پیدا





گنجینۀ اشعار دی و بهمن 96 از آرشیو اشعار

درخواست حذف اطلاعات

گنجینۀ اشعار دی و بهمن 96 از آرشیو اشعار فهرست اشعار : 1 - کینه را پرورش مدهید 2 -آ ین هشدار 3 - از دیدن میوه بیش از خوردن آن لذت می برم 4 – ای غافل 5 – ای وطن فروش بمیر 6 – ای وطن فروش 7 – زمان ظرف است و مخلوق که خدا در آن نگنجد 8 – ای خاخام این را بدان 9 – ایران دریای زیست 10 – آدمیم پیوند بهم 11 – آدم برای زمین آفریده شده بود . پس چرا راندۀ آن شد ؟! 12 – آغازی از چشم : چشم تا چشم ! 13 –آیۀ هفت سورۀ هود که دل بر امتحان بندگان از سوی خدا دارد، خداوند چه نیازی بر آزمون بندگان خود خواهد داشت ؟ 14 – آنچه بینی ظاهری است باطن خدا داند که چیست 15 – ای ابلیس از آدم گنه کار ابله تری 16 – آه کافر 17 – آیا از غم دیگران شاد می شوی ؟ 18 - مفهوم الله اکبر 19 - توقف بر داده های جهانی 20 - ای روزگار ؟! 21 - ای قلم : موضوع سوگند پروردگار ؟! 22 - ای ظالمان تاریخ ....................................................... ............................ 1 - کینه را پرورش مده کینه را بیماری دانم، که روان را می خورد گر رهایش سازی مانَد، خوشی را از دل برد تو به ظاهر بینی نیستی، در که بند کینه ای اما دان بذرش به دل هست، در آن دارد ریشه ای ریشه اش از خون دلها، می خورد گردد درخت وآن درختی است که بسازد، همه چیز را برتو سخت چونکه روح سالمی را، داده ای از دست درآن پس به فکر چاره رو باش، تا رها ی زِ جان بین که کینه از چه آمد، چرا مانده تا کنون چون به شه روی خوب، خالی باشد از درون بینی بی مایه گرفتی، کینه ای در دل خویش چون زمان حلال خوبی است، هر چه هم بد بوده پیش پس د باید تو گیری، بهره ها ی از ان زآن کنی بی رنگ تو کینه، راحت سازی خود زِ جان الیته اگر عقل یاری کند ! 12 - آ ین هُشدار ! این چه مالی است که بجز بانگ ها ندارد جا دگر و این چه میز و صندلی است بگرفته ای در آن مقر ف تو ار بهرچیست و آن ستمت دراین جهان مر ندانی هم چو من سوی خدا داریم سفر ؟ ! 3 - از دیدن میوه بیش از خوردن آن لذت می برم از دیدن میوه بیش از خوردن آن لذت می برم ! «برداشتی از دیدن یک باغ میوه» لذت میوه به چشم است، نه به دندان ودهان چون از آن ی خدا را، خالق آن با جهان رنگارنگ بینی زِ میوه، در زمینی آبی یَک هرکدام با طعم خاصی، با خواصی خود به تَک گر به گوش دل دهی سمع، هرکدام را هست ندا نگاهی ساده مکن تو، چون تو هستم از خدا می خوری خور نوش جانت، معرفت یاب تو زِ من از به یک دانۀ ساده، شدیم این سان در زَمَن ساده شی مکن تو، کفر نعمت داند آن آن خدای خالق ما، که به پا کرد این جهان من خواصم غیراز این است، که خوری لذت بری پر کنی اشکم از آنم، بعد کنی خیره سری بر منت شه باید، تا بگیری تو جواب در به هر ذرۀ میوه، دربه قوه هست کتاب ! آیۀ 105 از سورۀ یوسف « و کأَین من آیة فی السماوات والارض یمرون علیها وهم عنها معرضون – و چه بسیار آیات ونشانه هائی درآسمان ها وزمین وجود دارد که ( متاسفانه ) آنها را نادیده گرفته واز کنارشان رد می شوند ! 