هار است، و آن دگر نا، نَی به لب
گفتم این توفیر بدان نیست، تا نهی آن راه راست
در ره راست می تواند، رسد آدم هر چه خواست
چه بسا شاهان به ذلت، که کشیده کارشان
خاک نشین بر عرش قدرت، هست کشیده بارشان
پس به همت می توانی، رسی جائی دل بخواه
در به قرآن ما سعی گفت، سعی کار نَی هست تباه

ریخ : هشتم تیر ۱۳۹۵ | 21:18 | نویسنده : عبدالمجید
69 - مگر من محتاجم ؟
مگو محتاجم مگرمن، سخنی است آن نا روا
همه محتاجیم بهم ما، بی نیاز را دان خدا
گربه تخت باشی سلیمان، دربه گنج قارون شوی
تو نیاز داری به مردم، تا که راحت سربری
تو در این دوران نطر کن، همه پیوندیم به هم
از به حاکم در جوامع، تابه کارگر بیش و کم
ما به آن چه خود بسازیم، هم نیاز داریم به آن
این چنین وابستگی را، دان زِ خا لق جهان
خالق ما و نیاز هاست، تا که با هم سر بریم
دان به آزمونیم دراین ره،تا گزینه چون زنیم
پس سخن از بی نیازی، دم مزن آن نا بجاست
بی نیاز دان خالق ما، که یکی و آنهم خداست

70 - یکی از بد بختی های روزگار
درمفاهیم کن نظر، بین که چسان گیرند به کار
چون حقائق گم شوند، بد بختی آرد روزگار
موردی آرم میان، شایع شده در این زمان
صلۀ خویشی است همان، مهجور شده در مردمان
دان که پیوند رحم، داروی روح است درجهان
چون بُری این را بدان، بد بختی ی خود از آن
روزگاری شده است، گشته دگرگون هرچه هم
هر ی فکر خود است، گر چه همه باشند به غم
معیار این مردمان، باشد نیاز زندگی
چون رها گردند از آن، حتی بُرند از بندگی
غافلند ازقوم و خویش، یا که دگر از مردمان
بافته ای گردند جدا، ِ تنیده تاری وآن زجان
هیچ تصور نَی کنند، پیوند اعضائیم بهم
قطع هر عضوی بدان، دارد فسادی کم به غم
پس چسان این مهلکه، در بی نیازی آید آن
که ان هم نَی کنند، زی راحت دارند در جهان
مر شکم سیر تو، عقلت گرفت دربند خویش
که فراموش کرده ای، خود را چسان بودی توپیش
مال و هر چیز دگر، ابزار زیستند در جهان
تو چسان گیری به کار، تا بد نه بینی تو از آن
تیشه ای داده خدا، دست تا گیری آن به کار
تو خیار داری چسان، گیری به کار در روزگار
گاهی در راه خدا، گیری به سود مردمان
گهی دیگر می زنی، بر سر که گویند ده امان !
پس اگر زابزارخود، غافل شوی در روزگار
دان خدا را غافلی، خواهی از او دید و آن زِ بار
کمترین بیماری دان، از بی ی آید به بار
که خدا هم می کند ، لعنت به این مردم به زار !
پس عزیزم هُش بدار،جوهرمده راحت هدر
هرچه دیگر عارضند، عارض نیارزد در به دهر

