پیدا





اشعار سال 1395 از شمارۀ 1 تا 40 مست ج از آرشیو دیوان اشعار

درخواست حذف اطلاعات


///////////////////////
گنجینۀ اشعار 95 مست ج از آرشیو دیوان اشعار :به آدم
فهرست اشعار
.........................................................
1 – خود کشی مکنید
2 – خانۀ تضاد ها
3 – خدا از شکر بندگان سودی ندارد
4 – خاطره ای از سال 1334
5 – خواهشی در خانۀ خدا
6 – خدایا چرا ترسم کم است ؟
7 – خود باور
8 – خدا دوست دار ماست پس چرا باید از او بترسیم ( ولمن خاف مقام ربه جنتان )
9 – خنده چه ممیزه ایست ؟
10 – خانه از بنیان مریزید
11 – خواب های شوم
12 – خدا یا اگر دهی عمر ابلیس به آدم
13– زندگی صد سال پیش با الان با لهجۀ شوشتری
14 – زندگی همچون سر است و آن به دشت
15 – زندان ها را باید بست
16 – زهرا
17 – زن و مرد از نسل آدم
18 – زندگی صد سال پیش با الان
19 – زخم شمشیر به شود زخم زبان نابد بهی
20 – زیور درون را از یاد مبر
21 – سحر گاهی در استامبول
22 – سبحانک یا الهی تو چقدر بزرگی
23 – سخنی با گربه
24 – سوگند به تراوشات قلم
25 – ساختار علمی مغز
26 – سخنی با بیماران
27 – سخن نیک
28 – سخنی با شما دارم
29 – راست گو احمق نیست
30 – شیطنت ابلیس از جبر خلقت بود یا به تقدیر عمل کرد خود او بوجود آمد ؟
31 – شادی خلق وسخن صفا
32 – شب یلدا
33 – شاهدم هسی خدا
34 – حذف شد
35 – شکوۀ
36 – شکایت ص از امت خود در روز قیامت
37 – شب و روز
38 – شیرین تر از سخن تلخ نیست
39 – شبان شد پادشاه
40 – شرک به خدا
41 – حذف شد42 –
42 – شیری با مادۀ خود
43 – شاهرخ
44 – شکر مدام برای چه ؟
45 – غم به در کنید
46 – غرۀ ایمان به خدا
47 – غم مخور
48 – از گدایان یاد بگیریم
49 – نتیجه گیری از یک خاطره
50 – یکی دیدم ز بی دردی بنالید دگر از درد بی درمانی نالید
51 – خدا خود خواهان را دوست ندارد
52 – آنچه دنیارا بهم ریخت
53 – امان از مردم بی ظرفیت
54 – راضی به مرگ دشمن مشو
55 – چرا نیاید بفهمیم
56 – آیات چه حکمتی دارند ؟؟
57 – اثرات منفی اغراق در تشویق و تعریف
58 – زندگی جلسۀ آمون الهی است
59 – تیشه را بگذار کناری
60 – عقل در تصور
61 – ای پلید روزگار
62 – دعا آری نفرین نه
63 – دوران عبرت
64 – حق النای در دایرۀ الهی
65 – مفهوم لا در لا اله الا الله چیست ؟
66 –گربه ای دیدم به راهی
67 – از آب گل آلود ماهی بگیرید
68 – چرا خدا منت می نهد ؟
69 – مگر من محتاجم
70 – یکی از بد بختی های روزگار
71 – دامنۀ الضرورات تبیح المحظورات
72 – خجا بکش
73 – ای مدعی دین
74 – شرم کن
75 – جانشین خدا : رحمن الرحیم خدا کجاست ؟!
76 – جسارت انسان یا کدام بیشتر است ؟
77 – فکر مکن من راحتم
78 – بنام دهندۀ دم و گیرندۀ آن
79 – نگاهی در آینه
80 – رو چو شیران باش نه مرغان
81 – ای توانمند به هش باش
82 – عذاب الهی جبر است یا تقدیر ؟
83 – آیا زدن زن در جایز است ؟
84 – ای جهنم باورم کن
85 – در دام بی شعوری
86 - حق الناس چیست ؟
87 – می گوید : با بدی نامم مگو
88 – حذف شد
89 – وای از آن روز گه چراها !
90 – کتاب روزنه ایست به جهان هستی
91 – که یک مرد جنگی به از صد هزار
92 – چه ی می تواند جانشین خدا شود ؟
93 – چهرۀ دنیا
94 – چه ی می تواند مدعی شود ؟
95 – از من سؤال شد : مگر به خود اطمینان نداری ؟
96 – اگر ابلیس توبه کند آیا خدا اورا می بخشد ؟
97 – کدام بهتر است مال یا کار نیک ؟
98 - کافی هست یا نیست بگو
99 – حروف کلمۀ مادر
100 – حج تمتع
101 - حرمت قلم
102 – حیفم آمد که نگویم
103 – حکمت یا جوهر
104 – حسود و بخیل
105 – حکمت سیزده به در
106 – حکمت
107 – حاجات بندگاان
108 – حین خلق
109 – حیوانات را کم مگیرید
110 – حق به جانب اوست
111- حیف از نعمت خدا
112 – حکمت صبر خدا
113 – دوستی دنیا
114 – خطاب به انسان ها
115 – اثرات مثبت ومنفی امر به معروف
116 – مواظب غار افلاطون باشید
117 – گویش ها در پسین روز
118 – ای که خوبی هش یه دار
119 – آیا شب و نوافل به حساب کارهای نیک خواعد آمد ؟
120 – پندی از یک لقمۀ نان
121 – نژاد پرستی در ادیان الهی
122 – دین شد شکاری
123 – آهنین مرد
124 – شاه جنگل
125 – غوطه ور در نیستی
126 - گوساله
.............................................
........................
اشعار فروردین 95 خود کشی مکنید
1-
خود کشی مکنید



گر که بینی این جهان، در کام تو نَی آیدی

روزگار روشنت، ظلمت چو شب زان زایدی
نَی سزد زاری کنی، آرد فزون بر ظلمت آن

عمر بدان سان سر کنی، تا سر رسانی این جهان
رو به شه نگر، تا پرتوی ی از آن

ره بی زان چراغ، پایان رسانی آن خزان
گر جز اینت ره روی، خواهی رسی جائی کز آن

آرزویت این بوَد، پایان رسانی این جهان
ره سپاری سوی مرگ، تا عمر به پایانش رسد

وآن پسین بینی چه ها، از بد به بینی بد زِبَد
خود کشی باشد گنه، آنهم گناهی بس بزرگ

که خدا گیرد تو را، در انتقامی بس سترگ
گر نداری باور آن، بنگر اگر باشد چنان

راه برگشتی نَی است، چون رخت تو بندی از جهان
آنگهت گوئی چرا، شه ناوردم به کار

آن زمان نَی سر رسد، هر دم تو بینی زان تو زار
پس از آنش در گذر، تا پای جان خود را بدار