4 - ای غافل ! ای که هرچه می رسد، ازمال ومکنت یا مقام گوئی با سعی خودت، آوردی دست ویافتی نام این چنین پنداری تو، ازجهل آدم هست به کار گاهی دانش سوی جهل، آدم برد درروزگار ! آنچه دراین ره توآن، باید بگیری دربه کار آن د باشد نه علم، تا کژ نه بینی روزگار علم بود ابزارتو، تا با د آید به کار گر د ازآن بُری، روزهائی شوم آرد به بار من بسی دیدم ان، پرمدعا درفضل خویش گوئی دنیا دیده اند، سال هائی پیش ازعمرخویش اما دروقت بیان، بینی زِ عقل بیگانه اند چون دهن باز می کنند، بینی بسی دور از رهند ! پس جوانان عزیز، دردانشت عقل گیربه کار تا به راه آن روی، گرکژ روی بد آری بار 5 - ای وطن فروش بمیر ای وطن فروش بمیر ! رو خج کش بمیر هم، که فروختی تو وطن دربه خاکش جا نداری، بل فرو رو درلجن چون وطن مادر ماست آن، که زِخاکش ساخته ایم گرکه این مادر فروشیم، همه چیز زا باخته ایم همه چیز آدمی را، جزشرف هیچ چیز مدان با چنان کردار پستی، رفته دان آن ازمیان با چه چیزی تو فروختی، مادری را مهربان گرشرف داشتی بم ، بهره بردی تو ازآن دان مقام ومال دنیا، یا که هرچیزدگر یک جو ارزش آن ندارد، آری بیگانه به سر ! تو که با نیروی داشته، می توان ی بری که خود وهم مردمان زآن، دست بی د به دری دری که بوی بهشت آن، هردم آید به مشام نه که بوی گند کارت، بینی آید زآن مقام ! که امید دارند دهد آن، اجنبی وآن چند صباح بعد ازآن ریزد به دورش، کهنه وار درمستراح ! زین بگویم پس برو میر، مفروش مادر به اجنبی دان نباشد، پست تراست ازخار وخس ! 6 - ای وطن فروش ای وطن فروش ! دانی که هروطنی، خالی نَی است از مردمان مردمان ازخاک آن، روئیده ویابند زِ جان این طبیعت هست که ما، گوئیم که مام است این وطن پس وطن زاده مدان، جزئی ازآن هستیم زِ تن گر رهی گیرد ی، درراه بی گانه ازآن مرگ زِ شرم بهتر بوَد، راحت رها یابد زِ جان آن که بفروشد وطن، این مادر و خویش مردۀ منفوری دان، اورا که خود کُشته زِ پیش 7 - زمان ظرف است و مخلوق که خدا در آن نکنحد ایراد به شعر « زمان ظرف است و مخلوق که خدا درآن نگنجد » ایراد اینکه : تو مکان را ظرفی دانی، که خدا نَی هست درآن ما وراء آن دهی جا، که همان خود هست مکان همه جا گوئیم خدا هست، سلبی این سان هست چسان ؟! همه را ده تو جوابم، بی کم و کاستی در آن اما جواب : گوش فرا ده تا بگویم، که سخن ازچه زنیم سخن ما از حضوراست، که زِ هیچ جا نه کَنیم گر به جسم گیری خدا را، دان که ایراد هست درست اما تجسیمش نشاید، که خطای است هرکه گفت چون خدا خاص است به ذاتش، همه جا هست لا به جا که فرا جا نام آن هست، و آن بود خاص خدا ! پس خدا حاضر به هر جاست، نه به سان این حضور هم خاص اویست، چه به روز و چه به شو ! روشنتر بگو : از زمان گویم سخن من، تا مکان ی چه هست عمر هرچیز به زمان است، نسبتی زآن آری دست پس زمان خاص است، وآنچه هم آید پدید چون ازل باشد خدایم، نه قدیم است نه جدید! که مکان هم چون زمان است، ظرفی باشد بهر ما ازل هم وضع زمانی است، لا زمانی است درادا این چنین گیر تو مکان را، همه جای است لا مکان چون به هیچ ظرفی نگنجد، رو تأمل کن درآن ! 