پیدا





با هوده باش

درخواست حذف اطلاعات

به رفتم خانۀ دوستی، بدیدم سر به کاری داشت که داشتی خود روی آنجا، نه دیگر کاری باری داشت تمام هم و غم او، همان ماشین در آنجا بود شب و روز بودی آن روشن، که خانه پر شدی از دود یدی روغن و بنزین، برایش تا به کارآید نه گشتی یک وجب با آن، که گفتی قفل شده شاید بگفتم این چه کاری است که، در آن م به روز و شب مگر دیوانه گشتی گو ؟ ،بدان گفته گشودی لب بگفتا حکمتی است در آن، که غافل نَی توان بودن چو خو و خوری تنها، بدان عمری کنی سودن بدان ماند که من ، شب و روزم در این خودرو ید روغن وبنزین، به هر روزی دهم از نو بدان هر خورد خوابد، تو بهتر زین نمی دانی که عمر آدمی ارزد، به سوی حق همی رانی به مبنای وجود خود، نگر از بهر چه بوده در آن ره بایدت رفتن، که جز آن نَی دهد هوده و گر نه پول در آوردن، به عمری تا گذر آری به خو و خوری زان پول، فراغ از بال خود داری ؟ بوَد راهی که انعام هم، بدان سال ها گذر دارند بدین فرق هر یکی زآنها، بشر را فائده آرند