شایدت در این گذر، شه را آری به کار

دالمجید زرگر | آرشیو نظرات
خانۀ تضاد ها
2 – خانۀ تضاد ها :
دربه رازهای حیات، دیدم زِ واقع زآنچه بود
گونه هائی با تضاد، حیوان به داد آنجا مکان

مردی در باغی که داشت، زحمت کشید وآن دادی سود
دادی عادت آن چنان، راحت بُدند از ترس جان

همه با هم بی خطر، داشتی حیات با عیش و نوش

نَی تضادی در میان، با هم بُدی در جنب و جوش

موش سَرِ گربه سوار، مرغ داشتی با رو به مزاح

همه با هم در به باغ، در هر شبی تا به صباح

روزی مردی رفت به باغ، کردی نظاره بر وحوش

متحیّر شد از آن، گفت این چه گربه استوآن چه موش

ما زنسل آدمیم ، درگیری داریم تا به جان

این وحوش با این تضاد، آرام تو بینی به چسان

داد مربی پاسخش، داری چرا از من سؤال

گر به تدبیر رو کنی، در هیچ رهی ن وبال






تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 20:4 | نو: یکشنبه بیو دوم فروردین ۱۳۹۵ | 19:53 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
خدا از شکر بندگان سودی ندارد
3 - خدا از شکر بندگان سودی ندارد
بخوبی دانم این رامن،به هر شکری که جا آرم
نگردد کم از آن دَینم،بل آرد آن فزون بارم
به هر شکری تو هم منت ، نهی بر بنده ات یا رب
که رحمت دارد هر شکری،برای یک تکان لب
مگر خالق زشکر تو،چه سودی دارد ای آدم
و با غیر خدایت هم،چه نفعی لَو از آن یک کم
نگفتم این که غم گیری،تو هوده نَی بدانی آن
که شکرت معنی ها دارد،کز آن روحت بگیرد جان
چو جان گیرد چنان روحی،بگیرد بال وپروازآن
به پرواز در همی آید،به سوی خالق جانان
که این خود رحمت اویست،که بر ما او همی بارد
همان هم از کمال باشد،که سودش هم بما آید
خدا از آن کمال تو،شود سند که هست خواهان
شوی آن سان که در خلقت،گرفتی جان شدی جانان
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 19:43 | نویسنده : ع
4 - خاطره ای از سال 1334
در به سال سی وچهار، بودم به کارروستائی دور
مردمی تازی زبان، بودند که زی کردی به زور
زندگی توفیر نداشت، سالی هزار پیش از زمان
خاطره دارم از آن، بین فرق ما با آن ان !
روزی از روزهای کار، ی با ی به قید
دست او دیدم بَرَد، پاسگاه که گوئی کردی صید
من به گفتم چرا، ی کنی حیف است زِ تو !
تو تنومند سالمی، پی کاری سالم گیر و رو
در جواب گفت دم زِ کار، چون می زنی آنهم بمن
تازی مردی هستمی ، بد از خیال بر من مزن
نه سواد دانم چه هست، نه کار و ب در روزگار
این چنین بارآمدم، خیر چون بیارم من به بار ؟!
زآن پسش او گفت بمن، ی چرا تو می کنی ؟!
در شگفت ماندم از این، گفتاربه بیگانه منی !
از سکوتم ره به برد، گفتار بی جا گفته است
زین بگفت با تو نَی ام، گفته به نوعت رفته است
نوع تو راحت خورند، خوابند زِ پول مردمان
رشوه می گیرند به کار، و آن هم زِ مردم از امان!
باورم کن این سخن، مغزم گرفت در خود به بند
بیست به سال بیشم نبود، روحم برون از تن د!
با زبانی بی کلام، این تازی بی سواد
درسی داد درسی عجیب، نَی داشت نظیری از جواد
زین اگر گویم که او، بودم معلم در زمان
به گزاف نَی دانم آن، دارد خدایش در امان
که به واقع گفت سخن، بیچاره بود در روزگار
حقی داشت محروم از آن، کان سان بیامد او به بار
که به روز واپسین، باشد طلبکار آن زمان
از انی که خورند، حق از همه گیرند امان
آن گهی است خواهیم که دید، ان بسی رفتند بهشت
وآن نگون بخت با ، در دوزخ است زآنچه که کشت
امروزم آمد به یاد، آن درس بزرگ
که به بازار دیدمی، بهر پول بودی چو گرگ!
بی محابا می بگفت، غافل زِ گفتارش بمن
شب عید را بهر چین، تاخیری دانست از زَمَن !
این چنین مردم بدان ، بیهوده اند در روزگار
انگلند در جمع مال، غافل زِ کار کردگار !
خواهشی در خانۀ خدا
5-
خواهشی در خانۀ خدا
گر خدا خواهد بگیرد، هر ی را از خطا
نباشد که به جنبد، بر زمین از سو خدا
رحمت حق است که مانیم،تا رضا آرد قضا
آنگه هم داریم حس ، هر خطائی را جدا
پس محال نَی دانم آن را، که بگیری در حساب
ذره ها را در به مقیاس، هر چه داریم در کتاب
زین زتو خواهم خدایا، گر که آتش هست نصیب
امر کنی سرد و سلامت، گردد آن آتش لهیب


6 -
خدایا چرا ترسم کم است ؟!
دانم ای یا رب کی هستی، ای عزیز کبریاء
لیک ترسم نَی چنان است، که به حق باشد روا
در تحیرم خدایا، به چه دارم من امید
که رها گردم ز قهرت، روئی یابم من سفید
بی خیالی گیرم آنرا، یا امید درگهت ؟
بی خیالی در سرم نیست، یا امید رحمتت
بل به عمر وابسته ام من، تا بسازم خود چنان
که رهی باشد برایم حصه یابم از جنان
گر امید دارم در این دان، که رسد رحمت مرا
در پسین عمر ره نماید، تا بهین یابم سرا
گر مرا کشته نباشد، چون بخواهم از حصاد
بهره ای یابم ز عمری، که به دادم آن به باد