8 - ای خاخام این را بدان ای خاخام این را بدان ! ای خاخام این را بدان، مالک نه ای کنعان زمین رو به تورات کن نظر، در ره چرا م د ازاین ؟! خدا خواست راحت شوید، ازشرفرعون آن زمان امربه کنعان او بداد، تا ره سپارید سوی آن درمیان ره زدید، درریر فرمان خدا که خدا خشمش گرفت، گفت مانید درسینا به جا دربه چهل سال دربه در، ماندند که تا مردند زِ دم نسل بعد آن ره گرفت، چون دارید پیوندی بهم ؟! جا به جائی را خدا، داد بریهود درآن زمان امرخاص بود امرحق، درآن زمان درآن مکان چون پذیرا نَی شدند، با آن همه سال های سال منتفی گشت امرحق، با آن دگرگونی حال وقتی که نسل پسین، بگرفت ره کنعان به پیش هر ی راهی گرفت، بگرفت ورفت ازبهر خویش دان پراکنده شدید، درقاره های این جهان مردمانی ماند درآن، ده ها زِ قرن تا این زمان چون کنید دعوی برآن، موعود زمینی است آن مکان آتش افروزی کنید، با قهر بسازید حق درآن ؟! آن همه سال ها گذشت، برگشتید با اسکان درآن بس کنید پایان دهید، ازهارنعمت درجهان هفت ده است جنگ می کنید، خون ها چقدر ریختید زمین ؟! بس کنید پایان دهید، صلح وصفا به هست زِ کین هرچه هم براوج رسد، ازکینه و ظلم برزمین بد سرانجامی است درآن، ازآن که باشد درکمین رحم کنید برقوم خود، با جارمظلوم درکنار تا خدا هم رحم کند، روزهای تار نارید به بار ! پس خاخام ها با شماست، هُشداردهید بر تندروان بس کنند گردند به ایست، تا بد نبینند درجهان ! پس بدانید : ای ظالمان تاریخ، کجا توان گریزید بین ازپیِ شمائیم، ایزد زِ گور چو خیزید شه داری مانی، تا این جهان به پای است رو مان اگرتوانی، بین این جهان چه جای است ! جائی است که ریشه دارد، درقعرآن جهنم هردم حس داری، با شیون وبسی غم ! 9 - ایران دریای زیست ایران دریای زیست ! جزدرآب ماهی ندارد، قدرت زیست درجهان گرتو آب گیری تو ازآن، تهی گردد آن زِ جان هرچه هم آلوده باشد، جان برد سالم درآن که امیدش جزبه آب نیست، آن را خواهد همچو جان کشور ایران چو آبی است، مردمان ماهی درآن زین پرستند مام خود را، بعد خالق درجهان گرکه گیرند مام ازآنان، زنده باشند بی روان زین امید دارند که آیند، تا دهند پیوند به جان این چنین تن وروانی، دربه ذات دارد توان که بسازد هرچه خواهی، تا برد پیش این جهان هوش سرشارجوانان، دان که درایران زمین می درخشد درجهان آن، با شیاطین درکمین ! تا به هرحیله و تزویر، بکشانند سوی خود آن چنان با چراغی، گوئی دانست که چه برد ! او اسیرگردد به بندِ، آن جهان خوار درجهان برد ه گردد برده ای نو، گویند آزاد است درآن شب وروز گیرند به کارش، روز به تن شب فکراو شود ابزاری به کارش، راحتی دراو مجو ! گویند آزاد است درآن جا، آن کدام گو ؟! چون که دربندی اسیراست، بند کارو گفتگو! تا بیاید خود شناسد، داده ازدست آن توان عمر پرمایۀ خود را، داد به بیگانه چنان گر همین ماهی ایران، مانده بود درجایخویش رشدی داشت هم چون نهنگی، همه چیز می برد به پیش این چنین افراد ندارند، اصطکاکی با نظام هر نظامی که تو گوئی، زندگی