اشعار مرداد ماه 95 :اسایت جهانی علمی دینی و فرهنگی شخصی عبدالمجید زرگرنجینه د
71 - دامنۀ الضرورات تبیح المحظورات
این درست است که در ، عسر نداریم و حرج
اما دان این هم درست نیست،گیری آنرا یک فرج
تا به کار گیری تو آنرا، در به هر امر ضرور
هرضروری نیست ضروری، تا به کارگیری تو زور
ان ضرورت را ضروری، بایدت آری به کار
که به حکم جمع در آید، در مسیر روزگار
درضرورت آن چنان نیست،تا بگیری خود به کار
با بدست سنجی تو کار را، که چه ها آرد به بار
نفعی که آرد زیانی، بر ی یا بر ان
حکم نباید رانی برآن، که ضروری است این بدان
فی المثل مانی به جائی، بی وسیله در سفر
کنی آغازی به ی، تا رسانی خود حضر
بهر سد جوع توانی، نانی برداری خوری
از ی که نانی دارد ، نه زِ یک در به دری
حرج وعسر دربه ، در تکالیف است بدان
هر جا که مانی به تکلیف، رو به گردان تو از آن
روزه واجب هست که گیری، اما گر دارد زیان
حکم در این جا حاکم آید، تا رها ی از آن
یا به عذری که ن راست، ازبه تکلیفند رها
چه نمار باشد چه روزه، یا به هر چه از چه ها
تا به تمکین ن هم ، حرج آید آن به کار
پس بدان مفهوم محضور، بیش از آن نارد زِ بار
گرجزاین خواهی دهی حکم، مفسده آردبه بار
مثلا گوئی ابات، لازم است گیریم به کار
یا کشیم خود را میان، مردمانی بی گناه
به ستوه آریم از این راه، دشمنان را گه به گاه
تو زِ قرآن ده جوابم، این چنین حکم از کجا
تو در آوردی و دادی، خورد مردم از خدا ؟!
دشمنان را دشمنی کن، اما افراط نا رواست
آنهم گردین راکشی پیش بیش ازاین دان نا بجاست
پس ضرورات لن تبیحوا، کل محظور بدان
گر که هستی تابع شرع، راه حق را گیر در آن
چونکه بدعت زاید از ان ثانوی حکم نیست چنان.
ثانوی حکم ان چنان است که نبارد شر از اناریخ : یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 21:27 | نویسنده زرگر | نظراتج به کش
72 - خج به کش
مفتی بی رحم و خون خوار، رو خج کش بمیر
این چه راهی است در هدایت، مردمان سازی اسیر
فکر آنان را بگیری، در به بند اهرمن
تا به فرمانش به رانی، مردمان را در زَمَن
حکم دین از بهر زیست است، نه که زیست ازبهردین
پس زِ فتوا این چه فتواست، ره نمائی راه کین
تو به نام دین دهی حکم، قتل و کشتار بهر دین
انتحار کردی روا هم، از کجا یافتی یقین ؟!
رو بخوان قرآن به تطبیق، بس مکن برآیه ای
گر غرض در دل نداری، رو به کل گیر مایه ای
قتل و کشتار دان حرام است، همه انسانند به دین
تافتۀ خود بافته، آدم، دان خدایت هست کمین
در به خلقت همه آزاد، داده بر ما حکم خدا
تا گزینیم راه خودرا، هر ی راست حکم جدا
تو با فتوا فرستی، یکی دوزح یک بهشت
تو برو در فکر خود باش، تا نه بینی روزی زشت
دل کنی خوش گرکه فتوا، حق درآید آن به دین
داری پاداشی دو از آن، گر خطا بود یک از این
اما غافل هستی ازاین،هرخطائی نیست خطا
کشی دنیا را به آتش، پاداش هم خواهی به جا
ما به دین هیچ جنگ نداریم، مرکه آغازآن کنند
که در آن حق دفاع است، نه که بی خود ند
پس بدان هرانتحاری،دوزخی راست ازخدا
هر جوانی را که کشتی، حقی داری خود جدا
گر | آرشیو نظراتی مدعی دین
73 - ای مدعی دین !
گر خدا را می پرستی، ایمان هم داری به او
در به قرآن رو نظر کن، بعد بیا کن گفتگو
من که بی دینم توبا دین، هردوانسانیم بدان
که خدا فرمانی داده، نزنی بر سرمان
من وتو خدمتگزاریم، دربه دنیا بهر زیست
تا بمانیم زنده هردو، چه خدا باشد چه نیست
در به قرآنی که داری، حقی داده آن بمن
تا کنم زی من به راحت، فکرکنم من در زَمَن
تا به آ حقی دارم، در به شه روم
گر کشی چون کافرم من، برده ای حق ازسرم
در قیامت گر خدائی، داوری بینم در آن
از تو من دارم شکایت، چرا از من کندی جان ؟
مهلتی را که خدا داد توگرفتی زود زِمن
روبه قرآن تو نظر کن، بعد کنون تو دم بزن
هرجا بینی توقتالی، یا که قتلی هم درآن
کافی نیست حکم گیری ازآن،کشی کافردرجهان
پس به هُش باشید به قرآن،ازنه سنجیده سخن
عاقبتِ شومی دارد، در پسین از این زَمَن
متاسفانه این همه اختلافات و فرقه گرائی ها و تکفیر هم دیگر و قتل و کشتار ناشی از بی توجهی به پژوهش عالمانه و تطبیقی در آیات قرآ ن است، و همین نقیصه است که کژ شان دین را به چالش می کشانند و جوانان را به راحتی از آن گریزان می سازند، و در روز قیامت در مقام شکایت از امت خود بر می آید و می گوید « یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا – ای پروردگار امت من پشت به این قرآن د »
حالا برو پاسخگوی فتواهای نا سنجیده و عواقب بدتر از آن باش « و نکتب ما قدموا و آثارهم – آن چه را که از پیش فرستاده اند و آثار و تبعات آن را می نویسیم )
تاریخ : دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۵ | 14:42 | نویسنده : عبدالمجید ز آرشیو
74 - شرم کن !
رو خج کش و بس کن، زاین همه ظلم و ستم
تو خدائی داری رحمن، گیردت گاهی زِ غم
در جهنم دان ستم کار، ار تو نیست غافل خدا
گر چه گریانی مداوم، نیستی از خنده جدا
مهلنی بینی به دوزخ، کنی آسایش در آن
که خدای ما لطیف است، لطفش بینی گه گهان
پس کمی آرام توهم گیر، بس کن از ظلم وستم
تا زِ لطفِ بیشتر او، هم رها ی زِ غم
آیۀ 82 سورۀ وبه « فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا جزاءّ بما کانوا ی بون – در پاداش کردار
خود ( در جهنم ) خنده ای کم و گریه ای فراوان خواهند داشت »
تاریخ : دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۵ | 9:31 | نویسنده : عبدالمجید زرگ آرشیو نظراتجانشین خدا : رحمن الرحیم خدا کجاست ؟!
75 - جانشین خدا : رحمن الرحیم خدا کجا ست ؟!
جانشین هستی خدا را، ای بنی آدم بدان
چه خدا باشی پذیرا، یا تهی باشی از آن
چون که فرق دراین مسمی، نه بینی داده خدا
همه را گفته خلیفه، و آن دگر امری است جدا
دان