7 - خود باور
بداشت پر ادعائی، در به ایمان به خدا
باورش بود او به ایمان، تافته ای بافته جدا
او قراری بست به کاری،شد امین در روزگار
بی تأمل نقض عهد کرد، بَی توجه دربه کار
چشم و گوش را بسته داشتی، غافل از قول و قرار
هر چه گفتی او دگر گفت، از حقیقت بُد فرار
آیه آوردم زِ صف دو، که گنه کردی به کار
سودی از کارت نگیری، بل که خسران داری بار
گر که ایرادی بگیرم، من به کار این ان
ترس از آن دارم که گردم، من بدان سان در جهان
گردد عادت آن برایم، که ببندم من قرار
غافل از امر الهی،بشکنم من آن به زار
مر که کار نیک و بد چیست،تا نکو گیری به کار؟
نقض گفتار دان زِ بد هاست،در به اعم به دار
وآن دگر تکلیف و امر است، نه که نیکی در به کار
رو به تکلیفت عمل کن، تا نگیرندت به زار
روزی لا تنفع بَنونی،نه که مالی در حساب
تو مباش غفلت زِ کرده، همه بینی در کتاب
آن گهت گوئی که ای کاش،خاکی بودم نَی به زاد
این بوَد معنای خسران،همه بینی عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
خدا دوست دار ماست پس چرا باید از او بترسیم ؟!
8- خدا دوستدار ماست . پس چرا باید ازاو بترسیم ؟!
ترس از خالق جانان، وآن عزیز مهربان
از چه باشد در شگفتم، نتوان جمع کرد میان
در چنین شه بودم، که به داد اویم جواب
ذو الجلالم ترس از آنست، گیری بر خود چون حساب ؟!
ترس از آن داری مبادا، بد کنی چون بینمت
چون یقین داری که هستم، زآن فرا گیرد غمت
این چنین ترس است زِ ایمان، گرنباشد در ی
در خفا هر کاری آرد، راحت است از رسی !
پس که ترست از خدای است، از مقام و ذات اوست
چون بما دانی محیط است، هر چه هم باشد که دوست

9 -خنده چه ممیزه ایست ؟
تو نی هیچ زِ حیوان، خنده ای آرد به رو
یا که باسِم بینی رورا، چون چنین باشند به خو
خنده را دان خاص آدم، که نشانی است از روان
و آن نشان از شادی باشد، گر نخندد نیست چنان
پس بدان خنده نشانی است، از سلامت در روان
گر که بیمار ب آنرا، خنده نَی ی در آن
گه جنون بیماری باشد، گه بلای روزکار
که نه خنده نه تبسم، می نیارند آن به بار
اما گر بیمار نباشد، ترشی دائم زِ چیست ؟!
روح آن مرده دان تو، گر چه باشد در به زیست !
پس به خلقی چون محمد، رو تو سر کن روزگار
تا از آن شادی رویت، بهره ها آری به بار

10 - خانه ازبنیان مریزید !
گرفرو خواهی بپاشی، خانه ای را تو زِ بن
دست ببر در پایه هایش، د و ویران آن تو کن
خانه ها بینی به پای است، اما خالی است ازدرون
امیدی برماندنش نیست، که بریزد ازبرون
آنچه آوردم مثل بود، تا بگیری آن به کار
دربه هرساختار دیگر، این پی آمد هست زِ بار
دربه هرخانه و جمعی، تو بزرگان پی بدان
گربخواهی ریزی آنرا، ازبزرگان گیرتو جان
آن چنان گیر جان آنان، گوئی مردند زندگان !
گریه دارند آن جوانان، که بمانند بعد ازآن !
بعدی را باقی مدان تو، از زِ پایه خالی دان
که بریزد دربه تاریخ، نامی نَی ماند ازآن !
خانه ازبنیان مریزید، چون بریزد بر سرت
رحم تو برخود کن نه برمن، چون زِخیربندی درت !

11 - خوابهای شوم !
گاهی از خوابهای شوم، هشداری باشند این بدان
تا به حکمت رو کنیم، بد زآن نیاریم در جهان
خواب شوم گاهی دهد، پندی که گیریم آن به کار
تا به حزم و احتیاط، ما سر کنی این روزگار
گاهی تقدیری است به شوم، هیچ ندارد زآن گریز
لا جرم باید کنی، صبری و اشکی هم مریز!
پیش از آنکه آید آن، خود را سپار دست خدا
ناخدا دان تو خدا، سازد زِ طوفانت رها !
در چنین حالی دهد، نیرو به روح آدمی
که در آن طوفان بد، بد بگذرد هم چون دمی !
صدقه در این میان، باشد حصاری بر بلا
بده مسکینان خورند، تا از بلا یا تو رها