دارند به کام مردمان ازچشم بدارند، پاسِ این نوآوران تا که خواهند دید که دارند، عزتی خاص درمیان نخبگانید ای عزیزان، با سواد وبی سواد چون به ذات فرهنگی دارید، حیف که گردد آن به باد! پس بدان تایه نباشد، جای مادر درجهان پدرهم هرچه خشونت، داشته باشد این بدان وقتی که فرزندی باشی، مخلص وخالص به مام پدرهم جز این نخواهد، جایگه ات بینی تمام شمعی باشی دربه هر جمع، مردمان پروانه وار هم چو ا دورخورشید، دربه گردش درمدار پس عزیزان مال مائید، که ربوده گشته اید آن چنان آئید که فهمند، که شما نَی برده اید تا که ایران را بسازیم، بهترین جا درجهان آرزو گردد به دل ها، گردشی یابند درآن ! در همین راستا وانگیزه نگارشی تحت عنوان « جامعۀ نوین » در سایت خود دارم، لطفا به آن مراجعه فرمائید . با سپاس ! 10 - آدمیم پیوند بهم ! محترم هستی تو بی دین، نزد من باوربدار چون که انسانیم به خلقت، داریم با پیوند قرار دان که هریک عضوی هستیم، ازتنی عضو بی شمار دین وسیله است بهر انسان، تا که گیریم آن به کار پایه اش آن است شناسیم، هستیم مخلوق خد ا وآن به هرباورنژادی، مکن ازخود جدا پس عزیزم آن چنانی، دارم پاس من خاطرت تو به انصاف هم سخن گو، ده تو حرمت باورت دربه شه د را، گیربه کاربین که چرا این جهان آشفته گشته، همه جا چاه است به راه! این همه چاه های کنده، ازکجا آمد به بار ؟! درچنین راهی کدام دین، گفته گیرید آن به کار در قضاوت کِرده ها را، تو مگیر معیار خویش کِرده های بد هر ، ربط ندارد آن به کیش کِرده های بد مردم، آن زِ بی باوری دان همه چیزرا بازی گیرند، تباهی خیزد ازآن پس چنین داوری تو، از د باشد به دور بی گناهی را گنه کار، سازی این گونه به زور! زین بیاوردم شعاری، که زِ تاریخ هُش بدار که به رسوائی کشاند، از بیان خود درآر رسوائی خود جائی دارد، د سین جائی دگر تا سیه روزگردد آن ، که بداد عمر مفت به دهر 11 - آدم برای زمین آفریده شد پس چرا راندۀ آن گردید ؟ خلقت آدم از اول،بَهرِ گوی خاکی بود جانشین گردد خدا را،کان به واقع بودی جود که ملائک غصه خوردند،گفتگو شد زان میان که خدا گفت چیزی دانم،علمی نَی دارید از آن آنچه م م کرد که آرم،این بیان و این کلام خلقتی بَهرِ زمین بود،یا چو ابلیس شدی دام؟ راندۀ جنة شد آدم،گول ابلیس را بخورد پس اگر نَی خوردی گولش،م آنجا تا به مُرد؟ یا که م تا ابد او،عمری جاویدان بداشت؟ واین خلاف خلقتی بود،کورا در جنة گذاشت چون که انگیزه در این بود،آدمی آید زمین جای خالق حکم براند،عاقبت بین شد چنین گر که ایزد خود نخواستی،جانشینی بر زمین لا جرم گفتی شدی طرد،زآنچه ابلیس کرد ز کین گر نظر نیک آری در آن،نَی تضاد بینی در این چون خدا نَی خواست از اول،آردش در این زمین پس تضاد در رفتنش بود،لیک به موقع از زمان هم چو عمری که تو داری،تا بمانی در جهان گر که پیش از آن سر آید،به حیات پایان دهی این زکردار تو باشد،باختیار رفتی رهی زین ز تو خواهند که پرسند، که چرا کردی خطا؟ آن قضای حق بریدی،پس برو بین زان جزا آدمی در آن جنان بئد،نَی قضا بود تا ابد بل زمان خاصی داشتی،که کشید او راه بد با خطائی که بکردی،رانده شد از آن جنان قبل از آن که سر رساند،آن قضا را از زمان پس خطا بُبرید قضا را،کان زایزد هم نبود بل به خواست آدمی بود،که جزا راندش به زود 12 - آغازی از چشم - چشم تا چشم ! من بسی چشم دیده ام، بینا ولی کور دربه دید همه چیز بینند به چشم، اما به دیدن نا پدید ! مردمان بینند به کام، با عیش و نوش در روزگار بی خیال باشند به دید، گوئی نبود درکنار ! ازنیازبرکمترین، دارند که آرند آن بدست هرچه هم آید بدست، قانع شوند برآنچه هست چشمشان جریرخدا، بردیگران باشد چو کور لحظه هایش نیکی دان، کآن می برند با خود به گور اما چشم هم دیده ام، مردم فقط بینند به آن که چه آرند آن بدست، دارند گذر دراین جهان ! آنچه هم آرند بدست، گوئی تهی هستند ازآن جزبه ذکراین وآن، ذکری ندارند درجهان بی نیاز هستند به مال، اما به چشم باشند فقیر که ازاین کِردۀ پست، درجمع کنند خود را حقیر ! نا خود آگه دشمنی، آرند به بار این مردمان که پی آمدی بجز، نکبت نخواهند دید از آن! پس بنی آدم نگر، با چشم زیبا به خدا و آن به چشم دید او، تا بینی او هرجا ست به جا! پس عزیزم چشم ببند، برمن نگاه این سان مکن چون چنین چشمی کَنَد، بنیاد آدم وآن زِ بن ! زندگی ها عبرتند، تا گیریم ازآن همدگر که خود این آزمون ماست، تا زآن چسان آئیم به در ؟! 13 -آیۀ هفت از سورۀ هود دل بر امتحان بندگان ا سوی خدا دارد . سؤال این که خدا چه نیازی به امتحان درد ؟ ۀ هفت سورۀ هود دل بر امتحان بندگان از سوی خدا را دارد سؤال : خدا چه نیازی به امتحان دارد؟ رو به شه نظر کن،در به قرآن مجید در به آزمون او چه خواهد،مر که چیزی هست ندید عالم است بر آنچه رفته ،آگه از نامده حال و آن چه در دل داری مخفی،که نیاری آن به قال با چنین نیروی ذاتی،گو که آزمون را چه هست؟ بَهرِ آن لازم آید،تازه ها آرد به دست خوب به گوش باش تا بگویم،بَهرِ تو آزمون کنند تا که خ ود را خوب شناسی،نَی که گوئی چون برند؟ سوی دوزخ این چه کاری است، بَهرِ چه باید یرند؟ زین بوَد آزمون به گیتی، ها را نَی درند تا که با آن خود شناسی،ارزشی داری به چند در بهشت جای است بمانی،یا جهنم در به بند؟ پس مریدی در به کارت،هر چه خواهی رو بکار گندم از گندم به چینی ،جو زجو آید به بار 14 - آن چه بینی ظاهری است باطن خدا داند که چیست آنچه دیدی ظاهری است، باطن خدا داند که چیست پس به هُش باش زآن گهی، بینی که هستی گشته نیست آب جاری می رود، عمرهم چو آبی است با سرآب بینی راحت رفته است، زآن پس سرآب نیست جز سراب پس بنوش تا جاری هست، روزه مداربازهم ازآن چون گهی واجب شود، روزه ش تن درجهان 15 - ابلیس از آدم گنه کار ابله تری ابلیس از آدم گنه کار ابله تری اشتباهی کردی اول، که زِ کبرت بودی آن زآن زِ جنة رانده گشتی، شد جزای این جهان این سزای کبر تو بود، بعد از آنش گو چرا زبان بر تهدید گشودی، تا برون آری زِ راه بندگان را از ره او، گو چه داری زآن توسود؟ به یقین سودی نداری، زآن به چشمت بینی دود بندگان را توبه راه است، زآن به راه آیند درون تو نگون بخت مانی درجا، با مجازاتی فزون هر گناهِ آدمی را، پای تو هم هست حساب چون به جمع آری شود آن، بی نهایت در کتاب تو شریک هر گناهی، زآن تورا باشد جزا پس جزاها بینی آ ، رو بگیر زین پس عزا گفتی از آتش شدی خلق، مغز تو شد آب از آن زین شدی ابله نه فهمی، رو گذر کن این جهان 16 - آه کافر آه کافر ! گر رسد آهی زِ کافر، برمسلمانی که او ستمی کرده به کافر، وآن نیاورده به رو درچنین حالی خدا راست، که به رو آرد ستم غضب آرد برستم کار، تا برد اورا به غم چون خدا دوست داربنده است، دین جداست دراین میان مستند گویم من این را، گربخوانی رو بخوان نامه ای را که علی داد، او به اشترآن زمان که درآن گفته به مالک، هُش بدار ازمردمان دان همه هم کیش نباشند، فرق منه دراین میان چون یکی هستیم به خلقت، فرق نداریم ما زِ جان پس بران حکمی بیک سان، دین را معیاری مدان زندگی را دان حس است، دین وسیله است بهر آن که حساب دین وبی دین، با خدای است د سین داوری با اوست دراین ره، نه من وتو این چنین ! که زنی برسرکافر، تا که بینی آه او دان تورا گیرد مرآهش، آن چنان که افتی به رو این دو روز زندگی را، مده بی هوده هدر غره برباور مدارید، تا چه ها آری زِ بر ؟! 17 - آیا از غم دیگران شاد می شوی ؟ از غم دیگران شاد می شوی ؟! تو مریضی ای نگون بخت، که شوی شاد از غمی ! دان که روزی آن همه غم، جمع شوند در یک دمی سر و رویت را بگیرند، پیش و پس ن رهی ناله های غم رویت، ره به دل یابد همی! که از آن ناله سر آید، زِ سیه روزی خویش بی ی گردد سزایت، زآنچه کردی تو به پیش ! پس به هش باش ای نگون بخت، مرنجان گردی شاد شادی بر دلها بیفشان، تا به نیکی مانی یاد ! تا خدا هم یادت آرد، هر غمی گیرد زِ تو در پسین از عمر هم اورا، بینی یاری گشته نو! 18 - مفهوم الله اکبر مساوات مفهوم الله اکبر با خدایان را نشاید، فرق نهند بر مردمان چون که الله اکبر است، در بین مردم در جهان گر خدا را بنده ای، دان من وتو هم بنده ایم پس نشاید بگسلی، این بند حق تا زنده ایم چون گسستن ررا حساب، دارد که آرد روزگار در پسین هم بی حساب، دان نست به نزد کردگار هشدار ، یک مسلمان باید به مفاهیم داده ها توجه داشته باشد، و گرنه قشری یا تند رو بنیان کن خواهد بود ! 19 - توقف بر داده های جهانی توقف بر داده ها : بر داده های علمی توقف مکنید . زیرا موجب توقف در پیشرفت می شوند . بنابراین برای حرکت جهان به جلو، ما همیشه باید از داده های جهانی به نا شناخته ها دست ی م . وقف علی البیانات : لا تتوقف علی البیاناات العالمیة، لانها تنتج توقف قدم فیها . لذالک من أجل تنمیة العالم، فمن الضرورة لنا ان نکشف المجهولات العالمیة من البیانات . stop on datas : do not stop on scientific datas, because it will cause an interruption in progress . therefore to brikg the world to development, we must always navigate the world datas to the unknowns . اشعار بهمن ماه : ایاااشعار روزگار 20 - ای روزگار ؟! گهی داری چهره ای تو، دوستی هستی با وفا گه دیگر آن چنانی، دشمنی و آن نا بجا ! ازاوان کودکی هم، من بیازمودم تورا این دو خصلت درتو دیدم، گهی با هم هردورا این دو گونه چهره ازتو، سخت پریشانم بکرد که کدام باید گزینم، تا رها یابم زِ درد روزگار تقصیر من چیست، چه بدی من کرده ام ؟! چشم گشودم سال چهارده، گو چه سودی برده ام ؟ پدرم را تو گرفتی، وآن به تقدیر خدا چهره های گونه گونت، گه درآورد آن زِ پا ! گر که لطف حق نبودی، خواست تو بودی کجا که بری با کرده هایت، زنی با نام خدا ؟! که خدا جزخیر نخواهد، پس چرا بد می کنی آن بدی که از من ندارد، مایه ای تا زآن زنی ؟! در توان هرچه که داشتم، یا که دارم من کنون دربه خدمت دارم آن را، گردم از ذمه برون 21 - ای قلم : موضوع سوگند پروردگار ؟! در پسین روزهای عمرم، شد پنه گاهم قلم تا برون ریزم زِ دل من، هرچه دارم از الم تا فضای روزگار را، پرکنم زین بارغم تا د را مایه گیرند، بس کنند ازخون هم با د کارها سرآید، نه که با جنگ و جدال درجهانی که سراسر، غرق شده دریک وبال! ظالم و مظلوم بنالند، شده ناله کارشان غافل از شه هستند، سبک سازند بارشان ! هر ی دارد توانی، ازخدای ذو الجلال که برد پیش بار خود را، هم زِ مردم بی ملال هر دم عمررا حس است، که هدر دادن آن خو د کشی دان آن هدر را، بی حساب نیست درجهان ذرة المثقال همین است، تا که کارها پیش بریم کار هر لحظۀ خود را، گره با عقل آن زنیم باز ای روزگار ؟! ازقلم بود آن چه گفتم، من خدا را شاهدم که نداشتی تو مروت، تا زِ درد آن کاهدم یک بدی ازمن بگو تو، تا ازآن پوزش کنم در به جبران هم برآیم، شود راحت این تنم اما ای پروردگار عالم ؟! سخنم با ذو الجلال است، وآن به تقدیرش نظر تا دگرگون سازد آن را، دهد پایان هرچه شر شررا دفع سازد به اشرار، بی گناهان را رها تا سیه روزی سرآید، دهد بر روزها بها با بهای دادۀ او، بتوان ساخت این جهان آن چنانی که بخواهیم، بی مصیبت بارد آن توضیح این که تقدیر غیرازجبراست . به دیوان اشعار مراجعه فرمائید . خطاب به روزگار : تو شنیدی که چه گفتم، سخنی بود با خدا خدا گفت هرچه که گویم، دان کلامی است و آن به جا پس توهم تقدیر حق را، حرف اول دان از اوست که دراین پس ماندۀ عمر، رهی گیری راه دوست که زمان برگشت ندارد، روزگار! خوب دانی آن تا نیاید روزی گوئی، من چه درجهان ؟! 22 - ای ظالمان تاریخ ای ظالمان تاریخ ! ای طاغیان دنیا، آرام کمی بگیرید مردم گناه دارند، این همه خون مریزید درفکر و چه خیالی، خود راحتی به دارت مردم کنی سپرتو، تا خوب به بندی بارت ؟! شرم ازخدا نداری، هستی تهی زِ ایمان آ سرآید عمرت، بینی چسان دهی جان ! آغازی عمری جاوید، داری تو در پسین روز با قهرآن خدایت، سوزی چو عمری هرسوز ! هردمِ راحت تو، قرن هاست درآتش آنجا باید بمانی سوزی، فهمی چه کردی آن گاه ! پس این بدان تو ظالم، ای ظالمان تاریخ ازریشه می کنندت، نیست گردی ازبن وبیخ شرم کن کمی تو بس کن، پیوندی داریم با هم ازهم جدا نَی هستیم، درهربه شادی و غم جزآنکه زاده گشته، ازنسلی غیرآدم خود را جدا بداند، بارد مصیبت هردم پس رو تو بین چه هستی، آغازکارخود بین ما هم گزینیم راهی، راهی به قهروبا کین !