12 - خدایا گر دهی عمر ابلیس به آدم !
گر دهی عمری به آدم، عمر ابلیس در جهان
تا کنی خشمی بیک دم، بی جهنم بهرِ آن
دوستیت با ما خدایا، لطفی دارد خود جدا
چون به عدل حکم رانی دوزخ، هم در آن دارد صفا
گر چه دوستان را تو بخشی، آتش بر آنان حرام
به قیاس گفتم من آن را، دوست نیندازی به دام
دوستان هم جز ره تو، نَی روند راهی دگر
ناخدا جز تو نگیرند، زین امان یابند زِ شر
تا که شر بر نرانند، شر نه بینند از ی
بگذرد این عمر کوته، خیر زِ تو بینند بسی
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 18:49 | نویسنده : عبدال
13 - زندگی صد سال پیش با الان با لهجۀ شوشتری
تو پِ صد سالِ گذشته،گِر نظر پست تر نَه هم
أَی گُمِت أَمردمونش،یَ سَرَ مِرِ بِ غم
ایسونَ بین کِ چه جوری،زندگیب دارِن کُنِن
اِسون بین او نا تَرارَه،چِغدِ فَرخ دارِن وَنِن
مردمونِ ناتَرارَه،کارِ چندونی نَبید
یا حشَم داشتِن خوباشون،یا زراعت نَدید
کارِ دَسی صنعتی بید،نه همه مین ای کار
کم ی بید او زمونَه ،کِ گووی داش کارو بار
أَ سَوات هم چِ گُمِت مُ،دیسون بید مدرسَ شون
ی نَم رَف پِ سَواتی،رسم نَبید مین خونَشون
خوندن قرعان سَوات بید،کِ مینِ دیسون بخوند
هر کی قرعانَ بِخوندِش،مین گَپون رَف دیگه موند
خونَه ها خیلی أَ گِل بید،کیچه ها خاکی بیدِن
مین زِمِسّون گِل گِرُفتِن،چه بدی که نَم دیدن
أَ أُرُیِ خونه ها شون، چه گُمِت بین کِ چه بید
رَب گِرُف مین کیچَه هاشون،خاک بووِس گِل ندید
گِل بازی رسمی بید،بَچون بیدِ ن مینِ گِلا
دسشونَ ماشتِن تیاشون ، بعد می مَ سرشون بلا
یَ چی کِ هَمبِ گِرُفتِن،عیبی بید مینِ تیا
کِ تراخُم نومِ هون بید، ون گُفتِن بیا
تا وَنِن برق مین تیاشون،یا کِ ماساژش کُنِن
تا أَ نیم کوری دِرارِن،أَ کِ َه هِلِن
بلا نسبت أَخَلا ها،هر چه گُم کَم گُفتُمَه
بِ چَهی رَ داش خَلاشون،بو شَ فحمیدن همه
وَختی می مَه چَ بِرُمهِس،هَمَنَ بُرد مین کُمِش
او روزا مصیبتی بید،جا نداری کِ گُمِش
أَ لِباس چِ سیت مَخی گُم،هر کی جُومِ داشت و هِش
بِ تَنِش بید موند نه شُشته،تا أَ چِرق پربید أَ شِش
میاشون پر بید أَ شِش هم،لارشون هم پر بید أَ شِش
هِ بِخاروندِن خُشونَ،تا بووِن راحت أَ زِش
أَی تَشیب دیذِن یَ جُیی،رَختانَب کَندِن یَدَم
بِتَ دِن سَرِ او تَش،تا بووِن راحت أَ غَم
چی بیدَه تو چی بِفَحمی،غمی بدتر هِ نَبید
کِ بینی چی نی خوَری تو،شِش خوَرَد کُنَد چُ بید
أَی ی کُ شی بِ پوشید، گفتِن پُز دارَب دَهَه
شُ وُ روز پا پتی بیدِن،گفتِن پا بابِ رَهَه
پوسِ پاشون مثلِ چرم بید،میخ کَهی بید زیرِشون
میخ بِ اِشکَست زیرِ پاشون، چی تو نَم دیدی آَ هون
رَختِ خُ شون بید لُحافی،بِسَّه پَن صاف سَر زِمین
سَرِش خُ سیدِ نُ گفتن، اِی زمینِ نازنین
اِعتِقادشون بِ علی بید،کایَ بالُ سرِشون
صُحبِ وَرسونُ گِرُفتِن ،اُ وی مین صورَتِشون
وَختی أَ وَختا بِموندی،ای لُحاف بِسَّه زمین
رنگ أَ دَس دادُ بُوِ وِسّی،هم زمین گو کِ مَبین
چی سی خوَردَن هم نداشتِن،بیشتر بید نونِ پَتی
یا کِ أُ گوش بید سی خوَردَن،همه مین کاسِ مِسی
أُ شونَه سقّا بِداشون،کِ أَ رو می وُرد سیشون
یا أَ چَه هر جا کِ أُبید،اُ وِب رِخت مین حوضِشون
کیزَوحبانَه داشتِن، اُ وِ خوَردَن بید أَ هون
اُ وِ حوض اِ غزَه بِموندی،جون وَرونَ دادی جون
پِ و قاطر مِرَفتِن،یا پیاده به سفر،
رَهِ دیری نَمِرَفتِن،کِ أَ شَر رَف گُو وی در
أَی مُخاسِن شَر بِ شَری،سفری گیرِن بِ پیش
وصیت وا کِ نِویسِن، دِهِن دَسِ قومِ خویش
گَنُمُ و ما بِ بردنِ ،توشه شون بید مین سفر
چی دیگِ نَبید بَرِن هم،ایجور أَ شَر رفتی دَر
ره زَنو پُر مین رَها بید،لُختِ کُردِن مردُمَه
رحم و انصاف هم نداشتِن، هرچِ گُم آَزشون کَمَه
پِ شتر رفتِن سفر هم ،مَردُمونِ او زَمون
رَها هم پر بید أَ رَ زَن ، نداشت أَزشون أَمون
سفرِ مکه إِی جور بید،شیش مَهی طولِ کشید
هیچ أَمونی هم نداشتِن، أَی أَجل هم نَم رسید
قحطی غوغاب، کُرد او روزا، أَجَلی بید او زَمون
چِ گُم أَ خُشی کِ داشتِن ، یا نداشتِن مردُمون
دونی ای مردم بِکُردِن ، شکرِ نعمتِ خدا
مینِ یه کاسه بِخوَردِن، سر،لُحافی کُردی جا
اسمِ اللّه نَ بِگُفتِن،أُ سون خوَردِن أَ غذا
وَختی هم خوَردِن بِوارَس،شکرِ کُردِن أَ رَضا
مین سلام پیشیب گِرُفتِن،بِصدا آروم بیدِن
بُردِن فرمانِ خدانَه،هر چِ بد هم بِ دیدِن
غم خوَرِ هم دیگَه بیدِن، دَردَ دِروُردِن أَ دل
خونَه ها فَرخی نداشتِن،بیدِن أَ در همه وِل
أَی غریبیب مرد أَ مردم،بید عزیز همه شون
کِ بِ تشییعِش مِرَفتِن،مَیی که بید أَزِشون
بی خبر بیدِن او مردُم،أَی بِمُرد شاهی اُوسون
یا مِرَفت میمَه یکی جاش،مردم نم بُردِن گُمون
مرض أَی میمَه بلا بید،سَرِ مَردُم او زَمون
خونَه ها نَه دادی باد هون،أَبَس مردم دادی جون
ای جور بیدِن او زَمونَه،کمی هم گفتُم أَ هون
مردمِ أَمروزَنَه بین، کِ چِ جورِن مین جُهون
کاسبی بینی زیاده،أَ زِمین تا آسمون
بینی کار هی سی ای مردُم،مگو هم تُ چند و چون
گله داری رَ گِرو رُ،تا زراعت سر،زمین
صنعتی بینی بو وِسَّه، چِ گُمِت رو تو أُ بین
صد هزار جورِن کِ بینی،رَ گِرُفتَه مین جُهون
هر یکی داره مقامی، أَ دونُ یی مین فنون
تا نَرِ یاد گِری کاری،بِ مُنهی گُسنَه جَوون
أَیَ گِل کش کمتری هم،مینِ مردمِ زَمون
أَ سَوات مگو دیگَه تو، فَرخی وَن تا آسمون
روزی نی یَه چی نَسازِن ،مین خیال نَم بینی هون
أَ دیانت چِ گُمِت مو،إِغزَ پیش رفته جُهون
همه چی خوب تو بِ فحمی،أَ زمین تا آسمون
عقل بو وِسَّه شاهِ عالم،هر چِ ره داد هَمونَه
پِ یِ عقل مِرِن إی مردم،رَهی یَ نَمونَه
خونَه هانَ کُهی بینی،یا دَرَن دشتِ بهشت
کیچَه ها بلوار بو وِسنَه،أَقِشَنگی چی نه هِشت
هر کوتِ کِ سَیل کنی تو، گل و سُز بینی زمین
هر چِ أَ نعمت مَخی تو،بینی داری أَ أَمین
أَ لباس مگو دیگَه تو،مینِ رنگ غرق نی،کَمَه
أَ خُشی خندونِ بینی،أَ خدا غافل همه
خُوِشون هم کِ تو دونی،سَرِ چِب خُ سی تو شُ
خُوِ راحت هم بِ بینی،بِگو وی رَه هِنَه رُ
مینِ خونَه یا سفر تُ،فرخی نَم بینی إیسون
هر جا هیسی راحتی تُ،بین چِ کُرده إی فنون
هر خیالی کِ کنی تُ،بینی بازار أُومَدَه
آدمَ وند نَ کناری،إیجوری هم کِ بدَه
اینجونا دِلُم بِسوزَه،إی همه نعمت چی یَه؟
أَ خدا داری تُ هونَه، تُب گو وی خدا کی یَه
بِ گو وی خُدُم مُ کُردُم،عقل و زحمت داده هِن
غافلی أَی کِ نِخو او،آدم مونهَه مین یَ سِن
تخت بلقیسَ کِ دیدی،کِ چی جور کند او أَ جا
یَ پِر بینی کِ کَنَد او،تو کِ یادِت نی خدا
أَی مَخی راحت بو وی تو،أَ او چنگال خدا
شکرِ نعمت کُ پِ إنفاق،تا هِلَت مونی بِجا
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 18:11 | نویسنده : عبدا
14 - زندگی هم چون سر است دربه دشت
شادم ازشادی تو، کزمرگ من آید پدید
تا نماند دردلت، بارغمت گردد شدید
پس اجل خواهد رسید، راحت تو زی کن درجهان
که به گور نَی می بری، آن دم که آید نا گهان
چه بدی من کرده ام، خواهان نبودم بد به
ولی ها دیده ام، کزدیدنم بد شده بس !
این جهان درگذراست، هرچند که عمرباشد چو نوح
همه را بینی تو هیچ، تن جون تهی گردد زِ روح
بازبرو راحت به زی، مرگ را دمی بیشترمدان
عمرآدم هم دمی است، تعجیلی برمن تو مران
مثلی آرم براین، ازگوش فرا باش تو برآن
تا که نیک آگه شوی، ازگذرعمردرجهان
چهاردهۀ پیش ازاین، همرهی داشتم من به راه
تا رویم پیش ی دیدنی داشتیم گه به گاه
تا رسیدیم ما دوتا، یافتیم که مرده چندی پیش
همرهم بگشوده گشت، ازچهره و بازهم به نیش
او بماند سال های سال، با عمری پرنکبت زِ بار
آ هم با حسرت او، بگذاشت و رفت ازاین دیار
پس عزیزم خوب نگر، شادی برای چه کنی ؟!
که کمی بیشترخوری، یا خو بیشترزِ منی ؟!
این چه ارزد که چنین، درغم بمانی درجهان
این چنین غم ماندنی است، راحت نگردی تو از آن
بازهمی گویم تو را، راحت تو زی خواهد گذشت
زندگی هیچ است و هیچ، هم چون سر است دربه دشت !


15 - زندان ها را باید بست
گرشرف گیری زِآدم، مرده ای بیش آن مدان
چون که تن ارزش ندارد، که بماند درجهان
خورد و خواب کافی نباشد، تا که گوئی زنده است
گر که ذات از تن بگیری، دربه مقیاس مرده است
پس زِ چاره گوچه باید، کنیم از مرگی چنین
تا شرف چون رخت به بندد، مرده جنبد بر زمین ؟
راه چاره را به درمان، می توان آورد به دست
تا کنی درمان شرف را، ازمسیری رو به پست
گر خطائی بینی از ، سوی محبسش مبر
چون خود محبس بریزد، شرف آدم زِ سر!
زین سزاواراست که گوئیم، مقبره است زندان کنون
هرکه رفت مرده شمارش، چون شرف ریخت از درون
پس هرچه زندانند به بندید، روبه درمان آورید
تا روان کاوان بیابند، که چه راهی را روید
راهی که تن با روان را، به تکاپو می برد
نه خورد خوابد به زندان، غافل از عقل و د
که کجا کارش کشیده، مرده ایست زنده به گور
چون که زندان گوری باشد، گرشرف ریزی به دور !
پس از هر چیز دیگر شرف خود را پاس دارید !

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 17:44 | نویسنده : عبدال
16 - زهرا
زهرۀ آفاقی زهرا، گل زیبای بابا
خیر تو بینی در به کارها، همه جا بینی صفا
هرمی باشی به رأسش،از به نیکی در به کار
همه تقلید از تو دارند، و آن به امر کردگار
رحمت حق را مداوم، بینی در روزهای عمر
مفهوم بد رخت ببندد، هیچ نبینی تو زِ مُر
آن چنان گردی تو الگو، که به تاریخت برند
بینی مثبت در به کویت، همه منفی ها درند

گفتار زهرا جان نوه ام در امر خیرات
مرا به بیان این آرزوها کشاند !

17 - زن و مرد از نسل آدم
زن و مرد از نسل آدم، نروماده زآن دگر
ازبه حیوان ونباتات، لازم م ومند زِ بَر
گر بَرِانسان نباشد، یا زِآن دو درجهان
این زمین نیست گشت زِآدم، زآن دوهم نیست شد درآن
پس چنین باید که شد این، با گرایشی بهم
گرگرایش گیری زآنها، خلقت آید زیر زِ بم
پس گرایش دان اساس است، گرنبود هیچی نبود
اما درآدم دگرچیز، بایدش تا ی سود
این شده مجهول دوران، دربه پیوندهای روز
چون به صِرف یک گرایش، دهی آن پیوند به سوز
با گرایش رومیارند، دربه پیوندهای خویش
عشق لحظه می کشاند،پسرودختربه پیش
عشقی که مایه ندارد، رنگ به بازد درزمان
با فروریختن رنگش، هردوگویند ده امان
دخترک دیده پسررا، یا که بالع دختری
با قرواطوارخاصی، شیفته گردد بی بری
دربه دورانی نه چند دیر، پس دهد ازخود زِ رنگ
بی گرایش ماند آن گه، بهرهیچ گیرند به جنگ
ل راهی نماند،جزجداگردند زِهم
عمری برباد رفته بینی، پرشود جایش زِ غم
این چنین است نقص دوران، دربه پیوندهای نو
دربه ظاهررنگی دارند، ازدرون روزاست چو شو
زین مخاطب هست جوانان، دربه این دوران عمر
شیفتۀ ظاهرنگردند، که نیابند جز زِ مُر
گرنجات خواهی تو ی ، جز هدف نَی دان تو آن
غایت پیوند هدف هست، نه گرایش درجهان
دربه خلقت این گرایش، رهروی است بهر هدف
پس هدف نابود مگردان، بهرآن چیز أَخَف
ما مریدیم دربه کارها، بهر ساختاریم بدان
نه خوریم خو م چو حیوان، رازما نیست دان درآن
جامعه از ما به پای است، نه که از استران
با هدف باید کنیم زی، تا بسازیم این جهان
چون همه مسؤول یاریم، دربه کار همدگر
همه ر نی به ، بهریکدیگربه دهر
پس عزیزم چون بخواهی زندگی ب ا کنی
پایه را محکم بنا کن، تا زِجایش نکَنی
چون تباه سازی تو خودرا، هم دگرازمردمان
آن گناهی بس عظیم است، که بری تو زاین جهان

دالمجید زرگر | آرشیو نظرات
زندگی صد سال پیش با الان
18 -
زندگی صد سال پیش با الان



در به صد سال گذشته، نَی ضروری است بیش از آن

بین چسان داشتند گذر عمر، مردمان این جهان
زان پسش بین با چه حالی، عمر خود داریم گذر

بین ما و نیم کهن ها، فرق چه ها اری به در
کار و ب مردمانش، با طبیعت بود و بس

گله داری داشتی بعضی، یا به کشتزار بودی
از صنایع چیزی نَی بود، جز که محدودی به دست

تا گذر آرند زمان را، و آن فقط با ضرب شست
از بدانش هم نداشتی، رشدی چندان آن زمان

جز تنی چند در به دانش، نرفتی پَی آن
هر که قران را بلد بود، مفت بود در ان

چون جز آن نَی بُد نیازی، در به کار این جهان
خانه ها اکثر گلی بود، کوچه ها خاکی چنان

در زمستان گل گرفتی، همه کردی زان فغان
آب فاضل جاری بودی، در میان کوچه ها

گل به دست آمد به راحت، بازی بهر بچه ها
گنده آب هر تو ، فاضلآبش هم چنان

جمع شدی در زیر خانه، چاهی داشتی در میان
گه که چَه ریختی فرو آن، خانه بردی در به کام

چه مصیبت که ندیدی، مردمی بردی به دام
مردمان پوشش نداشتی، جز بیک یا دو لباس

م چرکین در بدن آن، از شپش پر بود وساس
بدن وسر پر از آن بود، که به خا مدام

تا که راحت زان بیایند، که همان گشتی جذام
آتشی روشن چو دیدند، کندی از تن آن لباس

بَرِ ِآتش آن گرفتی، تا شپش ریزند و ساس
پا بودی مردم، کفش تجمل بودی آن

پوست پا بودی چو چرم آن، میخ توان نَی داشت بُران
شب به هنگام چون بخواستند، سر گذارند بر زمین

جز لحافی جمع نداشتند، که بخوابند جمع بر این
گه بم آن شب و روز، گسترش بر آن زمین

که گرفتی رنگ خاک آن، گوئی بُد زاوّل چنین
خوردآنان هم سبک بود، نَی گذشت از چند قلم

نبود گویدزخوردن، این نخواست آن خواست دلم
آب هر خانه فراهم، کردی سقّا آن زمان

مشک بکردی پر زچاهی، در به حوض دادی مکان
بَهرنوشیدن به کوزه، بَهر پختن هم همان

رأس ماه پولی نه چندان، او گرفتی این بدان
آب به حوض آنقدر بم ، تا زرنگ شد سبزه گون

جانور رشد کردی در آن، زنده دیدی در درون
مرکب آنان الاغ بود، یا پیاده بر زمین

راه طولانی نرفتی، نَی نیازی بود در این
گر بخواستند بین شهری، کنند آغاز از سفر

وصیت کردی زمبدأ، توشه ها داشتی به بر
توشه ها گندم و بنشن، نَی بُدی چیزدگر

تا گذر آرند سفر را، جان نیاید آن به در
چون مسیر مملو ز بود، رحم وانصاف نَی به کار

و کردی مردم، روزگار بردی به زار
با شتر رفتی به روزی، ده به فرسنگ از به راه

شب به هنگام کردی اطراق، تا فرا آید پگاه
سفر حج را به شش ماه، آن گرفتی از زمان

که نداشتی هیچ امانی، نَی به راحت در مکان
قحطی و خوشک سالی گاهی، جان گرفتی از نفوس

سد جوع بودی معما، جای نان خوردی سبوس
این چنین داشتند گذر عمر، لحظه ای نَی داشتی نوش

در قیاس باید بگوئی، خوش به حال آن وحوش
مردمان این چنینی، بردی فرمان خدا

در به یک کاسه بخوردند، در بخواب هم نَی جدا
نام حق بردند به خوردن، شکر او بعد از غذا

در سلام پیشی گرفتی، بَد نداشتی از صدا
غم هم خوردی شب و روز، داشتی تیمار همدگر

خانه ها بودی به هم باز، فائده نَی داشتی در
گر غریبی جان بدادی، بُد عزیز همه

رفتی تشییعش بکردی، همدگر گفتی به رس
بی خبر بودند زدنیا، مردمان آن زمان

شاهی می رفت و می ْآمد، نَی بداشتی زان گمان
گر که بیماری بیامد، جان گرفتی بس زیاد

گاهی انسان بَد بیامد، خانه ها دادی به باد
این چنین بود آن زمان ها، آنچه گفتم کم از آن

بین چسان هستند در این گه، مردمان این جهان
کار و ب مردمان را، از زمین تا آسمان

بایدت آری شمارش، لا به یحصی است در جهان
دانش دام یا زراعت، صنعتی گشته تمام

در همین هم رشته هائی، می توان آری به نام
صد هزاران رشته شغلی، ره گرفته این زمان

هر کدام دارد مقامی، با تخصص در جهان
تو به شغلی ره نی ، مر که سازی خود در آن

گر نکردی کولی هستی، یا از آن بدتر بدان
دانش مردم شکوفا، آن چنان گشته وسیع

که به هر روزی به روزی، بینی چیزهائی بدیع
دانش ما در تلاش است، که به دوزد این زمین

به سماوات آنچنانی، گوئی آن بوده همین
رشد فکری در به ادیان، رهی یافته بس بلند

کان به دانش بهره گیرند، همه چیز آرند به بند
آنچه را عقل نَی پذیرد، رد کند از بین ما

چونکه عقل خود هم دلیلی است، بهترین است رهنما
خانه ها کاخند چو کوهی، یا که ویلا چون بهشت

کوچه ها بلوار تو بینی، چیزی از خوبی نه هِشت
در به هر جا سبزه بینی، بوی گلها چون بهار

از به نعمت هرچه خواهی، فکر تو آرد به بار
ِمردمان بینی ز پوشش، غرقِ در رنگ و نگار

شب و روز شاد بینی مردم،گوئی هر روز هست بهار
بستری نرم بهر خواب هست، با ملایم از هوا

خواب راحت داری شب ها،گوئی مخلوقی سوا
در سفر یا در حضر تو، فرقی نَی بینی کنون

هر دو راحت هستی در آن، بین چه ها کرد این فنون
در خیال هر چه تو گوئی، آورند از بهر تو

لحظه لحظه در جهانت، بینی دنیا گشته نو
این همه نعمت فراهم، گشته بَهرِ آدمی

با تأسف او ندارد، شکر ایزد یک دمی
گوید این را ما بکردیم، نَی بتقدیر خدا

غافل است گر او نخواهد، تا ابد مانَد بجا
هارِ نعمت گشته آدم، بی خبر از حول خویش

وای از آن روز که خدایت، بد بیارد آن به پیش
تخت بلقیس را بیک آن، دیدی چون برد آن خدا

این چنین خواهد تواند، کَنَد هر چیز را زجا
پس سپاس کن نعمتش را، نه فقط با این زبان

بلکه با اهداء حق، مردمان این جهان
حق مردم نَی دهی تو، مر به نظم آری تو کار

خود بسازی آن چنانی، که ثمر آری به بار
تا نمانی چون گذشته، نَی بدین بی بند و بار

بل به خُلق نیک و هوشت، گذر آری روزگار
جامعه این سان مراد است، کِلک من آمد در آن

گربی م راه آنرا، خود شناسیم در جهان
لذت دنیا تو بینی، و آن پسین هم بی گمان

پس بیا شه گیریم، تا بسازیم این جهان


تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 17:31 | زخم ود زخم زبان نابد بهی
19 -
زخم شمشیر به شود زخم زبان نابد بهی



شیری با هیزم کشی داشتی قرار

هیزم آوردی بکردی او به بار
بَهرِ احسانی که شیر داشتی به مرد

دعوتی بَهرِ غذا از او بکرد
در غذا آب دهن کردی برون

زن از آن ح بر آشفتی فزون
شوی را گفتی چرا آوردی این

شیر بشنید وزان گشتی غمین
مرد را گفتا تو شمشیرم بزن

ور نه هر دو می کنم زتن
مرد به زد شمشیری سخت بر فرق شیر

زان پس از خانه برون شد همچو تیر
چند روزی رد شد از جریان بد

از پی شیر رفت که بیند او چه کرد
شیر را دید و بگفتا گو زحال

زدنت شادی زمن کرده زوال
گفت زخم زدنت رفته برون

زخم آن روز زنت مانده درون
زین بگفتند از قدیم این مردمان

زخم شمشیر به شود نَی از زبان



























تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 17:26 | نویسنده : عب
20 - زیور درون را از یاد مبر
زر وزیور چون ببندی، یا بزک رخت ولباس
تو به چشم زیبا نمائی، هر که بیند وآن زِ ناس
اما در دل جا نداری، تا شود فریاد رسی
یا حسودند زآنچه بینند، یا که درغبطه است ی
یا اگر زآن دو نباشد، بی تفاوت گذری است
در سه ح خود تو شادی، دگران را بی بری است !
پس تو زآن حسن وجم ، یا زِزیور هر چه را
بندی و بر خود نمائی، گو به دل آری که را ؟!
این نگفتم تا بگوئی، منکرم از حسن وداد !
حسن ودادت از خدای است، نعمتی است شکر کن تو یاد !
تا زِ آزمونش درآئی، آن نگردد یک وبال
هم به آزمونند دگرها، گر که بد یابند زِ مال !
اما گر زیبا کنی خود، با کمال و فهم خویش
آنچنان زیبا نمائی، که برانی بد زِ پیش !
گرد خود بینی تو مردم، چون به دل ها داری جا
چهره ات هر گونه باشد، و آن لباست از بها
حکمت آن در به روح است، چون رسد جائی بلند
سلطه گردد در به ارواح، گیرد آنان را به بند
تا برد در وادی نور، که از آن لذت برند
لذتی که آن سان ندانند، تا کجا خواهند پرند !
پس برو در وادی عشق، آن چنان دیوانه وار
تا رسی جائی است که معشوق، زآن گه گیری تو قرار
چون که بیند در درون است، گشت او بر گشتی بود
همه جا گشت و ندیدش، چون به دل گشت بردی سود
پس اگر خودرا شناسی، خود به ظاهر نسپری
از درون خود را نمائی، راه بی جا نبری !
منع ظاهر نَی کنم من، ظاهری آراسته دار
اما غافل از درونت، حیف بوَد گیری به کار

21 -
سحرگاهی در استانبول
سحرگاهی به وقت بانگ اللّه
بیامد عربده از مستی بالا
یکی را با خدا داشتی مناجات
دگر با اهرمن بودش ملاقات
یکی را دید یاردادستی مستی
دگر را باده برد عقل را زِ هستی
یکی را نعمتی باشد به دارَین
دگر چیزی ندارد جز خسارَین


تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 12:59 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
سبحانک یا الهی تو چقدر بزرگی ؟!
22 - سبحانک یا الهی تو چه قدر بزرگی ؟!
تو چسان خواهی زبنده، تا دهد قرضی تو را
همه چیز هم دانیم از توست، این جهان و آن سرا
این بزرگی را نشاید، جز به ذاتی چون خدا
ما که مملوکیم نداریم، از خدا چیزی جدا
پس تو ای فرزند آدم، باین بزرگی نیک نگر
که بتو عزت دهد او، تا دهی قرضش زِ زر
تا اگر مقروضی آید، نا توان از دین خود
آبرو دار از برایش، نَی سزد آن را ببرد


23 - سخنی با گربه !
گربه ای دیدم گذشت، من از کنار موشی آن
چشمی بر موش آن نکرد، راحت برفت موش بی زیان !
در شگفت ماندم از این، آکل و مأکولی چنین
این چه گربه موشی بود، دیدم روانند بر زمین ؟!
گربه برگشت و بگفت، این چه نگاهی است که کنی ؟!
گفتم مر گربه نه ای، موش بینی و چنگ نَی زنی ؟!
گفت خج کش برو، من گربه ام نه آدمی !
که زِ بهر شکمت، آرام نگیری یک دمی !
شب و روز دارم گذر، من از میان آدمان
بهر اشکم هر کدام، گیرد زِ هم نوع از امان !
دست به هر کاری زند، ذات و شرف را زیر پا
هم که معلوم نیست چرا، آدم شده سر به هوا ؟!
اسلحه سازید کشید، این مردمان بی نوا
یا که با مکر و دغل، گوئید که نا حق هست روا !
بعد از این کارهای شوم، گوئید بهشت هست جای ما
این قضاوت چون کنی، جائی خدا هست بر قضا ؟!
گربه سانان بینی که، با هم ندارند سر جنگ
گر که پیش آید همان، پایان رسانند بی درنگ !
پس بدان من سیر بودم، قانع زِ روزی از خدا
چشم نداشتم من به موش، ط ای بود رها !
تو اگر خواهی چو من، ی مقام در روزگار
رو سراغ گنج و مال، اما چنان گیر آن به کار
تا بری بهره از آن،نَی میری ماند آن به دار
که همان آرد وبال، خواهی که دید آرد به بار !

24 - سوگند به تراوشات قلم !
دان خدا برهرقلم، برهرنوشتاری ازآن
هردو را آورده است، فحوای سوگند درجهان
پس بدان هرقلمی، وازآنچه آید زآن برون
نزد خالق حرمتی، دارد هرآن چه هم فزون
پس تو ای صاحب قلم، هُش دارنگیری آن به کار
دررهی کژآن برد، مردم به عمردرروزگار
این خطا سازد تورا، رسوای تاریخ درجهان
د سین هم گیردت، آن سان نه بینی هیچ امان
دانشی داده خدا، ابزاری هم داده به تو
تا ازآن بهره دهی، گندم، چرا کاری تو جو؟!
با قلم تیره کنی، روح و روان مردمان
هم به خالق بد کنی، هم مردمان این جهان
پس تو ای صلحب قلم، چون داری مایه از د
آن چنان گیرآن به کار، تا غم زِ دل ها آن برد
غمی را آن سان برد، کزآن فروغ آید پدید
آن فروغ خالقت، تا بینند چیزها ندید !
تا شوند آرام ازآن، فهمند چه ها باید کنند
خود شناسند زآن خدا، ازآن بسی لذت برند
پس دمند گیرقلم، هم سوی سوگند خدا
تا خد ا هم سو شود، عزت دهد زآن هم جدا


25 -
ساختار علمی مغز



من شنیدم که چه گفتند، هم تو بشنو آن زمن

در به خاطر کرده ای بود، نَی گذشتی زان زَمَن
دانش آموزی به دوران، در علف زاری روان

در تردد بودی هر روز، تا بخو درس در آن
دورۀ درسش تمام شد، رفت که بیند آن مکان

خاطره داشتی در آنجا، روزگاری از زمان
رفت به دید آثار آن را، راهی م آن زپا

که علف نَی بودی در آن، در حواشی داشتی جا
مغز آدم هم چنین است، دقتی را کن در آن

مغز آدم را به حیوان، چه تفاوت هست میان
در به پیشانی تو داری، گنجی باشد آن نهان

در به حیوان نَی تو ی ، بل تهی باشد از آن
چیز ها داری در این گنج، که به صد میلیارداز آن

وآن بوَد سلول زنده، که نشانی است آن ز جان
هر دو سلول در به لحظه، سی هزار دارد پیام

قدرتی این سان کجا هست، نَی به خلقت جز انام
این چنین گنج دان چو دشتی، سبز و م در میان

سبزه ها ی در آنش، گر نگه داری تو آن
اما گر کژ ره تو گیری، به مدام ماند در آن

اثر سوئی از آن ره، ماندگار ماند به جان
چون تو با کردار منفی، گیری آن را در به کار

عادت گردد در درونش، زان ثمر آرد به بار
ضایعه آرد چنین کار، در به مغز در روزگار

ره گزیند آنچنانی، همه چیز بیند به زار
پس تو ای مخلوق خالق، ارزش جان را بدار

که خدا در تو دمیده، به امانت در به کار
گر به منفی گیری آن را، تو خیانت کرده ای

در پسینش جز توآتش، نَی تو داری بهره ای
این جهان را هست تباهی، آ ت را هم چنین

معنی خسران همین است، گر نداری بو ز دین

اریخ : یکشنبه بیست و
26 - سخنی ب ماران
سخنی دارم که گویم، ای که بیماری بدان
نخواهی یافت به عالم، سالم از تن و روا ن
ضعف آدم لا محال است، از غنی گیر تا فقیر
چه تنومند باشد از تن، یا چو ما از نقیر
هر ی در روزی از عمر، یا به سالی یا به ماه
گیردش بیماری بی شک، گاهی در حد تباه
پس گریزی نیست به آدم، از میان روزگار
تا رهد از روز ضعفش، که بلا نارد به بار
گاهی بیماری زِ ضعف نیست، بل حوادث آرد آن
این چنین داریم گذر عمر، دان زِ رازهای جهان
سخن من دان از این جاست، با تو دارم گفتگو
چشم خود بند کن تأمل، ناورگفتارم به رو
گرکه بیماری تو اکنون، درد نداری تو از آن
به امیدی درشفایش، راحت خواهی یافت زِ جان
گرکه بیماری کشنده است، نَی کُشد هر بدان
چون بسا بودند درآنش، که شفا یافتند از آن
این شفارا تو نی ، مر یقین آری برآن
گرهمه گویند که میری، سلطه کن برجسم و جان
آن چنان سلطه فزون کن، تن شود در روح چو موم
چون چنین حالی بی ، خوشی ی جای شوم
پس همیشه بی خیال باش، که چه آمد بر سرت
جزچنین عمری نداریم، کن برون بد ازدرت
گاهی بینی کنارت، که دم ازبد می زند
تو یقین دان ابله است او، گر طبیب هم بد تَنَد
چون بسا دیدم طبیبان، مرگ زود رس دم زنند
غافلند از کاریزدان، که چنین چَه می کنند !
اما گرداری تو دردی، که فغان داری از آن
دان عصب ریشۀ درد است،درد از آن آید به جان
همه جا بینی طبیبان، به مسکن رو کنند
گرمسکن چاره ساز نیست، چشم زِ امید می برند
پس بدان امید به کار است، که مسکن را مجاز
می کنند از بهر بیمار، چیز دیگرنیست زِ راز
زین صلاح تو دراین است، که به امید مانی باز
با مسکن رو بساز و، با خدا راز و نیاز
آنگهت بینی که امید، سلطه بر روح آورد
با چنین سلطۀ روحت، همۀ درد ها برَد
اما گر حادثه آرد، مشکلی درجسم و جان
دان حوادث نیست یکی دو، بر بشر دراین جهان
آن مدان بیماری در عمر، هرکدام سری است به کار
که دهد هشدار به آدم، این چنین است روزگار !
گاهی بیماری نداری، اما ترس داری از آ ن
خود همین بیماری آرد، سایه اش ساختی به جان
پس در این ح تو باید، فکر کنی از آن برون
س ه گیری فکر خود را، گوئی حالی است از جنون
اما گاهی هستی بیمار، راحتی نَی گیرد آن
چوب نخورده می بنالی، از عوارض این بدان
که همان ناله بیارد، آن عوارض خواه نخواه
پس صلاح تو دراین است، خود رها سازی زِ چاه
گوئی الآن راحتم من، این چه فکر ابلهی است
که چرا باید بنالم، زِ احتمالی که چهی است ؟!
چاه نا کنده کنی تو، بعد کنی از آن هراس
که خیال جز این نیارد، وسوسه است از بهر ناس !
آ الامرای عزیزان، پناه آرید به خدا
گر زِ دل گوئی خدایا ! مرده خیزاند زِ جا !
آنچه آوردم در این شعر، دانشی آن را مدان
همه از دیدکاه عمر بود، که بگفتم من همان
بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ | 12:16 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
سخن نیک 27 – سخن نیک
سخن نیک دانی آن چیست ؟ که زِ حکمت زاید آن
تا بیاید آن به کارت، دربه زیستت درجهان
خیری دارد آن سخن که، دربه کردار آید آن
نه سخن گوئی خلافش، کرده ای آری بدان
نیکی آن معنی ندارد، چون زِ بنیان است اب
گوئی و کرده نیاری، قدردهی